ه‍.ش. ۱۳۸۹ خرداد ۱۰, دوشنبه

ه‍.ش. ۱۳۸۹ خرداد ۹, یکشنبه

گاهی آدم 37

گاهی آدم خیال می کند فقط خودش است و خودش،ولی بعد می فهمد یک خود سومی هم هست که آدم را بیخودی می اندازد به جان خودش، کاری می کند که آدم خودش را گم کند،از خودش بی خود شود، خودش را بخورد و...

ه‍.ش. ۱۳۸۹ خرداد ۸, شنبه

گاهی آدم 36

گاهی آدم عمدا دستی حساب می کند تا حساب از دستش در برود و همیشه سری در حساب داشته باشد،با خودش هم فکر می کند اینطوری می شود آدم حسابی.

ه‍.ش. ۱۳۸۹ خرداد ۴, سه‌شنبه

گاهی آدم 35

گاهی آدم به خودش می گوید:« نکند ما هم پیر شدیم عین اینها بشویم؟» خودش می گوید:«خیلی هم دلت بخواهد!» آدم می گوید: «پس کاش پیر شدیم عین اینها بشویم» خودش می گوید:«خاک بر سر بی ثباتت!» بعد آدم با خودش قهر می کند.


خودش در حالی که دارد از در می رود بیرون، به در می گوید:«حالا شما ببین اصلا پیر می شوی، تا بعد!»

ه‍.ش. ۱۳۸۹ خرداد ۲, یکشنبه

گاهی آدم 34

گاهی آدم می گوید حالا که جبر جغرافیایی اسیرمان کرده، کاش لااقل در دهه بیست به دنیا می آمدیم تا در دهه چهل بیست ساله باشیم و حال همه چیز را ببریم . به جان خودم!

ه‍.ش. ۱۳۸۹ خرداد ۱, شنبه

ه‍.ش. ۱۳۸۹ اردیبهشت ۳۰, پنجشنبه

گاهی آدم 31

گاهی آدم می خواهد(البته با اجازه از محضر مارگوت بیکل و احمد شاملو) آب شود در گستره افق؛ آنجا که دریا به آخر می رسد و آسمان آغاز می شود.

ه‍.ش. ۱۳۸۹ اردیبهشت ۲۹, چهارشنبه

گاهی آدم 30

گاهی آدم تنها که می شود، به خودش فحش می دهد، با خودش درگیر می شود، آشتی که دارد می کند، یک سرخری از در می آید تو.

گاهی آدم 29

گاهی آدم در انتظار گودو که می ماند (یا می خواند)، به این فکر می کند که چرا این دو کلمه اینقدر شبیه اند: GODO & GOD.

ه‍.ش. ۱۳۸۹ اردیبهشت ۲۸, سه‌شنبه

ه‍.ش. ۱۳۸۹ اردیبهشت ۲۷, دوشنبه

گاهی آدم 27

گاهی آدم یک جایی همینطوری ایستاده است یا نشسته است، کاری هم به کار کسی ندارد، یکهو یک دستی از یک آستینی بیرون می آید و آدم را انگولک می کند؛ آدم هم نمی داند دست تقدیر است، دست آفرینش یا چی چی است، هرچه هست با این انگولک تمام کاسه کوزه های آدم را به هم می زند و بعد هم می رود پی کارش. آدم می ماند و عشقش!

ه‍.ش. ۱۳۸۹ اردیبهشت ۱۹, یکشنبه

ه‍.ش. ۱۳۸۹ اردیبهشت ۱۸, شنبه

گاهی آدم 21

گاهی آدم احساس می کند انگار همه آدمهایی که می شناسد، یک جوری به هم وصل هستند تا یک چیزی را از آدم پنهان کنند. آدم است دیگر،گاهی احساس می کند. شما دوست داری بگو توهم توطئه.

گاهی آدم 20

گاهی آدم مست که می شود، اختیارش می افتد به دست ساقی، وای به روزی که ساقی هم مست شود.

ه‍.ش. ۱۳۸۹ اردیبهشت ۱۶, پنجشنبه

گاهی آدم 18

گاهی آدم نفسش دارد به زور در می آید، ولی سر شب همه فکرش این است که نکند آخر شب از بی سیگاری بزند زیر آواز و از هولش یک پاکت اضافه سیگار می گیرد، بعد به خودش می گوید: «خب! شاید خواستم تا صبح بیدار باشم!» بعد هم یک زنجیر سرفه می کند و می رود.

گاهی آدم 17

گاهی آدم به خودش می گوید باز جای شکرش باقیست که اقلا فکرهایش را هیچ کس نمی بیند، وگرنه سنگ روی سنگ بند نمی شد.

گاهی آدم 16

گاهی آدم می فهمد هر کاری بخواهد بکند، قبلا کرده اند.

گاهی آدم 15

گاهی آدم، هزاری هم که بگذرد، هزاری هم که از یک سوراخ گزیده شود،هزاری هم که یک چیزی بخورد تو سرش، باز آدم بشو نیست.

گاهی آدم 14

گاهی آدم هرچه پایه های اعتقاداتش سست تر باشد، خود اعتقاداتش محکم تر می شود!

گاهی آدم 13

گاهی آدم دلش که می گیرد راه چشمش باز می شود، گاهی هم چشمش که می گیرد راه دلش باز می شود.

گاهی آدم 12

گاهی آدم همینطور یکهو ویرش می گیرد به یک چیزی که اصلا مهم نیست، ولی پدر آدم در می آید تا این را بفهمد، بعد هم که فهمید ویرش می رود به اینکه چرا از اول نفهمیده است آن چیز مهم نیست!

گاهی آدم 11

گاهي آدم آنقدر دست دست مي كند و دست روي دست مي گذارد تا رشته كار از دستش در مي رود و ديگر كاري از دستش برنمي آيد جز دست پشت دست زدن. امان از دست اين آدم!

گاهی آدم 10

گاهی آدم چشم هایش را که می بندد، خود خدا هم نمی تواند بازشان کند. بس که چشم آدم ترسیده است.

گاهی آدم 9

گاهی آدم می داند چه بگوید ولی نمی داند چگونه بگوید، این گونه است که یا نمی گوید یا جوری می گوید که خودش هم نمی فهمد چه می گوید.

گاهی آدم 8

گاهی آدم ساعت دوازده شب سه نخ بیشتر سیگار ندارد، تا سه چهار هم قرار است بیدار باشد، همین که می آید سیگار روشن کند، دوتا ازهم اتاقی هایش که سیگاری هم نیستند ازش سیگار می خواهند.

گاهی آدم 7

گاهی آدم مثل بلبل خون دل می خورد و گلی حاصل می کند که ناغافل باد غیرت به صدش خار پریشان دل می کند، گاهی هم مثل طوطی به خیال شکری دلخوش است که ناگهش سیل فنا نقش امل باطل می کند.

گاهی آدم 6

گاهی آدم می خواهد با یک دست دوتا هندوانه بردارد، نمی تواند، گاهی هم که می خواهد مثل آدم با دو دست یک هندوانه بردارد یک دستش ناغافل می رود تو پوست گردو.

گاهی آدم 5

گاهی آدم آنقدر بی عرضه است که حتی نمی تواند یک چیزی را بخواهد.

گاهی آدم 4

گاهی آدم هی می خواهد یک اتفاقی(که اتفاقا زیاد هم می افتد) بیفتد، ولی نمی افتد. گاهی هم نمی خواهد یک اتفاقی(که اتفاقا به ندرت می افتد) بیفتد، ولی می افتد.

گاهی آدم 3

گاهی آدم به خودش می گوید :باید بشود، بعد می گوید می شود، بعد می گوید کاش بشود و همینطور هی می گوید تا می رسد به اینجا که می گوید: شد شد، نشد نشد.

گاهی آدم2

گاهی آدم یک جاییش همینطور یهو شروع می کند به خارش؛ آدم شروع می کند به خاراندنش،هی می خاراند،هی می خاراند؛ غافل از اینکه بعضی جاها را هرچه بیشتر بخارانی، بیشتر می خارند.

گاهی آدم1

گاهی آدم از خودش می پرسد چرا؟ واقعا چرا؟ بعد که فهمید چرا ، می پرسد چگونه؟ و در نهایت می پرسد خب که چی؟