قدم از قدم که برمیداشت آسفالت خیابان نالهای سر میداد. انگار با پا رفته باشی روی گردهی کسی جهت ماساژ. روی گردهی کسی راه بروی و او هی با هر فشار کف پا، که حالا قولنجی را بشکند یا نه، نالهای سر دهد که حالا یا آخیش، یا آرامتر. آسفالت هم اینطوری ناله میکرد. نگاهش را انداخت وسط خیابان. آنجا که ماشینهای سنگین و سنگینتر، (چون ماشین سبک نداریم) با سرعت میگذشتند و خیابان جیکش هم درنمیآمد. حالا زیر قدمهای توخالی او به نک و نال افتاده بود. لحظهای ایستاد و به آسفالت خیره شد. بدون هیچ واکنشی مبنی بر اتخاذ تصمیمی جدید، به نزدیکترین کارگاه ساختمانی رفت، دریل و کمپرسور و کل دم و دستگاه آسفالتسوراخکُنی را دزدید، و خیابان را شخم زد. و گفت: حالا بنال.
نمایش پستها با برچسب داستانک. نمایش همه پستها
نمایش پستها با برچسب داستانک. نمایش همه پستها
۱۳۹۲ خرداد ۶, دوشنبه
۱۳۹۱ آذر ۹, پنجشنبه
پشه به حرکت زنده ست؛
پشه آرام آرام حرکتش را تند کرد. صدایش هم آرام آرام بلند میشد. صدایی که
خود از شنیدنش عاجز بود. دومتر که رفت بالا، ایستاد و به پایین نگاه کرد.
سه متر به سمت جنوب حرکت کرد و به دیوار رسید. چند لحظه نشست و به سقف خیره
شد. خودش را از جا کند و با پروازی نمایشی خودش را رساند به میز وسط اتاق،
ولی روی آن فرود نیامد. مسیرش را در ارتفاع پایین ادامه داد تا از آن سمت
میز باز اوج بگیرد. اوج گرفت، در نزدیکی سقف اتاق را دور زد. رسید به پنجره
در ضلع غربی اتاق. یک لحظه تصویر خودش و تصویر پشت پنجره توی شیشه قاطی شد
و او به خودش خیره شد. پوزخندی زد و گفت: ولمون کن بابا. و دو متر به سمت
شرق حرکت کرد...
۱۳۸۹ اسفند ۱۷, سهشنبه
چه خوب!
- چه خوب! پس گفتی کی میآیی؟
+ ...
ـ وقت رستن چمن، زیر پای من. چه خوب!
+ ...
- کجا؟ پای حرف تو؟ چه خوب!
+ ...
- چه خوب!
+ ...
.
.
.
۱۳۸۹ اسفند ۶, جمعه
گاهی آدم 186
گاهی آدم از خودش میپرسد :«چرا باید [مثلاً] فلان کار را بکنم؟» خودش هزار و یک دلیل میآورد که مو لای درز هیچکدامشان نمیرود؛ بعد که آدم آن کار را کرد و نتایج کار نمایان شد، از خودش میپرسد: «نه، جداً! من چرا آن کار را کردم؟» خودش خودش را میزند به آن راه و میرود.
۱۳۸۹ دی ۱۵, چهارشنبه
داستان آدم و خار و خارش و گل و باقی قضایا
گاهی آدم همینجوری برای خودش نشسته است یک جایی و هیچ کاری هم به کار هیچ کسی ندارد، اما یکهو دست تقدیر یا آفرینش یا نمیدانم یک دستی از یک آستینی میآید بیرون و شروع میکند به انگولک کردن آدم. قصدش چیست نمی داند، کی بی خیال می شود نمیداند، چرا آمده نمیداند؛ دارد شوخی می کند؟ آخه این چه شوخیای است؟ اصلا مگر آدم با دست آفرینش یا تقدیر یا نمیدانم چی، شوخی هم دارد؟ (آن هم از این جور شوخی ها)
چی؟ مثلاً؟ مثلاً چی؟ مثلاً اینکه یک روز خود من همینطور ول و آزاد در یک جایی ایستاده بودم یا شاید رد میشدم یا شاید هم نشسته بودم، دقیقاً یادم نیست؛ اما یادم هست که کاری به کار هیچ کس نداشتم و تا جایی که یادم هست کسی هم کاری به کار من نداشت. ناگهان دیدم یک جاییم دارد می خارد، پشتم بود یا شاید پس کلهام بود، یا نمیدانم توک دماغم، دقیقاً یادم نیست، شاید هم بالای شکمم بود؛ به هر حال هرچه بود، بود. نگاه کردم دیدم دست تقدیر یا آفرینش یا نمیدانم چی چی دارد انگولکم میکند. البته بعداً بود که فهمیدم آنچه دیدهام دست تقدیر بوده، چون در آن لحظه به تنها چیزی که فکر میکردم، دختر زیبای ناآشنایی بود که داشت از جلویم رد میشد. که بعداً این را هم فهمیدم که زیبایی یک مفهوم نسبی است که با میزان انگولک دست تقدیر نسبت مستقیم دارد؛ یعنی هر چه آن انگولک شدیدتر باشد، دختری که از جلوی آدم رد میشود زیباتر است. آدم هم دوست دارد وقتی یک چیزی زیباست، او هم سهمی از آن داشته باشد. وقتی یک گل زیباست، میچیندش، وقتی بویش زیباست، عطرش را می گیرد می کند تو قوطی، یا خیلی که روشنفکر بازی بخواهد در بیاورد، می رود همان جا کنار گل و هی نگاهش می کند و هی بویش می کند و بعد هم می رود پی کارش یا شاید هم طرف شاعر باشد و تا وقتی زمستان برسد وگل بیافتد، همان جا بماند، یا شاید مجنون باشد و کل زمستان را هم بماند و یخ بزند و بمیرد، شاید هم یک شاعر روشنفکر مآب باشد که وقتی برف می آید پیاده روی میکند و از آنجا رد می شود و حالی از گل یخزده هم میپرسد. غرض اینکه چون گل زیباست، و چون آدم زیبایی را دوست دارد،(و زیبایی است و انگولک) پس می خواهد آن زیباییای را که دوست دارد داشته باشد تا هر وقت از زشتی به تنگ آمد، با زیبایی از تنگی درآید. آنوقت یا گل را میچیند، یا میرود کنار گل و دور و برش میپلکد یا میرود همان جا پای گل بست مینشیند تا ببیند چی میشود. و اینجوری بود که من هم رفتم تا ببینم آیا میشود یک جوری از آن زیباییای که از جلویم رد شده بود یک سهمی بردارم یا چی! البته قصد چیدن نداشتم، به شمیمی راضی بودم، به قول عمران صلاحی: «- اگر نسیمی از عطر آن گل در این خیابان بود چه کار می کردی؟/ - اگر نسیمی از عطر آن گل در این خیابان بود چه کارها که نمیکردم!» (یا چیزی تو همین مایه ها) بله! و من می خواستم چه کارها که نکنم! آنهم فقط با نسیمی از عطر آن گل. گفتم:«میبخشین آآ! من میتونم امیدوار باشم که بعضی وقتا نسیمی از عطر شما ... نه! ببخشید! زیبایی شما منو از تنگی زشتی در بیاره؟» گفت:«نع!» یک «نه»ی قایم که مو لا درزش نمیرفت.گفتم «اِ! آخه چرا؟» گفت:«شاید چون هنوز اونقدا زیبا نشدم که بتونم زشتی رو شکست بدم» گفتم :«همین قدریم که هس کار منو را میندازه ها!» گفت:«ولی آخه... ولی آخه من که ... خب من...» گفتم: «شما چی؟» گفت:«...» نه، اصلاً هیچی نگفت و رفت؛ من هم رفتم پی کارم.
بعداً که بیشتر به قضیه فکر کردم دو چیز دیگر را هم فهمیدم؛ یکی اینکه دست تقدیر یا هر چی، در هر لحظه فقط یک نفر آدم را میتواند قلقلک بدهد، و دیگر اینکه آدم با گل فرق دارد؛ خیلی هم فرق دارد. یک چیزی هم همین الآن یادم آمد و آن اینکه کجاست گل بیخار؟ و به گمانم این خار با آن خارش ارتباطی باید داشته باشد اینطور که از ظواهر امر پیداست... .
توضیح: سرِ بریدهی این مطلب پیش از این یک بار در این وبلاگ به عنوان یک پست مستقل با نام گاهی آدم 27 منتشر شده است؛ با توجه به اینکه معمولاً گل بر شاخه قشنگ است، گفتم شاید خالی از لطف نباشد که بدنش هم منتشر شود.
۱۳۸۹ دی ۶, دوشنبه
رهایی؟ جدایی؟ ترک؟ نامردی؟
دیگر وقتش رسیده بود، باید ازش جدا میشدم. آن اوایل، وقتی هنوز باهاش همدم نشده بودم، وقتی میدیدمش میگفتم من و همدمی چنین؟ محال است! گرچه یک دوبار شد که رفتم طرفش، حتی شد که با هم تنها باشیم، خلوت کنم باهاش، ولی خیلی میترسیدم، هم از او و هم از دیگران که مبادا بو ببرند. لحظهی ورود رسمیاش به زندگیام هیچوقت یادم نمیرود. خیلی ناگهانی و ضربتی بود. ولی خوب موقعی بود. آمد و جای خالی خیلی چیزها را برایم پر کرد، آمد و بارم را سبک کرد. همدم شدم باهاش. شب و روز با او بودم. پایان شب و شروع روزم بود. خیلیها نمیخواستند باهاش باشم؛ ولی من میخواستم، بهش نیاز داشتم، بدون او اصلاً نمیتوانستم. تنها یاور و همراهم بود در بزنگاههایی که هیچکس دیگر نبود. ولی همان وقتها هم میگفتم و میدانستم همیشگی نخواهد بود. میدانستم یک روز به اجبار یا اختیار ازش جدا خواهم شد. گاهی میشد بنا به دلایلی خارج از اختیار، ازش دور میماندم؛ خیلیها هیچوقت نباید میفهمیدند با او هستم. مخفی نگه داشتنش کار سختی بود، ولی شد. چار سال و خردهای. جاهایی که کسی مرا نمیشناخت، مشکلی نداشتیم، همه او را میشناختند؛ مهم این بود که من ناشناس بمانم پیش یک عدهی خاص، که ظاهراً ماندم چون اگر چنین نبود چه خونها که به پا نمیشد. ولی این اواخر یک جوری شده بودم. یک جوری که احساس کردم اگر ازش جدا نشوم، بد میشود. دیگر مثل قدیم نبودم، و فکر اینکه دیگر بهش نیازی ندارم مثل خوره مرا میخورد. به خودم میگفتم نامردی است همینجوری رهایش کنم، ولش کنم؛ ولی نشد، باید آن کار را میکردم، دیگر نمیشد ادامه داد. خواستم کمکم ازش فاصله بگیرم، ولی انگار این فاصله با توان دو نسبت مستقیم داشت با نزدیکتر کردنمان. فهمیدم جدا شدنمان باید مثل همان پیوستنمان باشد. باید ناگهانی و ضربتی و یکدفعهای باشد.
دیشب بود. یک چیز معروفی (که اسمش را نمیدانم ولی دست بر قضا بر آن فضا نشست) از شوبرت داشت پخش میشد. باهاش رفتم روی پشت بام. آنجا ماندنمان دقیقاً به اندازهی همان تکه آهنگ چار و خردهای دقیقهای طول کشید. بین انگشتانم نگهش داشته بودم و باهاش میرقصیدم؛ زیر نور ماه نصفه. سرد بود، میلرزیدم؛ محکمتر و محکمتر از همیشه لبانم را... و با یک نگاه بهش گفتم، بهش فهماندم دیگر نمیتوانم، دیگر نمیشود. نگاهم جوری بود که اگر روزی جایی دوباره دیدمش، رویم نشود باهاش تنها شوم. حتی این را هم با آن نگاه بهش گفتم که دست کم تا مدتی جلوی آنهایی که دربارهی ما میدانند، به روی خودمان نیاوریم چیزی شده، تا کمکم به همه حالی کنیم جدا شدهایم. میلرزیدم و نمیدانم از سرما بود یا حس فضا که اشکی هم چکید، عذاب وجدانی وجودم را گرفت، اعتنا نکردم و گذشتم. تنهایش گذاشتم روی همان پشت بام و آمدم پایین. حتی برنگشتم نگاهش کنم. ترکش کردم.
آهنگ عوض شده بود.
۱۳۸۹ آذر ۱۶, سهشنبه
همه جا به نوبت!
مگر خم رنگرزی است؟ نه برادر من! حساب کتاب دارد! فکر کردی الکی است؟ خب اشتباه کردی جانم! نه تنها الکی نیست، بلکه حتی خیلی هم غیر الکی است! سرت را انداختهای پایین، راست شکمت را گرفتهای آمدهای اینجا و میخواهی هنوز نیامده راه بیفتی؟ لااقل وقتی میآمدی تو، یک نگاهی توی صف میچرخاندی تا ببینی چند نفر قبل از تو آمدهاند و ایستادهاند و من، یک نفر آدم، خیلی که همت کنم نصف این عزیزان را راه بیاندازم. آن باقی هم برای خودشان ایستادهاند. حالا در این وضعیت شما صاف آمدهای میگویی عجله داری؟ چشمانشان را می بینی که چطور به تو غره می رود؟ اگر تو را راه بیاندازم این چشمها میشود خنجر و در قلب من فرو میرود، میشود دشنام و بر من جاری میشود، آخه چرا شما اصلاً عنایت ندارید؟ خود من را که اینجا میبینی نشستهام، فکر میکنی از صبح فرصت کرده ام کار خودم را راه بیاندازم؟ نه! به جان عزیزت نه! البته نمیخواهم منت بگذارم، همیشه همینطور بوده. کوزه گر از کوزه شکسته آب میخورد. میخواهم بگویم کار زیاد است، سرم شلوغ است، مراجعه کننده زیاد است، شیلنگ ها را دزدیدهاند، آفتابهها سوراخ است، همهی توالتها گرفته به جز یکی که آن هم تا ظهر با این بار سنگین، حتما میگیرد. آنوقت است که باید خر آورد و باقالی بار کرد. چند بار هم رفتهایم شهرداری گفتهایم آقا توالت نداریم، مردم اعصابشان خراب است، اما کو گوش شنوا؟ آن ها که نمیدانند اینجا چه خبر است، من هر روز اینجا با هزار جور آدم سر و کله میزنم، همه ناراضی. امروز و فرداست که سر فریاد بردارند. آنوقت فردا افسوس می خوریم که ای کاش دیروز به حرف آن پیرمرد توالت چی گوش کرده بودیم؛ آنوقت مردم خودشان را خالی میکردند و کار اینطور بیخ پیدا نمی کرد. اینجوریست دیگر! حالا شما هم برو ته صف بایست! یا اگر خیلی عجله داری، رضایت تک تک آن ها را بگیر و بیا برو تو!
۱۳۸۹ آذر ۱۵, دوشنبه
گاهی آدم 149
گاهی آدم پس از عبور از فرازو فرودهای این دریای طوفانخیز، بر آن است که... - جان؟ ها؟ بله بله! عجب خنگیام من آآآآ! این که شعر مارگوت بیگله که؛ نیس زیاد میخونم، شده ورد زبونم، فک کردم از خودمه! ببخشین.
گاهی آدم چندان که به شکوه میآید از سرمای پیرامون خویش... - پِّه! ای بابا! امروز چرا اینجوری میشه؟ میدونم! نه، الآنه درسّش میکنم.
گاهی آدم دلتنگیهایش را باد ترانهای میخواند، رویاهایش را... - بله؟ چی؟ برم بیرون؟ اِ دِ آخه چرا؟ ای آقا، حالا یه بار اینجوری شدآآآ؛ عجب آدمایی هستین شما!
گاهی آدم سکوتش سرشار از سخنان... - اِاِ! نکن آقا! این کارا چیه؟ دارم میرم دیگه، هل نده، بابا دستمو ول کن! حالا نمیش... باشه باشه ول کن دیگه، رفتم.
گاهدمابخیارشسشادنچهمیخدیابدسنمیادازدسمیگرزد(حرکت آهسته: گاهی آدم از بختیاریش است شاید که آنچه میخواهد یا بدست نمیآید و یا از دست میگریزد.)... - فرااااار!(با لحن جواتی)
۱۳۸۹ مرداد ۱۴, پنجشنبه
داستانک 1
ساعت دو نصف شب است و دارم زور میزنم بخوابم. سرم درد میکند و هوا گرم است. صدایش در گوشم میپیچد، میچرخم، صدا هم میچرخد، خورم را لای پتو میپیچم تا دستش به بدنم نرسد، تا صدایش را نشنوم. صدا اما دست بردار نیست؛ میچرخد و میپیچد و با تاریکی و گرما همدست میشود. دلم را به دریا میزنم، پتو را کنار میزنم و بدنم را در اختیارش میگذارم بلکه بگذارد بخوابم. مشغول که میشود یادم میآید لامصب سیرمانی هم ندارد. چاره چیست؟ فردا صبح هم میدانم باز مرا مثل یک روسپی رها میکند و میرود و من تمام بدنم میسوزد و میخارد، و روزم با این سؤال شروع میشود که: پشهها روزها کجا میروند؟
اشتراک در:
پستها (Atom)