۱۳۹۱ خرداد ۹, سه‌شنبه

گاهی آدم 282

گاهی آدم آنقدر هیچ دردی بهش نمی‌خورد، که گمان می‌کند اصلاً قرار بر برخورد نیست؛ به جایی می‌رسد که حتی در برابر دردهایی که او را نشان کرده‌اند جاخالی می‌دهد. عمری طی می‌کند بی آنکه به دردی خورده باشد.

۱۳۹۱ اردیبهشت ۲۷, چهارشنبه

امل بی عمل؛

هر جامه‌ای که دوختم از عمل
بر قامتت راست نشد؛
یا شد و نپوشیدی
لااقل عورت بپوشان
ای برهنه‌ترین آرزوی من.

۱۳۹۱ اردیبهشت ۱۴, پنجشنبه

گاهی آدم 281

گاهی آدم نفسش آنقدر چاق [و متعاقباً سنگین] می‌شود، که آدم می‌گوید شاید همان در اعماق بماند و دیگر بالا نیاید؛ حتی ممکن است هنگام بالا آمدن، گیر کند به در و دیوار و جان آدم را هم بکند و با خودش بیاورد بالا. 

۱۳۹۱ اردیبهشت ۲, شنبه

گاهی آدم 280

گاهی آدم چشمانش را می‌بندد تا از برخورد [ناگهانی] بعضی نکات جالب با آن و عواقب و عوارض احتمالی [و تحمیلی] آن برخورد، پیشگیری کند.

۱۳۹۱ اردیبهشت ۱, جمعه

گاهی آدم 279

گاهی آدم در مسیرش به نتایج جالبی می‌رسد، اما با خونسردی از کنارشان می‌گذرد؛ چون هیچکدام نتیجه‌ی مورد نظر او نیستند.

۱۳۹۱ فروردین ۲۲, سه‌شنبه

آدم همیشه 3

آدم همیشه باید حواسش به صندوقش باشد؛ حتی اگر انتظار خبری نباشد او را. اصلاً شاید قاصدک فقط آمده باشد خودش را ببیند، برود؛ بی که هیچ پیغامی.

گاهی آدم 278

گاهی آدم بد به دلش "راه می‌دهد"؛ اصلاً «بد آقا... داغون... لهه له».

۱۳۹۱ فروردین ۲۱, دوشنبه

۱۳۹۱ فروردین ۶, یکشنبه

گاهی آدم 276

گاهی آدم هرچه فکر میکند یادش نمی آید کی و کجا و چطور ازش گذشته؛ فقط این یادش هست که به خودش گفته: "حالا شاید از ما نگذشته باشد!" خودش یک نگاهی به ساعت بزرگ ایستگاه انداخته، بلیط مچاله شده را باز کرده، نگاه کرده، همانطور که با دو دست بلیط را نگه داشته، خلوتی ایستگاه را بلعیده، بغض کرده، بلیط را مچاله کرده و چپانده توی جیبش، لبانش را به هم فشرده، از بینی نفس عمیق کشیده، و گفته: "نه. از ما خیلی وقت است گذشته."
آدم یادش نمی آید هرگز از ایستگاه خارج شده باشد.

۱۳۹۰ اسفند ۲۱, یکشنبه

داستان آدم و چیزش: دَه

بله، آدم یک چیزیش نبود و گشت و پیدایش کرد و چیزش هی غیب و ظاهر می‌شد و یک بار آمد و ماند و رفت در هاله‌ی ابهام و آدم درش آورد و چیزش ناخوش احوال شد و آدم تیمارش کرد و باز نشستند به بحث و آدم خواست ببیند حرف حساب چیزش چیست. و حالا ادامه‌ی داستان:
یکی بود، یکی نبود، زیر گنبذ کبود، آدم با پارچ و لیوان در دست و اندیشه در سر برگشت پیش چیزش، برایش آب ریخت، یکی دو قالب یخ هم قاطی آب رفت تو لیوان، و داد به چیزش. چیزش آب را لاجرعه سرکشید، یخ‌ها را هم که نصفشان آب شده بود وارد دهان کرد و شروع کرد به جویدنشان. آدم متعجب و با لبخند پرسید: «تو از اون چیزایی هستی که یخو میجوئن؟ نکن بابا به دندونات رحم کن! به گوش ما!» چیزش از جویدن یخ که فارغ شد خندید و گفت: «از بچگی عادت دارم یخ می‌خورم. نترس چیزیم نمی‌شه.» آدم گفت: «عجب!» و ناگهان فکری از خاطرش گذشت. به یاد میز مذاکره‌ای افتاد که از ساکن قبلی خانه به جا مانده بود و گذاشته بودندش توی اتاق تهی که بزرگ بود و خالی بود و سرد بود و حکم انباری داشت. یک لیوان آب برای خودش ریخت و پارچ را که زمین می‌گذاشت، نگاهش را انداخت به چیزش که لم داده بود و داشت به آدم نگاه می‌کرد، پارچ را گذاشت و لیوان را برداشت و شروع به نوشیدن کرد و از توی قسمت بی‌آب مانده‌ی لیوان به چیزش نگاه می‌کرد و چیزش همچنان به او و آب پرید در گلویش و به سرفه افتاد. چیزش زد پشت آدم و آدم قاطی سرفه می‌خندید و چشم بسته سر تکان می‌داد و گفت: «نمیذاری یه لیوان آب خوش از گلومون پایین بره ها!» چیزش با خنده گفت:‌«حالا کجاشو دیدی؟» آدم سرفه‌اش قطع شده بود. ناگهان بی‌مقدمه گفت: «بیا مذاکره کنیم.» چیزش گفت: «اینجا؟ الآن؟ باشه، ولی کو میز مذاکره ت پس؟» آدم زود گفت: «تو اون اتاق پشتیه س. بیا کمک کن با هم بیاریم تمیزش کنیم.» چیزش، هرچند باورش نمی‌شد میز مذاکره‌ای در کار باشد، بلند شد و با هم رفتند و میز را با هزار زحمت از اتاق تهی که پنجره هم نداشت و برق هم نداشت و هیچی نداشت، درآوردند و آوردند همانجا که قبلش بودند گذاشتند و افتادند به جانش و تمیزش کردند و خسته شدند و آدم یک سری چایی آورد و به نوشیدن نشستند. تقریباً ظهر شده بود. آدم گفت: «نظرت چیه بگم غذا از بیرون بیارن ببریم رو همون میز مذاکره بخوریم؟» چیزش گفت: «خوبه.» غذا را که آوردند، آدم دست چیزش را گرفت و کمکش کرد برود روی میز مذاکره، خودش هم سفره و غذا و آب و لیوان و فلاسک چای و قند و سیگار و زیرسیگاری و فندک، همه را در یک سینی بزرگ جا داد و گذاشت روی میز و پرید بالا. شروع کردند به خوردن و تا مدتی حرف نمی‌زدند. آدم منتظر فرصتی بود تا باب مذاکره را باز کند، چیزش را می‌پایید یواشکی، چیزش هم گاهی به گاهی نگاهی شیطنت آمیز رو به بالا به آدم می‌انداخت. آدم لقمه‌هایش را به دقت می‌جوید تا بیشتر طول بکشد و بیشتر بتواند تمرکز کند و بهتر بتواند باب مذاکره را باز کند. گاهی نگاهش به سفره دوخته می‌شد و پیش خودش می‌گفت: «نباس عجله کنم، شاید دیگه هیچوقت فرصت مذاکره به این راحتی دست نده، باید حواسم جمع باشه. مذاکره س، شوخی نیس، بهتره تا وقتی غذا تموم می‌شه بنشینم و صبر پیش گیرم، دنباله‌ی کار خویش گیرم.» بالا رفتیم مثال ابروی یار، پایین آمدیم مثال مژگان یار.
این داستان ادامه دارد...

۱۳۹۰ اسفند ۱۴, یکشنبه

چیزهایی هم هست...

یک چیز‌هایی را آدم هیچ وقت، هیچ وقت، نباید بخرد.
یک چیز‌هایی را آدم، همیشه، همیشه، باید هدیه بگیرد.
نگرفت هم، لابد لازم نبوده.


پ. ن.: عنوان از سهراب سپهری‌ است.

۱۳۹۰ اسفند ۱۱, پنجشنبه

۱۳۹۰ اسفند ۷, یکشنبه

گاهی آدم 274

گاهی آدم از خودش می‌پرسد: «به نظر تو در این فیلم‌های فوق العاده که موسیقی فوق العاده دارند، به عنوان مثال همکاری‌های سرجیو لئونه با انیو موریکونه، فیلم برای موسیقی ساخته شده یا موسیقی برای فیلم؟ یا پدرخوانده مثلاً؟ یا دیگر از این دست؟ ها؟ چی فکر می‌کنی؟» خودش یک لبخندی می‌زند، بدون آنکه به آدم نگاه کند می‌رود پای سماور، و در همان حالی که دارد برای خودش چایی می‌ریزد، رو به شیر سماور می‌گوید: «به قول مولوی:  دانه‌ی معنی بگیرد مرد عقل، ننگرد پیمانه را چون گشت نقل... برای تو هم بریزم؟»  آدم «اوهوم»ی می‌گوید و در خودش فرو می‌رود.

۱۳۹۰ اسفند ۲, سه‌شنبه

گاهی آدم 273

گاهی آدم به خودش می‌گوید: «مام یه روزی به یه کار این دنیا میایم دیگه؛ ها؟» خودش، همانطور که نشسته، سرش را بالا می‌آورد، زل می‌زند به آدم و می‌گوید: «آره که میایم، اگه نه که نبودیم. منتها سؤال اینجاس که به چه کارش؟» آدم دست خودش را می‌گیرد بلند می‌کند، می‌نشیند جای خودش، و خیره می‌شود به سه کنج اتاق.

۱۳۹۰ بهمن ۲۰, پنجشنبه

تردید و تردد عبادت است؛

مرا رد کن.
مرا رد کن.
یک بار مرکب،
یک بار هم ساده.
کار از محکم‌کاری عیب نمی‌کند.
من کف دستان تو را بو کرده‌ام.

۱۳۹۰ بهمن ۱۹, چهارشنبه

گاهی آدم 272

گاهی آدم به خودش می‌گوید: «آخه واسه کّی؟ واسه چّی؟» خودش یک نگاهی به در و دیوار می‌اندازد، چشمانش را می‌بندد، هوا را با شدت از بینی تو می‌دهد و همزمان چشمانش را باز می‌کند، با دستش دور و بر دهان و چانه‌اش را می‌خاراند، باز چشمانش را می‌بندد، با دو دستش صورتش را می‌پوشاند، دست‌ها را برمی‌دارد، می‌نشیند، پا روی پا می‌اندازد و زل می‌زند به آدم؛ با دستی که با کفَش محدوده‌ی زیر بینی تا زیر چانه را پوشانده و با آرنجش کله و بالاتنه را را یکوری تکیه داده روی دسته‌ی صندلی.

۱۳۹۰ بهمن ۱۵, شنبه

گاهی آدم 271

گاهی آدم یادش می‌رود دلش را بعد از باز کردن و استفاده، ببندد و در یخچال نگه‌داری کند؛ بیرون می‌ماند و باز می‌ماند و می‌پوسد.

۱۳۹۰ بهمن ۱۰, دوشنبه

گاهی آدم 270

گاهی آدم می‌خواهد بکشد کنار، اما تا می‌آید بکشد کنار، یکی می‌آید کنار را پر می‌کند؛ آدم یک کمی دیگر می‌رود، باز می آید بکشد کنار، راهنما هم می‌زند، باز نمی‌شود؛ گاهی بالأخره هرطوری شده می‌کشد کنار، اما گاهی این داستان آنقدر کش می‌آید که سوختش تمام می‌شود و همان وسط جاده متوقف می‌شود.

۱۳۹۰ بهمن ۴, سه‌شنبه

مناقشه در مثل؛

این بیت*:« من از لیلی شدن ترسی ندارم/ ولی مجنون شدن نای شما نیست.» نکتهء ظریفی دارد. نکته که چه عرض کنم، سفسطه. گوینده خود معترف است لیلی نیست، چرا که می‌گوید لیلی شدن، یعنی هنوز نشده، و نیز مدعی است است لیلی شدن کار ترسناکی است ولی نه برای او. تا اینجایش خودزنی است، یک گام به عقب. اما بعد توپ را به زمین مخاطب می‌اندازد و با اطمینان او را عاجز از مجنون بودن می‌داند؛ یعنی دو گام به جلو. این هم مشخص است که لیلی و مجنون هردو مفاهیمی هستند که پیش تعریف خودشان را دارند. لیلی چنین است و چنان است، مجنون هم چنان است و چنین است؛ الگو هستند. خب، با این وصف، یکی از ویژگی‌های تعامل این دو این است که تا مجنون نباشد، لیلایی نیست و تا لیلا نباشد، مجنونی نیست. این رابطه دوسویه است. لیلی شدن، این قدرت را به لیلی می‌دهد که مجنون از غیر مجنون بازشناسد و مجنون شدن به مجنون این که جز لیلی نشناسد. به عبارتی، مجنونی مجنون، مجنون نه آن دیوانهء بیابان نشین، بلکه مجنون به معنای یک لیلی بین، فقط برای لیلی قابل درک است و خود مجنون. لیلایی لیلی هم که با نشستن در دیدهء مجنون است که رخ می‌نماید. حالا، من از گوینده (منظورم شاعر نیست) سؤال دارم: لیلا شده‌ای؟ لیلا هستی؟ هستی و مجنون ندیده‌ای؟ اگر پاسخش مثبت باشد، محکومش می‌کنم به دروغگویی. چرا؟ با استناد به همان فعل «شدن» در مصراع اول. وقتی حرف از «شدن» است و نه بودن، یعنی احتمال؛ یعنی در بهترین حالت، بالقوگی. ولی حکم کلی در مصراع دوم، همین بالقوگی را هم از «شما» که مجنون شدن نای‌تان نیست، می‌گیرد. یعنی طرف می‌گوید: درست است که من نیستم، ولی می‌توانم باشم. اما شما نه تنها نیستید، که حتی نمی‌توانید بود. با استناد به چی؟ به هیچی. حرف غیر مستند، لاف است. هروقت لیلی شدی، بیا تا مجنون ردیف کنم برایت. این هم لاف است. نه لیلی می‌تواند بی مجنون لیلی شود، و نه مجنون می‌تواند بی لیلی مجنون شود. یا باید همزمان اتفاق بیافتند، یا هرگز رخ نخواهند داد. کاری به اینکه شعر قوی است یا ضعیف است یا چنان است یا چنین است ندارم. نه علاقه دارم به آن بحث، و نه توانایی در پیش بردنش. مخاطب من شاعر نیست. گوینده است. شعر از اختیار شاعر خارج شده و دارد دهان به دهان می‌چرخد و هرکس به فراخور نیاز و موقعیت از آن استفاده یا سوء استفاده می‌کند. مخاطب من این سوء استفاده کنندگان عزیز هستند. بودند یعنی. تمام شد.

*  نام شاعر ‍«ژیلا راسخ» است.

۱۳۹۰ دی ۲۴, شنبه

گاهی آدم 269

گاهی آدم [پیش خودش] فکر میکند که اگر قرار بود زندگی یک بازی باشد، [مسلّماً] یک بازی انفرادی میبود ولی آن بازی [مسلّماً] نمیتوانست شطرنج باشد؛ در شطرنج، شانس دخالت ندارد، هرکه ماهرتر باشد میبرد. شاید میتوانست پوکر باشد، علاوه بر مهارت، به شانس هم بستگی دارد.*

* شاید این فکر هم یکی از همان فکرهای صد تا یه غاز علی کوچولوی «فروغ» باشد که با آنها به حلّ مسائل میپرداخت.

۱۳۹۰ دی ۱۹, دوشنبه

گاهی آدم 268

گاهی آدم هیچ قندی در دلش آب نمی‌شود؛ بس که سرد است. دلگرمی چیز خوبی است، باعث می‌شود قندهای زیادی در دل آدم آب شود.

۱۳۹۰ دی ۱۶, جمعه

درمان شدم.

امروز رفتیم کوه. در کوه به ما خیلی خوش گذشت. کوه سرد بود و زمینش پوشیده از برف بود. پیدا کردن جایی برای نشستن سخت بود. آتش روشن کردن سخت بود. ولی با وجود تمام این مشکلات به من خیلی خوش گذشت. من با دوستانم به کوه رفتم. من دوستان خوبی دارم. من از دوستانم ممنونم. ما در کوه کباب اکران کردیم. کباب خیلی خوب است. به یکی از دوستانم قول داده‌ام یک روز یک مقالهء مبسوط در بارهء کباب بنویسم؛ و خواهم نوشت. اما این ها را گفتم که این کوه رفتن، درمان من بود. من بیمار بودم. من دو سال و چند ماه بود که بیمار بودم. الآن احساس می‌کنم خوب شده‌ام. اشک در چشمانم حلقه زده. فردا مطمئناً برای من یکی لااقل، روز دیگری است. من دیگر بیمار نیستم. من خوب شده‌ام. از کوه ممنونم. از دوستانم بیشتر ممنونم. برف کوه درمان من بود درواقع. سفیدی محض درمان من بود. یکرنگی درمان من بود. یکرنگی‌ای که در تمام مدت بیماریم ندیده بودم. از همین نتیجه گرفتم که این درمان من بوده. اگر شما هم بیمار هستید، شاید این یکرنگی محض درمان شما هم باشد.

گاهی آدم 267

گاهی آدم مثل همیشه سرش توی صفحهء مانیتور است، که ناگهان، حالا بنا به هر دلیلی، نگاهش می‌افتد به گوشی‌اش که گوشه‌ء میز نشسته و زل زده به آدم. آدم است دیگر، دلش می‌سوزد، همه‌ء حواسش را داده به مانیتور؛ درست نیست. این است که گوشی را به کار می‌گیرد برای پخش موسیقی؛ هم آدم حواسش را عادلانه تقسیم می‌کند، هم گوشی از بطالت و تنهایی درمی‌آید؛ یک تیر و دو نشان یعنی همین.

۱۳۹۰ دی ۱۳, سه‌شنبه

گاهی آدم 266

گاهی آدم برای سرگرم شدن شروع می‌کند به کلاه بر سر خودش گذاشتن. خیلی هم که گرم شد، کلاه‌[ها] را برمی‌دارد تا باد به کله‌اش بخورد و سرد شود. بعدش هم که ناگفته پیداست؛

۱۳۹۰ آذر ۲۷, یکشنبه

گاهی آدم 264

گاهی آدم از دور به خودش نگاه می‌کند و با توجه به چیزهایی که از نزدیک از خودش دیده و می‌داند، به نکات جالبی پی می‌برد. مثلاً پیرمردی را در نظر بگیرید که از قدیم الأیام، یک مغازه‌ای در یک محله‌ی قدیمی داشته؛ مغازه‌اش از این بقالی‌هایی بوده که رسماً بقالی‌اند؛ همه چیز در کیسه گونی‌های لبه تاخورده و یک بیلچه به عنوان پیمانه در یکی از کیسه‌هاست. بقالی که می‌گویم بقالی به معنای قدیم آن است، نه این سوپرمارکت‌های امروزی؛ بقالی‌ای که تویش برنج و روغن و حبوبات و شیر و ماست گوسفندی و این چیز‌ها می‌فروشند. تنقلاتش هم نخودچی کشمش است و تخمه‌ی آفتابگردان و جابونی. پیرمرد بقال از آن‌هاست که هرروز صبح می‌آید و دکان باز می‌کند و می‌نشیند پشت دخل. حساب و کتابش هم با همان چرتکه است؛ زیاد هم مشتری ندارد. نهایت فعالیت تجاری‌اش این است که دو سه تا از قدیمی‌های محل که می‌شناسندش بیایند و مثلاً دو سیر پنیر و یک کاسه ماست یا چیزی از این دست ازش بگیرند به اعتبار اینکه جنسش محلی است و اصل است و مثل این پاستوریزه‌ها آب نبسته‌اند به نافش. دکانش پاتوق پیرمردهای مثل خودش است که می‌آیند و دور هم هرروز یک مشت خاطره‌ی تکراری برای هم تعریف می‌کنند و یاد جوانی و چایی و سیگارهایی با چوب سیگارهای دودخورده و ... . باقی اجناس بیشتر برای جوری جنس چیده شده‌اند. یک مقداری هم خنزر پنزر و جغجغه این‌ها آویزان کرده به در و دیوار که اگر یک روز یکی از پیرمردها نوه‌ای چیزیش باهاش آمد مغازه، یا نوه نتیجه‌ی خودش که آمدند، تو ذوقشان نخورد. حالا این پیرمرد را با آن دکان و در آن محل تصور کنید، محله افتاده توی طرح. می‌آیند و مغازه را از پیرمرد می‌خرند و به جایش یک مغازه در یک مرکز خرید جدید بهش می‌دهند. طبعاً یک مدتی افسردگی خانه نشینش می‌کند، مشتری‌ها و رفقا را کمتر می‌بیند؛ ولی پیرمرد باید کار کند. نه برای پول یا چی؛ محض بیکار نبودن؛ محض بودن. پیرمرد هیچی به هیچ جاش نیست. ورداشته هرچی خرت و پرت تو دکان داشته، آورده اینجا. یک کمی ناجور است. نمی‌خواند با دکان‌های شیک دور و بر. ولی از هیچی بهتر است. صبح‌ها زودتر از همه می‌آید و شب‌ها دیرتر از همه می‌رود. دکانش از دور خالی به نظر می‌رسد. از نزدیک هم چیز دندان‌گیری نیست. نهایت ارتباطش هم با کسبه‌ی دور و بر این است که اگر کسی سلامی کرد، جواب بگوید. اگر کسی خریدی کرد یا سفارشی داد یا حتی سری کرد توی مغازه که ببیند چه خبر است، پیرمرد تحویلش می‌گیرد. اگر هم نه، که هیچی. کاری به کار کسش نیست. برای خودش است. شاید مثلاً اگر با یکی از کسبه حال کرد، بچه‌ها و فامیل و رفقا را تشویق کند که بیایند سری به دکان طرف بزنند و از او خرید کنند یا خودش گاهی برود توی دکان آن‌ها و چایی‌ای چیزی بخورد و گپی اگر شد بزند. یعنی زیاد اهل آمد و رفت نیست. از قدیم اینطور یاد گرفته که کاسب باید حواسش به خودش باشد. نباید سرک بکشد تو دکان و کاسبی این و آن. تو محل قدیمی‌اش هم اینطور بود. منتها آنجا بیشتر می‌شناختندش، سلام‌های بیشتری را جواب می‌داد، چایی‌های بیشتری می‌خورد و این چیزها؛ ولی چیزی که هست، پیرمرد بدجوری خورده تو ذوقش. دل و دماغش باز آن اول‌ها بیشتر بود. آدم است. دوست دارد دور و برش شلوغ باشد، دوست دارد یک بچه‌ای بیاید دست بکند تو گونی آجیل و بهش تشر بزند و بعد برای اینکه بغض طفلک نترکد، یک آبنباتی بدهد بهش. اعتباری دارد پیش خودش. حساب‌های دیگری دارد از خودش. همین که آمده اینجا و از تک و تا نیافتاده، خودش خیلی است؛ این را خودش می‌داند و آن‌ها که از قدیم میشناختندش. که یا مرده‌اند، یا رفته‌اند، یا بی‌خبرند و به هر حال نیستند. ولی باز و باز می‌آید و ناشتا کرکره بالا می‌دهد و بسم الله می‌گوید و کاسبی آغاز می‌کند. شاید هم یک روزی تصمیم بگیرد دستی به سر و گردن دکانش بکشد، اصلاً شاید کسبش را عوض کند. شاید شریک شود با یکی یا شاید هم اجلش برسد. کسی چه می‌داند؟ آدم است. آه و دم.
می‌گویند آدم‌ها شبیه آن‌هایی می‌شوند که دوستشان دارند. در محله‌ی کودکی ما یک همچین چیرمردی با همچین دکانی بود؛ کارش البته بیشتر آجیل و خشکبار و آن دست اجناس بود. یک مغازه‌ی دیگر هم داشت کنار مغازه‌ی اصلی که در آن تخمه بو می‌داد. خیلی دوستش داشتم. یک کمی خساست داشت. وقتی می‌رفتیم ازش تخمه بخریم، نگاه به لباسمان می‌کرد، اگر جیب داشت، نمی‌ریخت تو پاکت. می‌گفت دستت را بیاور بریز توی جیبت. فکر کنم خیلی شبیه او شده باشم. خدا رحمتش کند. حاج ملک را. اسمش بود.
بله. شباهت غریبی هست بین من و آن پیرمرد و داستانش.*
* برای پیشگیری از سوء تفاهمات و سوء تعبیرهای احتمالی، باید بگویم که این مطلب اواخر دی ماه پارسال نوشته شده است.

۱۳۹۰ آذر ۲۵, جمعه

۱۳۹۰ آذر ۲۳, چهارشنبه

گاهی آدم 262

گاهی آدم در حالی درد بی عشقی طاقت از جانش می‌برد که حتی نمی‌داند عشق چیست.*

*  تعبیر «طاقت از جان بردنِ دردِ بی‌عشقی» از رهی معیری است.

۱۳۹۰ آذر ۶, یکشنبه

گاهی آدم 261

گاهی آدم کارش از گریه که می‌گذ[ا]رد، به آن می‌خندد؛ ولی کار همچنان در حال گذ[ا]شتن است. آنقدر می‌گذ[ا]رد که باز می‌رسد به گریه.