گاهی آدم از خودش میپرسد: «به نظر تو در این فیلمهای فوق العاده که موسیقی فوق العاده دارند، به عنوان مثال همکاریهای سرجیو لئونه با انیو موریکونه، فیلم برای موسیقی ساخته شده یا موسیقی برای فیلم؟ یا پدرخوانده مثلاً؟ یا دیگر از این دست؟ ها؟ چی فکر میکنی؟» خودش یک لبخندی میزند، بدون آنکه به آدم نگاه کند میرود پای سماور، و در همان حالی که دارد برای خودش چایی میریزد، رو به شیر سماور میگوید: «به قول مولوی: دانهی معنی بگیرد مرد عقل، ننگرد پیمانه را چون گشت نقل... برای تو هم بریزم؟» آدم «اوهوم»ی میگوید و در خودش فرو میرود.
۱۳۹۰ اسفند ۷, یکشنبه
۱۳۹۰ اسفند ۲, سهشنبه
گاهی آدم 273
گاهی آدم به خودش میگوید: «مام یه روزی به یه کار این دنیا میایم دیگه؛ ها؟» خودش، همانطور که نشسته، سرش را بالا میآورد، زل میزند به آدم و میگوید: «آره که میایم، اگه نه که نبودیم. منتها سؤال اینجاس که به چه کارش؟» آدم دست خودش را میگیرد بلند میکند، مینشیند جای خودش، و خیره میشود به سه کنج اتاق.
۱۳۹۰ بهمن ۲۰, پنجشنبه
تردید و تردد عبادت است؛
مرا رد کن.
مرا رد کن.
یک بار مرکب،
یک بار هم ساده.
کار از محکمکاری عیب نمیکند.
من کف دستان تو را بو کردهام.
مرا رد کن.
یک بار مرکب،
یک بار هم ساده.
کار از محکمکاری عیب نمیکند.
من کف دستان تو را بو کردهام.
۱۳۹۰ بهمن ۱۹, چهارشنبه
گاهی آدم 272
گاهی آدم به خودش میگوید: «آخه واسه کّی؟ واسه چّی؟» خودش یک نگاهی به در و دیوار میاندازد، چشمانش را میبندد، هوا را با شدت از بینی تو میدهد و همزمان چشمانش را باز میکند، با دستش دور و بر دهان و چانهاش را میخاراند، باز چشمانش را میبندد، با دو دستش صورتش را میپوشاند، دستها را برمیدارد، مینشیند، پا روی پا میاندازد و زل میزند به آدم؛ با دستی که با کفَش محدودهی زیر بینی تا زیر چانه را پوشانده و با آرنجش کله و بالاتنه را را یکوری تکیه داده روی دستهی صندلی.
۱۳۹۰ بهمن ۱۵, شنبه
گاهی آدم 271
گاهی آدم یادش میرود دلش را بعد از باز کردن و استفاده، ببندد و در یخچال نگهداری کند؛ بیرون میماند و باز میماند و میپوسد.
۱۳۹۰ بهمن ۱۰, دوشنبه
گاهی آدم 270
گاهی آدم میخواهد بکشد کنار، اما تا میآید بکشد کنار، یکی میآید کنار را پر میکند؛ آدم یک کمی دیگر میرود، باز می آید بکشد کنار، راهنما هم میزند، باز نمیشود؛ گاهی بالأخره هرطوری شده میکشد کنار، اما گاهی این داستان آنقدر کش میآید که سوختش تمام میشود و همان وسط جاده متوقف میشود.
۱۳۹۰ بهمن ۴, سهشنبه
مناقشه در مثل؛
این بیت*:« من از لیلی شدن ترسی ندارم/ ولی مجنون شدن نای شما نیست.» نکتهء ظریفی دارد. نکته که چه عرض کنم، سفسطه. گوینده خود معترف است لیلی نیست، چرا که میگوید لیلی شدن، یعنی هنوز نشده، و نیز مدعی است است لیلی شدن کار ترسناکی است ولی نه برای او. تا اینجایش خودزنی است، یک گام به عقب. اما بعد توپ را به زمین مخاطب میاندازد و با اطمینان او را عاجز از مجنون بودن میداند؛ یعنی دو گام به جلو. این هم مشخص است که لیلی و مجنون هردو مفاهیمی هستند که پیش تعریف خودشان را دارند. لیلی چنین است و چنان است، مجنون هم چنان است و چنین است؛ الگو هستند. خب، با این وصف، یکی از ویژگیهای تعامل این دو این است که تا مجنون نباشد، لیلایی نیست و تا لیلا نباشد، مجنونی نیست. این رابطه دوسویه است. لیلی شدن، این قدرت را به لیلی میدهد که مجنون از غیر مجنون بازشناسد و مجنون شدن به مجنون این که جز لیلی نشناسد. به عبارتی، مجنونی مجنون، مجنون نه آن دیوانهء بیابان نشین، بلکه مجنون به معنای یک لیلی بین، فقط برای لیلی قابل درک است و خود مجنون. لیلایی لیلی هم که با نشستن در دیدهء مجنون است که رخ مینماید. حالا، من از گوینده (منظورم شاعر نیست) سؤال دارم: لیلا شدهای؟ لیلا هستی؟ هستی و مجنون ندیدهای؟ اگر پاسخش مثبت باشد، محکومش میکنم به دروغگویی. چرا؟ با استناد به همان فعل «شدن» در مصراع اول. وقتی حرف از «شدن» است و نه بودن، یعنی احتمال؛ یعنی در بهترین حالت، بالقوگی. ولی حکم کلی در مصراع دوم، همین بالقوگی را هم از «شما» که مجنون شدن نایتان نیست، میگیرد. یعنی طرف میگوید: درست است که من نیستم، ولی میتوانم باشم. اما شما نه تنها نیستید، که حتی نمیتوانید بود. با استناد به چی؟ به هیچی. حرف غیر مستند، لاف است. هروقت لیلی شدی، بیا تا مجنون ردیف کنم برایت. این هم لاف است. نه لیلی میتواند بی مجنون لیلی شود، و نه مجنون میتواند بی لیلی مجنون شود. یا باید همزمان اتفاق بیافتند، یا هرگز رخ نخواهند داد. کاری به اینکه شعر قوی است یا ضعیف است یا چنان است یا چنین است ندارم. نه علاقه دارم به آن بحث، و نه توانایی در پیش بردنش. مخاطب من شاعر نیست. گوینده است. شعر از اختیار شاعر خارج شده و دارد دهان به دهان میچرخد و هرکس به فراخور نیاز و موقعیت از آن استفاده یا سوء استفاده میکند. مخاطب من این سوء استفاده کنندگان عزیز هستند. بودند یعنی. تمام شد.
* نام شاعر «ژیلا راسخ» است.
۱۳۹۰ دی ۲۴, شنبه
گاهی آدم 269
گاهی آدم [پیش خودش] فکر میکند که اگر قرار بود زندگی یک بازی باشد، [مسلّماً] یک بازی انفرادی میبود ولی آن بازی [مسلّماً] نمیتوانست شطرنج باشد؛ در شطرنج، شانس دخالت ندارد، هرکه ماهرتر باشد میبرد. شاید میتوانست پوکر باشد، علاوه بر مهارت، به شانس هم بستگی دارد.*
* شاید این فکر هم یکی از همان فکرهای صد تا یه غاز علی کوچولوی «فروغ» باشد که با آنها به حلّ مسائل میپرداخت.
* شاید این فکر هم یکی از همان فکرهای صد تا یه غاز علی کوچولوی «فروغ» باشد که با آنها به حلّ مسائل میپرداخت.
۱۳۹۰ دی ۱۹, دوشنبه
گاهی آدم 268
گاهی آدم هیچ قندی در دلش آب نمیشود؛ بس که سرد است. دلگرمی چیز خوبی است، باعث میشود قندهای زیادی در دل آدم آب شود.
۱۳۹۰ دی ۱۶, جمعه
درمان شدم.
امروز رفتیم کوه. در کوه به ما خیلی خوش گذشت. کوه سرد بود و زمینش پوشیده از برف بود. پیدا کردن جایی برای نشستن سخت بود. آتش روشن کردن سخت بود. ولی با وجود تمام این مشکلات به من خیلی خوش گذشت. من با دوستانم به کوه رفتم. من دوستان خوبی دارم. من از دوستانم ممنونم. ما در کوه کباب اکران کردیم. کباب خیلی خوب است. به یکی از دوستانم قول دادهام یک روز یک مقالهء مبسوط در بارهء کباب بنویسم؛ و خواهم نوشت. اما این ها را گفتم که این کوه رفتن، درمان من بود. من بیمار بودم. من دو سال و چند ماه بود که بیمار بودم. الآن احساس میکنم خوب شدهام. اشک در چشمانم حلقه زده. فردا مطمئناً برای من یکی لااقل، روز دیگری است. من دیگر بیمار نیستم. من خوب شدهام. از کوه ممنونم. از دوستانم بیشتر ممنونم. برف کوه درمان من بود درواقع. سفیدی محض درمان من بود. یکرنگی درمان من بود. یکرنگیای که در تمام مدت بیماریم ندیده بودم. از همین نتیجه گرفتم که این درمان من بوده. اگر شما هم بیمار هستید، شاید این یکرنگی محض درمان شما هم باشد.
گاهی آدم 267
گاهی آدم مثل همیشه سرش توی صفحهء مانیتور است، که ناگهان، حالا بنا به هر دلیلی، نگاهش میافتد به گوشیاش که گوشهء میز نشسته و زل زده به آدم. آدم است دیگر، دلش میسوزد، همهء حواسش را داده به مانیتور؛ درست نیست. این است که گوشی را به کار میگیرد برای پخش موسیقی؛ هم آدم حواسش را عادلانه تقسیم میکند، هم گوشی از بطالت و تنهایی درمیآید؛ یک تیر و دو نشان یعنی همین.
۱۳۹۰ دی ۱۳, سهشنبه
گاهی آدم 266
گاهی آدم برای سرگرم شدن شروع میکند به کلاه بر سر خودش گذاشتن. خیلی هم که گرم شد، کلاه[ها] را برمیدارد تا باد به کلهاش بخورد و سرد شود. بعدش هم که ناگفته پیداست؛
۱۳۹۰ آذر ۲۹, سهشنبه
۱۳۹۰ آذر ۲۷, یکشنبه
گاهی آدم 264
گاهی آدم از دور به خودش نگاه میکند و با توجه به چیزهایی که از نزدیک از خودش دیده و میداند، به نکات جالبی پی میبرد. مثلاً پیرمردی را در نظر بگیرید که از قدیم الأیام، یک مغازهای در یک محلهی قدیمی داشته؛ مغازهاش از این بقالیهایی بوده که رسماً بقالیاند؛ همه چیز در کیسه گونیهای لبه تاخورده و یک بیلچه به عنوان پیمانه در یکی از کیسههاست. بقالی که میگویم بقالی به معنای قدیم آن است، نه این سوپرمارکتهای امروزی؛ بقالیای که تویش برنج و روغن و حبوبات و شیر و ماست گوسفندی و این چیزها میفروشند. تنقلاتش هم نخودچی کشمش است و تخمهی آفتابگردان و جابونی. پیرمرد بقال از آنهاست که هرروز صبح میآید و دکان باز میکند و مینشیند پشت دخل. حساب و کتابش هم با همان چرتکه است؛ زیاد هم مشتری ندارد. نهایت فعالیت تجاریاش این است که دو سه تا از قدیمیهای محل که میشناسندش بیایند و مثلاً دو سیر پنیر و یک کاسه ماست یا چیزی از این دست ازش بگیرند به اعتبار اینکه جنسش محلی است و اصل است و مثل این پاستوریزهها آب نبستهاند به نافش. دکانش پاتوق پیرمردهای مثل خودش است که میآیند و دور هم هرروز یک مشت خاطرهی تکراری برای هم تعریف میکنند و یاد جوانی و چایی و سیگارهایی با چوب سیگارهای دودخورده و ... . باقی اجناس بیشتر برای جوری جنس چیده شدهاند. یک مقداری هم خنزر پنزر و جغجغه اینها آویزان کرده به در و دیوار که اگر یک روز یکی از پیرمردها نوهای چیزیش باهاش آمد مغازه، یا نوه نتیجهی خودش که آمدند، تو ذوقشان نخورد. حالا این پیرمرد را با آن دکان و در آن محل تصور کنید، محله افتاده توی طرح. میآیند و مغازه را از پیرمرد میخرند و به جایش یک مغازه در یک مرکز خرید جدید بهش میدهند. طبعاً یک مدتی افسردگی خانه نشینش میکند، مشتریها و رفقا را کمتر میبیند؛ ولی پیرمرد باید کار کند. نه برای پول یا چی؛ محض بیکار نبودن؛ محض بودن. پیرمرد هیچی به هیچ جاش نیست. ورداشته هرچی خرت و پرت تو دکان داشته، آورده اینجا. یک کمی ناجور است. نمیخواند با دکانهای شیک دور و بر. ولی از هیچی بهتر است. صبحها زودتر از همه میآید و شبها دیرتر از همه میرود. دکانش از دور خالی به نظر میرسد. از نزدیک هم چیز دندانگیری نیست. نهایت ارتباطش هم با کسبهی دور و بر این است که اگر کسی سلامی کرد، جواب بگوید. اگر کسی خریدی کرد یا سفارشی داد یا حتی سری کرد توی مغازه که ببیند چه خبر است، پیرمرد تحویلش میگیرد. اگر هم نه، که هیچی. کاری به کار کسش نیست. برای خودش است. شاید مثلاً اگر با یکی از کسبه حال کرد، بچهها و فامیل و رفقا را تشویق کند که بیایند سری به دکان طرف بزنند و از او خرید کنند یا خودش گاهی برود توی دکان آنها و چاییای چیزی بخورد و گپی اگر شد بزند. یعنی زیاد اهل آمد و رفت نیست. از قدیم اینطور یاد گرفته که کاسب باید حواسش به خودش باشد. نباید سرک بکشد تو دکان و کاسبی این و آن. تو محل قدیمیاش هم اینطور بود. منتها آنجا بیشتر میشناختندش، سلامهای بیشتری را جواب میداد، چاییهای بیشتری میخورد و این چیزها؛ ولی چیزی که هست، پیرمرد بدجوری خورده تو ذوقش. دل و دماغش باز آن اولها بیشتر بود. آدم است. دوست دارد دور و برش شلوغ باشد، دوست دارد یک بچهای بیاید دست بکند تو گونی آجیل و بهش تشر بزند و بعد برای اینکه بغض طفلک نترکد، یک آبنباتی بدهد بهش. اعتباری دارد پیش خودش. حسابهای دیگری دارد از خودش. همین که آمده اینجا و از تک و تا نیافتاده، خودش خیلی است؛ این را خودش میداند و آنها که از قدیم میشناختندش. که یا مردهاند، یا رفتهاند، یا بیخبرند و به هر حال نیستند. ولی باز و باز میآید و ناشتا کرکره بالا میدهد و بسم الله میگوید و کاسبی آغاز میکند. شاید هم یک روزی تصمیم بگیرد دستی به سر و گردن دکانش بکشد، اصلاً شاید کسبش را عوض کند. شاید شریک شود با یکی یا شاید هم اجلش برسد. کسی چه میداند؟ آدم است. آه و دم.
میگویند آدمها شبیه آنهایی میشوند که دوستشان دارند. در محلهی کودکی ما یک همچین چیرمردی با همچین دکانی بود؛ کارش البته بیشتر آجیل و خشکبار و آن دست اجناس بود. یک مغازهی دیگر هم داشت کنار مغازهی اصلی که در آن تخمه بو میداد. خیلی دوستش داشتم. یک کمی خساست داشت. وقتی میرفتیم ازش تخمه بخریم، نگاه به لباسمان میکرد، اگر جیب داشت، نمیریخت تو پاکت. میگفت دستت را بیاور بریز توی جیبت. فکر کنم خیلی شبیه او شده باشم. خدا رحمتش کند. حاج ملک را. اسمش بود.
بله. شباهت غریبی هست بین من و آن پیرمرد و داستانش.*
میگویند آدمها شبیه آنهایی میشوند که دوستشان دارند. در محلهی کودکی ما یک همچین چیرمردی با همچین دکانی بود؛ کارش البته بیشتر آجیل و خشکبار و آن دست اجناس بود. یک مغازهی دیگر هم داشت کنار مغازهی اصلی که در آن تخمه بو میداد. خیلی دوستش داشتم. یک کمی خساست داشت. وقتی میرفتیم ازش تخمه بخریم، نگاه به لباسمان میکرد، اگر جیب داشت، نمیریخت تو پاکت. میگفت دستت را بیاور بریز توی جیبت. فکر کنم خیلی شبیه او شده باشم. خدا رحمتش کند. حاج ملک را. اسمش بود.
بله. شباهت غریبی هست بین من و آن پیرمرد و داستانش.*
* برای پیشگیری از سوء تفاهمات و سوء تعبیرهای احتمالی، باید بگویم که این مطلب اواخر دی ماه پارسال نوشته شده است.
۱۳۹۰ آذر ۲۵, جمعه
۱۳۹۰ آذر ۲۳, چهارشنبه
گاهی آدم 262
گاهی آدم در حالی درد بی عشقی طاقت از جانش میبرد که حتی نمیداند عشق چیست.*
* تعبیر «طاقت از جان بردنِ دردِ بیعشقی» از رهی معیری است.
* تعبیر «طاقت از جان بردنِ دردِ بیعشقی» از رهی معیری است.
۱۳۹۰ آذر ۶, یکشنبه
گاهی آدم 261
گاهی آدم کارش از گریه که میگذ[ا]رد، به آن میخندد؛ ولی کار همچنان در حال گذ[ا]شتن است. آنقدر میگذ[ا]رد که باز میرسد به گریه.
۱۳۹۰ آذر ۵, شنبه
۱۳۹۰ آذر ۳, پنجشنبه
۱۳۹۰ آذر ۲, چهارشنبه
گاهی آدم 258
گاهی آدم درست میاندازد، ولی چون مترش استاندارد نیست، اندازهاش غلط میشود؛ میشود غلط انداز.
۱۳۹۰ آبان ۲۹, یکشنبه
این سیبزمینیداران و آن خربزهفروشان؛
آقا هر پولی یک قلمرو اعتبار دارد. البته الآن خوب است. هرجا باشی، هر پولی که دستت باشد، فی الفور میروی به یک صرافی معتبر و پولت را به پول معتبر آن قلمرو تبدیل میکنی. اما قدیم اینطور نبود. قدیم اصلاً پول نبود. هر شهری برای خودش یک قانونی داشت. مثلاً ممکن بود یک جایی، سیبزمینی خیلی چیز باارزشی باشد. چون آن موقع هیچ جا سیبزمینی نبود. چون سیبزمینی از آمریکا به جهان صادر شد و چون آمریکا آن موقع هنوز کشف هم نشده بود، چه برسد به اینکه چیزی صادر کند. بنابراین، فرض اینکه در یک شهری سیبزمینی چیز باارزشی باشد و بشود باهاش داد و ستد کرد، فرض پرتی نیست. خلاصه، یک جا سیبزمینی، یک جا خیار مثلاً، و من نمیدانم چرا هنگام مثال زدن، فقط به خوراکی، آنهم از نوع گیاهی فکر میکنم، واقعاً نمیدانم چرا، شاید برای اینکه به قول آقا اخوان، این دنیا عجیب است. و این هم که یک شاعری بیاید یک جملهی روزمرّه را در شعرش قرار دهد یک نامردی زیرکانه است؛ حالا بگذریم، بله. هر شهری یک چیز را قبول دارد. در هر شهری یک جور میشود معامله کرد. قدیم را عرض میکنم. حالا نه. حالا که خوب شده. قدیم. به عنوان مثال، یک جایی هیزم قیمتی میشود. میروی خربزه بخری، میگوید یک هیزم و نیم. حالا چی؟ حالا تو به خیال اینکه اینجا هم مثل آنجاست که ازش آمدهای، فقط سیبزمینی داری با خودت. درمیآوری میدهی. میگوید: اینها چیست مرد ناحسابی؟ اینها دوزار هم نمیارزند که. هیزم بده. هیزم! مثل مرد! بعد مثلاً خیار هم داری با خودت. آن را هم رو میکنی. ولی باز هم از خربزه بی نصیبی. چرا؟ چون جایی که خربزه هست، یعنی صیفیجات به ردیف همه هستند و خیار تو آنجا پشیزی نمیارزد. این را اگر نگاهی هم به زیر چرخ مرد میوه فروش بیاندازی، میفهمی. القصه اینکه، آدم همیشه باید حواسش باشد که از کجا دارد خرید میکند. در کجا دارد معامله میکند. ممکن است در شهر خودت با آن سیبزمینیها، پادشاه باشی. همه کار بتوانی بکنی. اما، در یک جای دیگر، یک لا قبایی هستی که حتی هیزم نداری آتش درست کنی و سیبزمینیهایت را کباب کنی و بخوری تا نمیری. برعکسش هم البته ممکن است. مثلاً در شهر خودت گدا باشی و جای دیگر پادشاه و خودت خبر نداشته باشی. آدم است دیگر. اشرف مخلوقات است. شرف دارد یعنی بر همه. حتی بر بنده، حتی بر خود شما فی المثل. یا اگر بخواهیم یادی هم کرده باشیم از ناظم حکمت و احمد شاملو، کاری که فی المثل یک سنجاب میکند. و ربطش به من ربطی ندارد. میگفتم، همیشه باید حواست باشد، که از جای درست خرید کنی. در جای درست معامله کنی. نبری سیبزمینیهایت را در شهر هیزم خرها و هیزم فروشها. ببری در جای مناسب. چون آنجا هرکاری هم که بکنی، هرچقدر هم که زیاد سیبزمینی داشته باشی، خواهان نخواهد داشت. فوق فوقش اگر خیلی دوست داری عدل از همانجایی خرید کنی که سیب از سیبزمینی نمیشناسند، لااقل قبلش یک هماهنگیای بکن. یک کمی با سیاست برو توی شهر، سیبزمینی را به مردم معرفی کن. بده دستشان، بپز براشان یک یکی دوتا. کبابی با نمک. که چی؟ که جنست خواهان پیدا کند. ولی تو برو حالا یک کاره سیبزمینی بده به خربزه فروش، تف هم کف دستت نمیاندازد. البته حالا نمیاندازند. قدیم میانداختند. حالا تو آمدهای اینجا. به سیبزمینی ندیده، سیبزمینی نشان میدهی. نمیشناسد. او فقط هیزم را میشناسد. خربزه نمیدهد. معاملهای سر نمیگیرد. کسی سود و ضرری نمیکند. اما چی؟ اما تو چیزی برای خوردن نخواهی داشت، جز همان سیبزمینی خام. خودت بگو سیبزمینی خام را میشود خورد؟ هیزم هم که نداری که آتش روشن کنی. و حالا که فکرش را میکنم میبینم که هیزم چه مثال مزخرفی است برای مقصود بنده. آخه این چه جسم باارزشی است که بعدش سوزانده میشود و خاکستر میشود و دود میشود و هاش دو او آزاد میکند؟ از بنده بپذیرید به هر حال. چرا که خیلی سخت است عوضش کنم. بله. تو گرسنه میمانی، خربزهفروش هم چیزی کاسب نمیشود. چرا؟ چون یک نیم ساعت طاقت نداشتی یک معرکهای بگیری وسط شهر، سیبزمینیات را جار بزنی و تبلیغ کنی. حالا خب البته اینها مال قدیم بود. الآن خوب شده. الآن ماشاءالله، همه جا همه چیزی اعتبار دارد. مردم همه چیز خوار شدهاند بحمدلله و المنّه. دوغ و دوشاب یکی شده در نظر قاطبهی مردم. بد به دلت راه نده. حالا اینطوریست. بعله. قدیم. این مال قدیم بود. مال حالا نبود.
۱۳۹۰ آبان ۲۴, سهشنبه
۱۳۹۰ آبان ۱۹, پنجشنبه
۱۳۹۰ آبان ۱۴, شنبه
قسم [هم] میخورم؛
به یادت میافتم،
بلند میشوم،
میخورم،
میخوابم،
پا میشوم،
دوباره میافتم،
به یادت... که میافتم.
بلند میشوم،
میخورم،
میخوابم،
پا میشوم،
دوباره میافتم،
به یادت... که میافتم.
۱۳۹۰ آبان ۱۳, جمعه
۱۳۹۰ آبان ۶, جمعه
۱۳۹۰ آبان ۵, پنجشنبه
گاهی آدم 253
گاهی آدم بدون آنکه بداند کجاست، به در و دیوار میزند. اول با دست میزند، که کسی اگر هست، جوابی بدهد؛ بعد با پا، بعد تهش با سر میکوبد تو دیوار؛ که یعنی خسته شدم. بعد خستگیش که در رفت، پا میشود و خودش را، تمام خودش را میزند و میکوبد به در و دیوار و کف و سقف و همه جا. بدون آنکه حتی بداند کجاست. بدون اینکه یک بار آن دستگیرهی بی صاحاب مانده را چرخانده باشد، احمق. بدون آنکه حتی صدایی از آن دهان واماندهاش خارج کند و چیزی بگوید... بدون آنکه حتی بداند کجاست؛ گاهی حتی بدون اینکه دری باشد و دیواری؛ بدون آنکه دری مانده باشد و دیواری.
۱۳۹۰ مهر ۲۷, چهارشنبه
بیترسی خر است.
یک اوقاتی هم در زندگی آدم هست که آدم میترسد. از خودش میترسد. از این چیزی که هست میترسد. از آن چیزی هم که نیست میترسد. نگران نیست، میترسد. نگرانی نوعی ترس بالقوه است. و آدم میترسد. آنقدر میترسد تا ترس تمام وجودش را فرا میگیرد. با ترس یکی میشود. استحاله میشود به ترس. من یک زمانی از این چیزی که در زندگی شخصیام هستم، میترسیدم. دیده بودمش. در خواب و بیداری حسش میکردم. آنقدر ازش ترسیدم تا باهاش یکی شدم. شدم همان چیزی که ازش میترسیدم. شدم همینی که هستم. همینی که هیچی نیست. نه بالقوه، نه بالفعل. این ترسناکترین تصوری بود که از خودم داشتم. ولی حالا شدهام همان و به هیچ جام هم نیست. یک زمانی از این هم میترسیدم؛ از اینکه ترسم به هیچ جام نباشد؛ اما خب، شکر خدا، آن هم محقق شد. حالا یک تکه سنگم. چرا؟ ترس غریزیترین احساس آدم است به نظرم. ترس است که محرک همه چیز است. ترس از نابودی به طور کلی. آدم میرود دنبال غذا، میترسد گرسنگی نابودش کند. میرود دنبال سرپناه، میترسد بیسرپناهی، به هر دلیلی، نابودش کند. میرود دنبال همدم، میترسد تنهایی نابودش کند. و هزاران مثال دیگر. وقتی این غریزیترین احساس، دیگر حس نمیشود، یعنی یک تغییر، یک استحاله رخ داده. در پی این تغییر، شرط لازم آدم بودن، دیگر موجود نیست. نه تنها آدم، که موجود زنده بودن. گیاه بودن حتی. من دیگر نمیترسم. من دیگر آدم نیستم. من دیگر یک موجود زنده نیستم. موجودم، هستم، ولی زنده نیستم. یک تکه سنگم. یا یک تکه چوب. هه! تخته پاره بر موج شاید. موجودی که زنده نیست. فکر هم نمیکنم چیز خوبی باشد. نمیدانم. آخه اینجوری هم نیست که ته همه چیز را درآورده باشم و بعد دیده باشم تهش را و ترسم ریخته باشد. نه. عادی شده برایم. همه چیز. حتی دیگر همین عادی شدن هم عادی شده برایم. حال آنکه ته هیچ چیز را درنیاوردهام. حتی بعضی چیزها را، سرشان را هم درنیاوردهام. شاید یک حس مقطعی باشد این نترسیدن. با شجاعت اشتباه گرفته نشود. بیترسی، شجاعت نیست. شجاعت خوب است. بیترسی بد است. بیترسی یعنی بیترجیحی. یعنی بیتفاوتی. یعنی بیانگیزگی. یعنی بیهمه چیزی. یعنی بیهیچ چیزی. کاش مقطعی باشد. کاش ادا باشد. کاش در حال گول زدن خودم باشم. کاش بترسم.
۱۳۹۰ مهر ۱۰, یکشنبه
گاهی آدم 252
گاهی آدم خیلی خیلی آهستهتر از آن چیزی که در توانش هست حرکت میکند تا یکی بهش «برسد». گاهی حتی میایستد؛ منتها نکته اینجاست که کسی به آدم کندرو و ایستاده «نمیرسد»؛ همه ازش میگذرند. باز تند هم که بروی، کسی بخواهد هم نمیتواند برسد. این میشود که آدم تصمیم میگیرد این او باشد که به یکی «میرسد»؛ به چشم به هم زدنی همه قرقی میشوند.
۱۳۹۰ مهر ۷, پنجشنبه
داستان آدم و چیزش: نُه
بله، دیدیم که آدم دید یک چیزیش نیست، گشت و پیدایش کرد اما چیزش به طرز عجیبی هی غیب میشد و در رفت و آمد بود. آدم داشت بیخیال میشد که چیزش آمد سروقتش و ماند اما باز ناگهان رفت در هالهای از ابهام و آدم درش آورد و چیزش ناخوش احوال شد و باز زد زیر همه چیز و آدم کج دار و مریز با این کش و قوس کش و قوس میآمد. و حالا ادامهي داستان:
یکی بود، یکی نبود، زیر گنبذ کبود، آدم هرچند یک جایی توی وجودش مطمئن بود که چیزش همان چیزیش است که نیست، اما هی دو دل بود. دوباره رفت تو این فکر که مبادا دارد اشتباه میکند و این چیز، چیزش نیست. نکند اصلاً چیزی نباید باشد و آن جای خالی چیزی که در وجودش احساس میکند از اساس جعل باشد. به بهانهی جمع کردن بساط سفره پاشد رفت توی آشپزخانه. خودش را از دیدرس چیزش خارج کرد و باز نگاهی به جای خالی چیزش انداخت و نگاهی یواشکی به چیزش. مو نمیزد. رفت نشست جلوی چیزش. زل زد. هیچی نگفت. فقط زل زد. چیزش متوجه این زل شد ولی نمیخواست به روی خودش بیاورد. با انگشتانش بازی میکرد و در و دیوار را نگاه میکرد. آدم اما میخ چیزش شده بود. چیزش دیگر طاقت نیاورد و گفت: «چیه زل زدی؟» آدم بدون تغییر در مقدار و جهت زُلش، گفت: «دارم فکر میکنم. دارم فکر میکنم که تو چی هستی، دارم حتی به این فکر میکنم که من چی هستم، دارم به این فکر میکنم که تو چطور میتونی چیز من باشی ولی در عین حال چیزم نباشی. دارم فکر میکنم.» چیزش گفت: «خب از یه چیزی میتونی مطمئن باشی تو فکرت. اونم اینکه من چیز تو نیستم. حتی میتونم بگم که من نمیتونم چیز تو باشم. به عبارت دقیقتر، چیز تو، نمیتونه من باشه.» آدم از حالت زل خارج شد و با لحنی محکم و در حالی که دستانش را رو به روی هم و رو به چیزش گرفته بود و با هر جمله تکانشان میداد گفت: «بابا دِ آخه لامصّب! تو چرا یه جوری حرف نمیزنی که ما م بفهمیم؟ چرا مث آدم حرف نمیزنی ببینیم داستان چیه؟ کشتی ما رو بابا. دهن ما رو سرویس کردی. هی هرچی هیچی نمیگم هی بیشتر دور میشی از زبون آدمیزاد. ماشالّا تو زبونم که کم نمیاری که. درس صوبت کن ببینم چی میگی خو...» چیزش ناآرام شد. سرش را برگرداند آن طرف. کمی نگه داشت و آرام چرخاند به سمت آدم و با سعی برای لبخند زدن گفت: «من اون چیزی نیستم که تو فکر میکنی. من اون چیزی نیستم که تو میخوای...» آدم پرید تو حرفش و گفت: «این که من چی میخوام به خودم مربوطه.» چیزش گفت: «یعنی من اون چیزیم که تو میخوای؟ مطمئنی؟» آدم گفت: «برای بار هزارم میگم. مَـــن یِـــه چیــــزیـــــم نیست. تنها چیزیم که بش میخوره چیز من باشه، تویی. من اون چیزیمو که نیست میخوام. مطمئن هم هستم. پس بله. با این اوصاف تو اون چیزی هستی که میخوام.» چیزش گفت: «کاش منم میتونستم مث تو انقد مطمئن باشم. لعنت به تو. لعنت به تو که انقد مطمئنی. انقد که منم به شک انداختی. لعنت به تو و این اطمینان مسخره ت.» آدم آمد یک چیزی بگوید ولی نگفت. به جایش بلند شد رفت یک لیوان آب برای خودش بیاورد. وسط راه پرسید: «آب میخوری بیارم؟» چیزش گفت:«آره. مرسی.» آدم مشغول خالی کردن یخ تو پارچ شد ولی توی ذهنش همه ش به این فکر میکرد که این اطمینانش، چه شکی در چیزش ایجاد کرده. چیزش از چی مطمئن بوده که حالا نیست. به این فکر میکرد که باید یک جوری قضیه را از زیر زبان چیزش بیرون بکشد تا تکلیف هردوشان مشخص شود. بیشتر مال خودش. پیش خودش فکر کرد: «این چیز که حرف نمیزنه. باس یه جور غیر مستقیم از لا به لای حرفاش بفهمم داستان چیه. برا اینم لازمه که مقاومت کنم و همچنان بنشینم و صبر پیش گیرم، دنبالهی کار خویش گیرم.» بالا رفتیم پایین بود، پایین آمدیم بالا بود.
این داستان [همچنان] ادامه دارد...
یکی بود، یکی نبود، زیر گنبذ کبود، آدم هرچند یک جایی توی وجودش مطمئن بود که چیزش همان چیزیش است که نیست، اما هی دو دل بود. دوباره رفت تو این فکر که مبادا دارد اشتباه میکند و این چیز، چیزش نیست. نکند اصلاً چیزی نباید باشد و آن جای خالی چیزی که در وجودش احساس میکند از اساس جعل باشد. به بهانهی جمع کردن بساط سفره پاشد رفت توی آشپزخانه. خودش را از دیدرس چیزش خارج کرد و باز نگاهی به جای خالی چیزش انداخت و نگاهی یواشکی به چیزش. مو نمیزد. رفت نشست جلوی چیزش. زل زد. هیچی نگفت. فقط زل زد. چیزش متوجه این زل شد ولی نمیخواست به روی خودش بیاورد. با انگشتانش بازی میکرد و در و دیوار را نگاه میکرد. آدم اما میخ چیزش شده بود. چیزش دیگر طاقت نیاورد و گفت: «چیه زل زدی؟» آدم بدون تغییر در مقدار و جهت زُلش، گفت: «دارم فکر میکنم. دارم فکر میکنم که تو چی هستی، دارم حتی به این فکر میکنم که من چی هستم، دارم به این فکر میکنم که تو چطور میتونی چیز من باشی ولی در عین حال چیزم نباشی. دارم فکر میکنم.» چیزش گفت: «خب از یه چیزی میتونی مطمئن باشی تو فکرت. اونم اینکه من چیز تو نیستم. حتی میتونم بگم که من نمیتونم چیز تو باشم. به عبارت دقیقتر، چیز تو، نمیتونه من باشه.» آدم از حالت زل خارج شد و با لحنی محکم و در حالی که دستانش را رو به روی هم و رو به چیزش گرفته بود و با هر جمله تکانشان میداد گفت: «بابا دِ آخه لامصّب! تو چرا یه جوری حرف نمیزنی که ما م بفهمیم؟ چرا مث آدم حرف نمیزنی ببینیم داستان چیه؟ کشتی ما رو بابا. دهن ما رو سرویس کردی. هی هرچی هیچی نمیگم هی بیشتر دور میشی از زبون آدمیزاد. ماشالّا تو زبونم که کم نمیاری که. درس صوبت کن ببینم چی میگی خو...» چیزش ناآرام شد. سرش را برگرداند آن طرف. کمی نگه داشت و آرام چرخاند به سمت آدم و با سعی برای لبخند زدن گفت: «من اون چیزی نیستم که تو فکر میکنی. من اون چیزی نیستم که تو میخوای...» آدم پرید تو حرفش و گفت: «این که من چی میخوام به خودم مربوطه.» چیزش گفت: «یعنی من اون چیزیم که تو میخوای؟ مطمئنی؟» آدم گفت: «برای بار هزارم میگم. مَـــن یِـــه چیــــزیـــــم نیست. تنها چیزیم که بش میخوره چیز من باشه، تویی. من اون چیزیمو که نیست میخوام. مطمئن هم هستم. پس بله. با این اوصاف تو اون چیزی هستی که میخوام.» چیزش گفت: «کاش منم میتونستم مث تو انقد مطمئن باشم. لعنت به تو. لعنت به تو که انقد مطمئنی. انقد که منم به شک انداختی. لعنت به تو و این اطمینان مسخره ت.» آدم آمد یک چیزی بگوید ولی نگفت. به جایش بلند شد رفت یک لیوان آب برای خودش بیاورد. وسط راه پرسید: «آب میخوری بیارم؟» چیزش گفت:«آره. مرسی.» آدم مشغول خالی کردن یخ تو پارچ شد ولی توی ذهنش همه ش به این فکر میکرد که این اطمینانش، چه شکی در چیزش ایجاد کرده. چیزش از چی مطمئن بوده که حالا نیست. به این فکر میکرد که باید یک جوری قضیه را از زیر زبان چیزش بیرون بکشد تا تکلیف هردوشان مشخص شود. بیشتر مال خودش. پیش خودش فکر کرد: «این چیز که حرف نمیزنه. باس یه جور غیر مستقیم از لا به لای حرفاش بفهمم داستان چیه. برا اینم لازمه که مقاومت کنم و همچنان بنشینم و صبر پیش گیرم، دنبالهی کار خویش گیرم.» بالا رفتیم پایین بود، پایین آمدیم بالا بود.
این داستان [همچنان] ادامه دارد...
اشتراک در:
پستها (Atom)