۱۳۹۰ آذر ۶, یکشنبه

گاهی آدم 261

گاهی آدم کارش از گریه که می‌گذ[ا]رد، به آن می‌خندد؛ ولی کار همچنان در حال گذ[ا]شتن است. آنقدر می‌گذ[ا]رد که باز می‌رسد به گریه.

۱۳۹۰ آذر ۲, چهارشنبه

گاهی آدم 258

گاهی آدم درست می‌اندازد، ولی چون مترش استاندارد نیست، اندازه‌اش غلط می‌شود؛ می‌شود غلط انداز.

۱۳۹۰ آبان ۲۹, یکشنبه

این سیب‌زمینی‌داران و آن خربزه‌فروشان؛

آقا هر پولی یک قلمرو اعتبار دارد. البته الآن خوب است. هرجا باشی، هر پولی که دستت باشد، فی الفور می‌روی به یک صرافی معتبر و پولت را به پول معتبر آن قلمرو تبدیل می‌کنی. اما قدیم اینطور نبود. قدیم اصلاً پول نبود. هر شهری برای خودش یک قانونی داشت. مثلاً ممکن بود یک جایی، سیب‌زمینی خیلی چیز باارزشی باشد. چون آن موقع هیچ جا سیب‌زمینی نبود. چون سیب‌زمینی از آمریکا به جهان صادر شد و چون آمریکا آن موقع هنوز کشف هم نشده بود، چه برسد به اینکه چیزی صادر کند. بنابراین، فرض اینکه در یک شهری سیب‌زمینی چیز باارزشی باشد و بشود باهاش داد و ستد کرد، فرض پرتی نیست. خلاصه، یک جا سیب‌زمینی، یک جا خیار مثلاً، و من نمی‌دانم چرا هنگام مثال زدن، فقط به خوراکی، آنهم از نوع گیاهی فکر می‌کنم، واقعاً نمی‌دانم چرا، شاید برای اینکه به قول آقا اخوان، این دنیا عجیب است. و این هم که یک شاعری بیاید یک جمله‌ی روزمرّه را در شعرش قرار دهد یک نامردی زیرکانه است؛ حالا بگذریم، بله. هر شهری یک چیز را قبول دارد. در هر شهری یک جور می‌شود معامله کرد. قدیم را عرض می‌کنم. حالا نه. حالا که خوب شده. قدیم. به عنوان مثال، یک جایی هیزم قیمتی می‌شود. می‌روی خربزه بخری، می‌گوید یک هیزم و نیم. حالا چی؟ حالا تو به خیال اینکه اینجا هم مثل آنجاست که ازش آمده‌ای، فقط سیب‌زمینی داری با خودت. درمی‌آوری می‌دهی. می‌گوید: اینها چیست مرد ناحسابی؟ اینها دوزار هم نمی‌ارزند که. هیزم بده. هیزم! مثل مرد! بعد مثلاً خیار هم داری با خودت. آن را هم رو می‌کنی. ولی باز هم از خربزه بی نصیبی. چرا؟ چون جایی که خربزه هست، یعنی صیفی‌جات به ردیف همه هستند و خیار تو آنجا پشیزی نمی‌ارزد. این را اگر نگاهی هم به زیر چرخ مرد میوه فروش بیاندازی، می‌فهمی. القصه اینکه، آدم همیشه باید حواسش باشد که از کجا دارد خرید می‌کند. در کجا دارد معامله می‌کند. ممکن است در شهر خودت با آن سیب‌زمینی‌ها، پادشاه باشی. همه کار بتوانی بکنی. اما، در یک جای دیگر، یک لا قبایی هستی که حتی هیزم نداری آتش درست کنی و سیب‌زمینی‌هایت را کباب کنی و بخوری تا نمیری. برعکسش هم البته ممکن است. مثلاً در شهر خودت گدا باشی و جای دیگر پادشاه و خودت خبر نداشته باشی. آدم است دیگر. اشرف مخلوقات است. شرف دارد یعنی بر همه. حتی بر بنده، حتی بر خود شما فی المثل. یا اگر بخواهیم یادی هم کرده باشیم از ناظم حکمت و احمد شاملو، کاری که فی المثل یک سنجاب می‌کند. و ربطش به من ربطی ندارد. می‌گفتم، همیشه باید حواست باشد، که از جای درست خرید کنی. در جای درست معامله کنی. نبری سیب‌زمینی‌هایت را در شهر هیزم خرها و هیزم فروش‌ها. ببری در جای مناسب. چون آنجا هرکاری هم که بکنی، هرچقدر هم که زیاد سیب‌زمینی داشته باشی، خواهان نخواهد داشت. فوق فوقش اگر خیلی دوست داری عدل از همانجایی خرید کنی که سیب از سیب‌زمینی نمی‌شناسند، لااقل قبلش یک هماهنگی‌ای بکن. یک کمی با سیاست برو توی شهر، سیب‌زمینی را به مردم معرفی کن. بده دستشان، بپز براشان یک یکی دوتا. کبابی با نمک. که چی؟ که جنست خواهان پیدا کند. ولی تو برو حالا یک کاره سیب‌زمینی بده به خربزه فروش، تف هم کف دستت نمی‌اندازد. البته حالا نمی‌اندازند. قدیم می‌انداختند. حالا تو آمده‌ای اینجا. به سیب‌زمینی ندیده، سیب‌زمینی نشان می‌دهی. نمی‌شناسد. او فقط هیزم را می‌شناسد. خربزه نمی‌دهد. معامله‌ای سر نمی‌گیرد. کسی سود و ضرری نمی‌کند. اما چی؟‌ اما تو چیزی برای خوردن نخواهی داشت، جز همان سیب‌زمینی خام. خودت بگو سیب‌زمینی خام را می‌شود خورد؟ هیزم هم که نداری که آتش روشن کنی. و حالا که فکرش را می‌کنم می‌بینم که هیزم چه مثال مزخرفی است برای مقصود بنده. آخه این چه جسم باارزشی است که بعدش سوزانده می‌شود و خاکستر می‌شود و دود می‌شود و هاش دو او آزاد می‌کند؟ از بنده بپذیرید به هر حال. چرا که خیلی سخت است عوضش کنم. بله. تو گرسنه می‌مانی، خربزه‌فروش هم چیزی کاسب نمی‌شود. چرا؟ چون یک نیم ساعت طاقت نداشتی یک معرکه‌ای بگیری وسط شهر، سیب‌زمینی‌ات را جار بزنی و تبلیغ کنی. حالا خب البته اینها مال قدیم بود. الآن خوب شده. الآن ماشاءالله، همه جا همه چیزی اعتبار دارد. مردم همه چیز خوار شده‌اند بحمدلله و المنّه. دوغ و دوشاب یکی شده در نظر قاطبه‌ی مردم. بد به دلت راه نده. حالا اینطوری‌ست. بعله. قدیم. این مال قدیم بود. مال حالا نبود.

۱۳۹۰ آبان ۱۹, پنجشنبه

۱۳۹۰ آبان ۱۴, شنبه

۱۳۹۰ آبان ۵, پنجشنبه

گاهی آدم 253

گاهی آدم بدون آنکه بداند کجاست، به در و دیوار می‌زند. اول با دست میزند، که کسی اگر هست، جوابی بدهد؛ بعد با پا، بعد تهش با سر می‌کوبد تو دیوار؛ که یعنی خسته شدم. بعد خستگیش که در رفت، پا می‌شود و خودش را، تمام خودش را می‌زند و می‌کوبد به در و دیوار و کف و سقف و همه جا. بدون آنکه حتی بداند کجاست. بدون اینکه یک بار آن دستگیره‌ی بی صاحاب مانده را چرخانده باشد، احمق. بدون آنکه حتی صدایی از آن دهان وامانده‌اش خارج کند و چیزی بگوید... بدون آنکه حتی بداند کجاست؛ گاهی حتی بدون اینکه دری باشد و دیواری؛ بدون آنکه دری مانده باشد و دیواری.

۱۳۹۰ مهر ۲۷, چهارشنبه

بی‌ترسی خر است.

یک اوقاتی هم در زندگی آدم هست که آدم می‌ترسد. از خودش می‌ترسد. از این چیزی که هست می‌ترسد. از آن چیزی هم که نیست می‌ترسد. نگران نیست، می‌ترسد. نگرانی نوعی ترس بالقوه است. و آدم می‌ترسد. آنقدر می‌ترسد تا ترس تمام وجودش را فرا می‌گیرد. با ترس یکی می‌شود. استحاله می‌شود به ترس. من یک زمانی از این چیزی که در زندگی شخصی‌ام هستم، می‌ترسیدم. دیده بودمش. در خواب و بیداری حسش می‌کردم. آنقدر ازش ترسیدم تا باهاش یکی شدم. شدم همان چیزی که ازش می‌ترسیدم. شدم همینی که هستم. همینی که هیچی نیست. نه بالقوه، نه بالفعل. این ترسناک‌ترین تصوری بود که از خودم داشتم. ولی حالا شده‌ام همان و به هیچ جام هم نیست. یک زمانی از این هم می‌ترسیدم؛ از اینکه ترسم به هیچ جام نباشد؛ اما خب، شکر خدا، آن هم محقق شد. حالا یک تکه سنگم. چرا؟ ترس غریزی‌ترین احساس آدم است به نظرم. ترس است که محرک همه چیز است. ترس از نابودی به طور کلی. آدم می‌رود دنبال غذا، می‌ترسد گرسنگی نابودش کند. می‌رود دنبال سرپناه، می‌ترسد بی‌سرپناهی، به هر دلیلی، نابودش کند. می‌رود دنبال همدم، می‌ترسد تنهایی نابودش کند. و هزاران مثال دیگر. وقتی این غریزی‌ترین احساس، دیگر حس نمی‌شود، یعنی یک تغییر، یک استحاله رخ داده. در پی این تغییر، شرط لازم آدم بودن، دیگر موجود نیست. نه تنها آدم، که موجود زنده بودن. گیاه بودن حتی. من دیگر نمی‌ترسم. من دیگر آدم نیستم. من دیگر یک موجود زنده نیستم. موجودم، هستم، ولی زنده نیستم. یک تکه سنگم. یا یک تکه چوب. هه! تخته پاره بر موج شاید. موجودی که زنده نیست. فکر هم نمی‌کنم چیز خوبی باشد. نمی‌دانم. آخه اینجوری هم نیست که ته همه چیز را درآورده باشم و بعد دیده باشم تهش را و ترسم ریخته باشد. نه. عادی شده برایم. همه چیز. حتی دیگر همین عادی شدن هم عادی شده برایم. حال آنکه ته هیچ چیز را درنیاورده‌ام. حتی بعضی چیزها را، سرشان را هم درنیاورده‌ام. شاید یک حس مقطعی باشد این نترسیدن. با شجاعت اشتباه گرفته نشود. بی‌ترسی، شجاعت نیست. شجاعت خوب است. بی‌ترسی بد است. بی‌ترسی یعنی بی‌ترجیحی. یعنی بی‌تفاوتی. یعنی بی‌انگیزگی. یعنی بی‌همه چیزی. یعنی بی‌هیچ چیزی. کاش مقطعی باشد. کاش ادا باشد. کاش در حال گول زدن خودم باشم. کاش بترسم.

۱۳۹۰ مهر ۱۰, یکشنبه

گاهی آدم 252

گاهی آدم خیلی خیلی آهسته‌تر از آن چیزی که در توانش هست حرکت می‌کند تا یکی بهش «برسد». گاهی حتی می‌ایستد؛ منتها نکته اینجاست که کسی به آدم‌ کندرو و ایستاده «نمی‌رسد»؛ همه ازش می‌گذرند. باز تند هم که بروی، کسی بخواهد هم نمی‌تواند برسد. این می‌شود که آدم تصمیم می‌گیرد این او باشد که به یکی «می‌رسد»؛ به چشم به هم زدنی همه قرقی می‌شوند.

۱۳۹۰ مهر ۷, پنجشنبه

داستان آدم و چیزش: نُه

بله، دیدیم که آدم دید یک چیزیش نیست، گشت و پیدایش کرد اما چیزش به طرز عجیبی هی غیب می‌شد و در رفت و آمد بود. آدم داشت بی‌خیال می‌شد که چیزش آمد سروقتش و ماند اما باز ناگهان رفت در هاله‌ای از ابهام و آدم درش آورد و چیزش ناخوش احوال شد و باز زد زیر همه چیز و آدم کج دار و مریز با این کش و قوس کش و قوس می‌آمد. و حالا ادامه‌ي داستان:
یکی بود، یکی نبود، زیر گنبذ کبود، آدم هرچند یک جایی توی وجودش مطمئن بود که چیزش همان چیزیش است که نیست، اما هی دو دل بود. دوباره رفت تو این فکر که مبادا دارد اشتباه می‌کند و این چیز، چیزش نیست. نکند اصلاً چیزی نباید باشد و آن جای خالی چیزی که در وجودش احساس می‌کند از اساس جعل باشد. به بهانه‌ی جمع کردن بساط سفره پاشد رفت توی آشپزخانه. خودش را از دیدرس چیزش خارج کرد و باز نگاهی به جای خالی چیزش انداخت و نگاهی یواشکی به چیزش. مو نمی‌زد. رفت نشست جلوی چیزش. زل زد. هیچی نگفت. فقط زل زد. چیزش متوجه این زل شد ولی نمی‌خواست به روی خودش بیاورد. با انگشتانش بازی می‌کرد و در و دیوار را نگاه می‌کرد. آدم اما میخ چیزش شده بود. چیزش دیگر طاقت نیاورد و گفت: «چیه زل زدی؟» آدم بدون تغییر در مقدار و جهت زُلش، گفت: «دارم فکر می‌کنم. دارم فکر می‌کنم که تو چی هستی، دارم حتی به این فکر می‌کنم که من چی هستم، دارم به این فکر می‌کنم که تو چطور میتونی چیز من باشی ولی در عین حال چیزم نباشی. دارم فکر می‌کنم.» چیزش گفت: «خب از یه چیزی میتونی مطمئن باشی تو فکرت. اونم اینکه من چیز تو نیستم. حتی می‌تونم بگم که من نمی‌تونم چیز تو باشم. به عبارت دقیق‌تر، چیز تو، نمی‌تونه من باشه.» آدم از حالت زل خارج شد و با لحنی محکم و در حالی که دستانش را رو به روی هم و رو به چیزش گرفته بود و با هر جمله تکانشان می‌داد گفت: «بابا دِ آخه لامصّب! تو چرا یه جوری حرف نمی‌زنی که ما م بفهمیم؟ چرا مث آدم حرف نمی‌زنی ببینیم داستان چیه؟ کشتی ما رو بابا. دهن ما رو سرویس کردی. هی هرچی هیچی نمی‌گم هی بیشتر دور میشی از زبون آدمیزاد. ماشالّا تو زبونم که کم نمیاری که. درس صوبت کن ببینم چی میگی خو...» چیزش ناآرام شد. سرش را برگرداند آن طرف. کمی نگه داشت و آرام چرخاند به سمت آدم و با سعی‌ برای لبخند زدن گفت: «من اون چیزی نیستم که تو فکر می‌کنی. من اون چیزی نیستم که تو می‌خوای...» آدم پرید تو حرفش و گفت: «این که من چی می‌خوام به خودم مربوطه.» چیزش گفت: «یعنی من اون چیزیم که تو میخوای؟ مطمئنی؟» آدم گفت:‌ «برای بار هزارم میگم. مَـــن  یِـــه   چیــــزیـــــم   نیست. تنها چیزیم که بش میخوره چیز من باشه، تویی. من اون چیزیمو که نیست میخوام. مطمئن هم هستم. پس بله. با این اوصاف تو اون چیزی هستی که می‌خوام.» چیزش گفت: «کاش منم می‌تونستم مث تو انقد مطمئن باشم. لعنت به تو. لعنت به تو که انقد مطمئنی. انقد که منم به شک انداختی. لعنت به تو و این اطمینان مسخره ت.» آدم آمد یک چیزی بگوید ولی نگفت. به جایش بلند شد رفت یک لیوان آب برای خودش بیاورد. وسط راه پرسید: «آب می‌خوری بیارم؟» چیزش گفت:‌«آره. مرسی.» آدم مشغول خالی کردن یخ تو پارچ شد ولی توی ذهنش همه ش به این فکر می‌کرد که این اطمینانش، چه شکی در چیزش ایجاد کرده. چیزش از چی مطمئن بوده که حالا نیست. به این فکر می‌کرد که باید یک جوری قضیه را از زیر زبان چیزش بیرون بکشد تا تکلیف هردوشان مشخص شود. بیشتر مال خودش. پیش خودش فکر کرد: «این چیز که حرف نمی‌زنه. باس یه جور غیر مستقیم از لا به لای حرفاش بفهمم داستان چیه. برا اینم لازمه که مقاومت کنم و همچنان بنشینم و صبر پیش گیرم، دنباله‌ی کار خویش گیرم.» بالا رفتیم پایین بود، پایین آمدیم بالا بود.
این داستان [همچنان] ادامه دارد...

۱۳۹۰ مهر ۶, چهارشنبه

گاهی آدم 251


گاهی آدم به خودش می‌گوید: «دیگه بریده‌ م. میخوام همه چیو ول کنم.» خودش یک نگاهی به آدم می‌کند، یک نگاهی به دور و بر می‌کند، سرش را به حالت سؤالی تکان می‌دهد و می‌پرسد: «دقیقاً چیو میخوای ول کنی باباجان؟» و آدم یک بار دیگر از حرف زدن با خودش پشیمان می‌شود.

۱۳۹۰ مهر ۳, یکشنبه

گاهی آدم 250

گاهی آدم دست و دلش با هم که می‌لرزند، به خودش می‌گوید: چقدر خوب است که فرکانس طبیعی دست با دل یکی نیست.

۱۳۹۰ شهریور ۳۰, چهارشنبه

گاهی آدم 249

گاهی آدم پیش خودش فکر می‌کند چه خوب می‌شود یکی بیاید توی زندگی‌اش. بیاید و بماند تا خودش بتواند با خیال راحت ازش خارج شود.

۱۳۹۰ شهریور ۲۵, جمعه

گاهی آدم 248

گاهی آدم با تمام احترامی که برای «همه» قائل است، مجبور می‌شود اعتراف کند که «بعضی‌ها» هرچه که باشند [یا نباشند]، یک چیز دیگرند؛ «بعضی‌ها».

۱۳۹۰ شهریور ۲۴, پنجشنبه

گاهی آدم 247

گاهی آدم به خودش می‌گوید: «بازی زیبا یا نتیجه؟» خودش می‌گوید: «خب، نتیجه؟» و آدم در باتلاقی از فکر فرو می‌رود.

۱۳۹۰ شهریور ۱۰, پنجشنبه

گاهی آدم 246

گاهی آدم این تصنیف «یاد ایّام» شجریان را که گوش می‌دهد، شروع می‌کند باهاش حس گرفتن و هم‌خوانی و این دست مسائل. بعد همین‌جوری که بیشتر دارد تو حس فرو می‌رود، یک سؤالی شروع می‌کند از آن ته تهای ذهنش به جلو آمدن و بزرگ شدن و واضح شدن. سؤالی که هرچه تصنیف به انتها نزدیکتر می‌شود، واضح تر می‌شود. «کدام ایّام دقیقاً؟»

۱۳۹۰ شهریور ۵, شنبه

گاهی آدم 245

گاهی آدم می‌خواهد راهش را بکشد و برود، ولی هرچه می‌گردد چیزی پیدا نمی‌کند که باهاش بتواند راهش را بکشد؛ بنابراین تنها می‌رود. بیراه می‌رود.

۱۳۹۰ مرداد ۳۰, یکشنبه

بی‌حسی خر است.

یک اوقاتی هم در زندگی آدم هست، که هیچ حسی تویشان نیست. نه از چیزی خوشش می‌آید، نه از چیزی بدش می‌آید. نه شاد است که بگویی شاد است و نه غمگین که بگویی غمگین. هیچی. رسماً هیچ. و این تُهیا، شروع می‌کند به فرا گرفتن همه‌ی وجود آدم. همه آن چیزهایی که روزی برایش مهم بودند، رنگ می‌بازند؛ همه اعتقاداتش فراموش می‌شوند؛ حتی چیزهایی که همه‌ی عمر ازشان متنفر بوده، هیچ اثری ندارند. آدم است و این پیرامون و این بی‌حسی. حس‌های فیزیکی‌اش کار می‌کنند؛ لمس می‌کند، می‌بیند، می‌شنود، بو می‌کشد، می‌چشد؛ ولی خب؟ در همین حد که فلان چیز گرد است و بدبو است و بدمزه است و بی صداست و زبر است مثلاً. با تشکر. یعنی بی اهمیت جلوه می‌کند همه چیز برایش. اما... راستش را بخواهید، می‌دانید، آدم خسته است. خسته است از اهمیت دادن به چیزها. یعنی باز می‌دانید، زورش تمام شده. زور که تمام بشود، فقط باید بنشینی یک گوشه تا ببینی چه می‌شود. زور، سوخت است، انگیزه است، اراده است، علاقه است، نفرت است؛ هرچی که هست، به طور کلی محرّک است. بدون محرّک هم، تا یک حدی می‌توان حرکت کرد. بعدش بخواهی نخواهی، می‌ایستی. ایستانده می‌شوی. من زورم تمام شده. بدموقع هم تمام شده وامانده. نمی‌دانم باید چه کار کنم. حتی نمی‌دانم چرا دارم اصلاً ازش حرف می‌زنم. به طور کلی خوب نیست آدم بیاید صاف تو چشم دیگران زل بزند و بگوید من زورم تمام شده. دیگران خواهند گفت: «خب؟ تمام شده. به ما چه؟» آدم هم لابد می‌گوید: «هیچی. فقط خواستم در جریان باشید که با یک آدم زور تمام شده طرفید. لازم نیست برای شکستش خیلی زور بزنید.» شاید یک جور مازوخیسم باشد. نقطه ضعفت را داد بزنی و بگویی: «یا ایهالناس! من آن موقع که می‌رفتم تو آب چشمه‌ی رویینگی، چشمهام بسته بود، از مچ پا هم مرا سر و ته گرفته بودند، یک برگ چنار هم صاف افتاد روی کتفم. آنجاها خوب رویینه نشده. حواستان باشد خواستید بزنید، بزنید به آنجاها.» ولی زور اینطوری نیست البته. زور که تمام می‌شود، همه‌ی وجودت می‌شود نقطه ضعف. می‌شوی یک نقطه ضعف متحرّک. انگار مجموعه‌ای از نقاط ضعف از سراسر گیتی گرد هم آمده باشند و تشکیل یک توده‌ی آدم‌وار داده باشند. ...همچین چیزی. خواستم در جریان باشید.

گاهی آدم 244

گاهی آدم همین‌ طور یکهو احساس می‌کند دیگر نه از بیرون و نه از درون هیچ فشاری بهش وارد نمی‌شود؛ ایده‌ی صفر شدن فشارها کمی احمقانه و خیلی خوشبینانه به نظر می‌رسد. یحتمل اختلاف فشار به صورت موقتی صفر شده. یک تعادل ناپایدار؛

۱۳۹۰ مرداد ۲۴, دوشنبه

گاهی آدم 243

گاهی آدم زورش دیر می‌رسد؛

...سال‌هاست کنج قفس نشسته‌ام من؛*

باور بفرمایید خستگی، آن‌طور که در تعریفش هم آمده، در اثر اعمال بار تکراری و متناوب، باعث شکست ناگهانی قطعه می‌شود. بدون اینکه علامتی از خودش نشان دهد. یعنی قطعه همین‌طور خوش و خرم دارد می‌چرخد و بازی بازی می‌کند برای خودش، بعد یکهو در اثر تَرَک‌های ریز درونی، هوتوتو! قطعه کو؟ خوابیده پیش ماهیا. مثل لوکا براتزی.
البته خب آدم قطعه نیست.... یعنی راستش امیدوارم نباشد؛


* عنوان، قسمتی از آهنگ «خسته‌ام من» جواد یساری است.

۱۳۹۰ مرداد ۱۹, چهارشنبه

اینجا هنوز، هرگز است.

هنوز منم
منم منم و هنوز
وهنوز تمام نشده منم
بگشوده،
با دستی و دلی باز
اما خالی
و هنوز من که «منم»
×××
از پا می‌اندازم خود را
تا از دست بروم
اما هنوز این من
این هنوز من
این هنوز هرگزوار
و من
بی پا و دست و دل
بی هیچ . با همه.
×××
با آن هرگزی که نیامده هنوز
دست و پنجه نرم می‌کنم.

۱۳۹۰ مرداد ۱۸, سه‌شنبه

۱۳۹۰ مرداد ۱۵, شنبه

گاهی آدم 241

گاهی آدم یک فرصت‌هایی برایش پیش می‌آید که فرصت‌های خوبی هم هستند دست بر قضا، خوب هم پیش آمده‌اند، زیاد هم پیش می‌آیند بعضاً، اما به هیچ وجه حاضر نیستند به آدم دست بدهند. صرفاً پیش می‌آیند.

۱۳۹۰ مرداد ۱۲, چهارشنبه

گاهی آدم 240

گاهی آدم خم می‌شود تا ترسش بریزد، فراموش می‌کند که ترس بر خلاف جاذبه عمل می‌کند و برای ریختنش باید راست بایستد تا ترس از وجودش بالا برود و از کنار گوشهایش بریزد بیرون.