۱۳۹۰ اردیبهشت ۹, جمعه

داستان آدم و چیزش: دو

بله، آدم برای خودش نشسته بود که یکهو دید یک چیزیش نیست، گشت و گشت و چیزش را دوبار پیدا کرد که هر دوبار چیزش او را قال گذاشت و غیب شد. حالا ادامه‌ی داستان:
یکی بود، یکی نبود، زیر گنبذ کبود، آدم که از نبودن چیزش و غیب شدن‌هایش پاک گیج شده بود، پیش خودش گفت: «حالا ما که چیزمان نیست، و ما نمی‌دانیم این چیزمان که نیست، چی ماست اصلاً، در این فرصت بنشینیم فکر کنیم این چیز ما، اصلاً چی ما است که نیست و نبودنش محسوس است حتی با وجود اینکه ما نمی‌دانیم چیست.» پس نشست و فکر کرد، یک چایی مشتی هم دم کرد که هی وسط فکر کردن بنوشد و جگرش حال بیاید. به خودش نگاه کرد، به جای خالی چیزش که بدجوری معلوم بود. بعد گفت: «خب! اول ببینم شاید اصلاً مدلش اینجوری باشد، شاید اینجا اصلاً باید خالی باشد.» با وارسی مطمئن شد که نه، آنجا باید حتماً یک چیزی باشد، وگرنه نمی‌شود. داشت چاییش را هورت می‌کشید و با قند در دهانش بازی بازی می‌کرد که ناگهان دید چیزش دارد از جلوش راست راست رد می‌شود. همانطور چایی به دست و قند در دهان پرید جلوی چیزش و گفت: «تو اینجا چکار می‌کنی؟ داشتم بهت فکر می‌کردم.» چیزش انگار که آدم را نشناخته باشد گفت: «ها؟ به من؟ چرا؟ به تو چه اینجا چکار می‌کنم اصلاً! هوهو...» آمد که دوباره غیب شود که آدم چایی را ریخت بهش. چیزش متعجب از این حرکت با خشم گفت: «چرا اینجوری می‌کنی؟ اَه! حالا من دیگر نمی‌توانم غیب شوم تا این خشک شود. نگفتی می‌سوزم؟» آدم داشت می‌خندید. چیزش گفت: «به من می‌خندی؟ پاشو برو یک دستمالی چیزی بیاور این لک چایی را پاک کنم.» آدم داشت می‌خندید. چیزش کفری شده بود و آدم داشت می‌خندید. وسط خنده‌اش به چیزش گفت: «هستی حالا! هه هه هه! بیا با هم بنشینیم و صبر پیش گیریم، هه هه هه! دنباله‌ی کار خویش گیریم.»  رفتیم بالا سلامتی، آمدیم پایین به راحتی.
این داستان ادامه دارد...

۱۳۹۰ اردیبهشت ۸, پنجشنبه

گاهی آدم 212

گاهی آدم هیچی؛ گاهی آدم خر است؛ گاهی آدم باید برود سرش را بگذارد و بمیرد؛ گاهی آدم کمش هم زیاد است؛ گاهی آدم ...ولمان کن بابا تو هم.
همان گاهی آدم هیچی.

۱۳۹۰ اردیبهشت ۶, سه‌شنبه

۱۳۹۰ اردیبهشت ۵, دوشنبه

گاهی آدم 210

گاهی آدم یک «چیز[های]یش» که نباشد، یک چیزیش می‌شود انگار.

داستان آدم و چیزش: یک

یکی بود، یکی نبود؛ زیر گنبذ کبود، یک آدمی مث ما نشسته بود. بعد یکهو دید انگار یک چیزیش نیست، آقا اینور را ببین، آنور را ببین، نع که نع! یک چیزیش نبود. بعد نکته‌ی جالبش اینجاست که نمی‌دانست چی چیش نیست. خلاصه، شروع کرد به گشتن. هی گشت و گشت و گشت تا چیزش را پیدا کرد. به چیزش گفت: «کجا بودی؟ نبودی؟» چیزش گفت: «آره. نبودم.» بعد آدم گفت: «خب حالا که هستی بیا پیش عمو!» چیزش گفت: «من چیز تو نیستم. من چیز خودمم. هاهوهوهو...» و باز غیب شد. آدم دوباره یک چیزیش نبود. دوباره گشت و گشت و گشت، تا دوباره ناغافل چیزش را پیدا کرد. بهش گفت: «چیز عزیز! رفتی یهو چرا؟ نموندی پس چرا؟» چیزش گفت: «آره. رفتم یهو.» آدم گفت: «خب حالا که باز هستی بیا پیش عمو!» چیزش خندید و گفت:‌ «من؟ هوهوهاها...» و باز غیب شد. آدم گفت: «عجب!» و گفت: «بنشینم و صبر پیش گیرم، دنباله‌ی کار خویش گیرم.» بالا رفتیم ساندویچ، پایین اومدیم نوشابه. نوشابه هم که بدون ساندویچ موجود نمی‌باشد.
این داستان ادامه دارد...

۱۳۹۰ اردیبهشت ۴, یکشنبه

گاهی آدم 209

گاهی آدم آنقدر [با همه چیز و همه کس] راه می‌آید که از پا می‌افتد. درست هم نیست خب.

در گرفتن و کردن راهنمایی دوستان را به کار و گوش به حرفشان.

یک دوستی آمد در یک موردی یک راهنمایی به ما کرد، خوب هم کرد دست بر قضا. دستش هم درد نکند. بعد داستان اینجوری شد که ما پیش خودمان گفتیم این دوستمان بالأخره بیشتر از ما حالیش است، بیشتر از ما پیراهن و سایر البسه را کهنه و بعضا پاره کرده است، خلاصه به خودمان گفتیم آدم باش و راهنماییش را به کار بگیر و آنچه گفته بکن. گرفتیم و کردیم. هیچی؛ غرض فقط این بود که بگویم خوب است آدم دوستانی داشته باشد که راهنمایی بکنندش و خوب است که آدم هم آدم باشد و هی من من نکند و به جایش گوش بکند به حرف دوستان واردترش و اعتماد بکند و شک نکند، اگر هم کرد، خودش را بزند به آن راه که مثلاً به من چه؛ بعله. خلاصه این در ذهنم مانده بود که اینجا گفتم. در پایان هم از وقتی که به من دادید، تشکر می‌کنم.

۱۳۹۰ اردیبهشت ۳, شنبه

بی‌خوابی خر است.

این بی‌خوابی هم واقعاً چیز عجیبی است؛ با اینکه چشم‌هایت به زور باز می‌مانند، تا فیگور خواب می‌گیری هر چی فکر و خیال هست و نیست می‌آید پشت پرده‌ی چشمان بسته‌ات رژه می‌رود و ترجیح می‌دهی چشم‌ها را باز کنی تا آن تصاویر را که معمولاً خوشآیند هم نیستند (آخه اگر بودند باز می‌شد تحمل‌شان کرد) محو کنی. ولی باز می‌بینی قصه همان است. هی می‌گویی این دفعه دیگر تا دراز بکشم خوابم می‌برد و راحت می‌شوم، که کور خوانده‌ای. دوباره در تله می‌افتی و دوباره جان می‌کنی و وول می‌خوری تا باز پا شوی. یک چیزی هم که هست شب‌های بی‌خوابی معمولاً آن شب‌هایی هستند که حتماً باید بخوابی، چون فردا صبحش باید جایی باشی. پس می‌جنگی. آخرش هم می‌دانی چی می‌شود؟ این جنگ و دعوا تا وقتی که از صبح زود بیدار شدن ناامید شوی، ادامه می‌یابد. آن‌وقتی که تصمیم گرفته‌ای قید خواب را کلاً بزنی، درست همان موقع نمی‌دانی چی می‌شود که بی‌اختیار همان‌طور که نشسته‌ای یا دراز کشیده‌ای، خوابت می‌برد و آن‌ وقتی که قرار بوده بیدار شوی، تازه در عمیق‌ترین قسمت خوابت هستی. همین که یک‌ ساعتی از آن موعد گذشت، ناگهان بیدار می‌شوی، می‌بینی وقت گذشته، خوب هم نخوابیده‌ای. آش نخورده و دهن سوخته. آن وقت است که می‌گویی ما که آب از سرمان گذشت، لااقل یک شکم سیر بخوابیم؛ و اینجاست که خواب می‌شود یک حیوان دست‌آموز و تصاویر دیشبی را حتی یادت هم نمی‌آید.

۱۳۹۰ اردیبهشت ۲, جمعه

چیزی نیست، شما راحت باش.

آخه یکی نیست بیاید بگوید ... نه هیچی نگوید. یکی نیست بیاید بدون اینکه هیچی بگوید آدم را بگیرد به باد کتک و تا می‌خورد بزند. یعنی یک جوری بزند که آدم خون بالا بیاورد. و هی بگوید آخه چرا؟ و خوب بداند چرا. همان زیر کتک یک «حقته» به خودش بگوید و بگذارد طرف بزند. بزند و بزند و بزند و آدم جیکش هم درنیاید. چون می‌داند قضیه از کجا آب می‌خورد. بلکه با کتک آدم شود.

۱۳۹۰ فروردین ۳۰, سه‌شنبه

۱۳۹۰ فروردین ۲۷, شنبه

گاهی آدم 205

گاهی آدم یک مشکلی دارد و هیچ‌ کدام ار قوای حسی و ادراکی‌اش در حل آن مشکل، کاری از دستشان برنمی‌آید؛ مثلاً اینکه می‌خواهد یک کاری انجام دهد، نمی‌داند چطوری، می‌خواهد به یک چیزی برسد، نمی‌داند چطوری، می‌خواهد یک اشتباهی را جبران کند، نمی‌داند چطوری، می‌خواهد به کسی کمک کند، نمی‌داند چطوری، اصلاً می‌خواهد همین طوری به خودش کمک کند، ولی باز نمی‌داند چطوری؛ تشخیص درست و غلط برایش می‌شود سخت‌ترین کار. پیدا کردن راه حل می‌شود دغدغه‌ی ذهنی‌اش و چون نمی‌تواند هیچ طوری حلّش کند و به نتیجه برسد، می‌ماند یک لنگه پا و کاسه‌ی چه کنم دست می‌گیرد. در نهایت می‌رسد به جایی که مشغول حل کردن آن مشکل در خیال خود می‌شود و وارد فاز رویاپردازی و توهّم می‌شود. در خیال خودش فرض می‌کند فلان کار را کرده و بهمان چیز اتفاق افتاده؛ مثل همان آدم ناشنوای مثنوی مولوی. ولی چون فرضیاتش اشتباهند و در عالم واقع رخ نمی‌دهند، بین آنچه که در ذهنش ساخته و آنچه واقعیت دارد، تعارض می‌بیند؛ دوست ندارد تصور شیرینی که از این خیال‌پردازی به وجود آورده نابود شود؛ پس ادامه ‌می‌دهد. هی خیالاتش را تأیید می‌کند، آنقدر که تأیید خیالات مساوی می‌شود با تکذیب واقعیت. و آن وقت است که او رسماً دیوانه می‌شود. به همین سادگی. دیوانه! و دیوانه از این منظر یعنی کسی که چیزها را آنطوری که هستند نمی‌بیند، بلکه آنطوری که می‌خواهد می‌بیند. یعنی دوست دارد اراده‌ی او باشد که موجودیت را، چه کمّی و چه کیفی، به هرچیزی تحمیل می‌کند، یعنی از تعریف‌ها و تعیین‌ها بیزار می‌شود و تعریف و تعیین خودش را درست ‌می‌داند. و این همه ناشی از ترس ازشکست است، ترس از شکستی که گاهی میل به پیروزی نامیده می‌شود؛ نه که هر میل به پیروزی‌ای ترس از شکست باشد، نه. گاهی اشتباه می‌شود. گاهی که آدم ناتوان می‌شود از حل یک مشکل ساده. ساده برای همه و سخت برای خودش درواقع. گاهی که «چطوری؟» می‌شود «دِ آخه بابا لامصّب! پس چطوری؟»

۱۳۹۰ فروردین ۲۵, پنجشنبه

گاهی آدم 204

گاهی آدم دلش با افتادن از بعضی قلم‌ها، خرد و خاکشیر می‌شود. حالا یا دلش زیادی نازک است، یا قلم خیلی بلند؛

۱۳۹۰ فروردین ۲۴, چهارشنبه

گاهی آدم 203

گاهی آدم خودش را به هیچ راهی نمی‌تواند بزند؛ گاهی همه‌ی راه‌ها مسدودند و آدم فقط می‌تواند با «احتیاط» از مسیر «تعیین شده» عبور کند.

۱۳۹۰ فروردین ۲۳, سه‌شنبه

۱۳۹۰ فروردین ۲۲, دوشنبه

گاهی آدم 202

گاهی آدم هرچه ساده‌تر باشد، پیچیده‌تر به نظر می‌آید. همین است. در دنیایی که سادگی در پیچیده بودن است، ساده بودن عین پیچیدگی است.

۱۳۹۰ فروردین ۲۰, شنبه

گاهی آدم 201

گاهی آدم دلش بیش از یک حدی که برای کسی [یا چیزی] تنگ شود، بسته می‌شود. «دلبستگی» یعنی همین.

گاهی آدم 200

گاهی آدم اراده‌ و تلاشش برای ایجاد تغییر در خودش [و چیزهای مرتبط  با خودش]، با مقاومت دیگرانی که هیچ ربطی به آدم [و چیزهای مرتبط به او] ندارند مواجه می‌شود و [بیشتر مواقع] به شکست می‌انجامد.


پی‌نوشت: نمی‌دانم «اِبی»، «داریوش» و به خصوص «ستّار»، مثال‌های خوبی برای بهتر رساندن مطلب هستند یا نه.

۱۳۹۰ فروردین ۱۵, دوشنبه

۱۳۹۰ فروردین ۱۳, شنبه

آدم همیشه 1

آدم همیشه به خودش می‌گوید این عید اگر هیچ‌چیزش درست و درمان و از روی حساب و کتاب و به نفع نباشد (که همه‌اش هست اتفاقاً)، مولای درز این سیزده به درش نمی‌رود. یعنی کل تعطیلی یک طرف، این سیزده به در یک طرف. نه خیال کنی حالا یک روز رفتیم سیزده‌مان را به در کردیم و خیلی خوش گذشته باشد این را بگویم ها! نه. از وقتی یادم می‌آید این سیزده به در همیشه یک چیزی داشته. همیشه برجسته بوده. و حتی به جرأت (هرچند نه با دقت زمانی) می‌توانم بگویم بیش از نصف سیزده به درهای عمرم خوب تو ذهنم هست؛ چون همیشه یک فرقی با دفعه قبل دارد. اما مثلاً لحظه‌ی تحویل سال، هرچند مهم‌تر است، ولی به جز چند مورد معدود، نمی‌توانم بگویم سال تحویل خاصی در نظرم هست.
آن موقعی که مدرسه می‌رفتیم، مثل آدم نبودیم که! انگار این پیک شادی را داده‌اند برای روز آخر. حالا بالای هر صفحه‌ای خودشان برایمان مثلاً زمانبندی کرده‌ بودند ها، ولی باز می‌رفت برای روز آخر. روز آخر کی بود؟ سیزده به در! سیزده به در را که نمی‌شود نرفت (یا نکرد)؛ این بود که این سیزده به در جدای از شیرینی ذاتی‌اش، و علاوه بر تلخی روز آخر تعطیلات بودنش، با یک استرس خاصی شروع می‌شد. پس پیک شادی چی؟ کی انجامش بدهم؟ با خودم می‌برم صحرا، کمِ کم نصفش را می‌نویسم، ...چه جای باصفایی، چه آبی، چه سبزه‌ای، چه درختی، به به! ...پاس بده! گل! هه! باز ما بردیم، همیشه ما می‌بریم، ...پارسال یادتان رفته؟ ...من کباب ندارم! ...دستشویی کجا بود حالا؟ پشت تپه! ...بابا نه! بازی ما هنوز تمام نشده که؛... و با یک آرامش خاصی تمام می‌شد تا می‌رسیدیم خانه و استرس پیک شادی که کل روز گوشه‌ی کیف مامان مانده بود، اسیرمان می‌کرد. این‌ها بود که سیزده به در را ماندنی می‌کرد. از آنجایی هم که نمی‌رسیدیم یک‌شبه پیک شادی را حل کنیم و وسطش خوابمان می‌برد، فرداش از ترس معلم، اصلاً پیک شادی را مدرسه نمی‌بردیم تا بگوییم یادمان رفته و... و دم معلم‌ها هم گرم. همیشه یک فردا پس‌فردایی می‌کردند. خودشان هم بچه داشتند و می‌دانستند چه خبر است.
حالا این قضیه‌ی پیک شادی یکی از جنبه‌های سیزده به در است که امروز یادش افتادم  و به خیالم نامردی آمد تکرارش نکنم لااقل برای خودم و خیال خودم آن روزها را.
القصه اینکه خوب است آدم همیشه سیزده‌اش را به در کند تا گربه شاخش نزند و شاپره نیشش نزند و سواری خر مراد از دماغ فیل نیندازدش و کبکش خروس بخواند إن شاء الله.

سالی که نکوست...

سالی که می‌آید، سالی که می‌رود، بی‌توقف، بی‌درنگ کوتاهی حتی و ظاهراً بی‌خستگی؛ می‌رود و می‌آید و می‌آید و می‌رود و معلوم نیست می‌آید یا می‌رود. کسی به گرد پایش نمی‌رسد آنقدر تند که می‌آید و می‌رود و آنقدر همیشگی که می‌آید و می‌رود. دیدارش و وصالش هوسی است و همه‌گیر و طرفه آنکه همه متمتع‌اند از این هوس و هیچ‌کس را از آن خبر نیست. هست و نیست و نیست و هست. آرام است و خاموش و بی‌صدا و بهنگام هنگامه‌ای است خودش تنها که انگشت می‌گزاند و برباد می‌دهد.
بر روح و جسم می‌خزد چونان ماری که گویی از نوزادی خانه در چهره‌ی آدمیان دارد و چون پیر می‌شود و بالغ، نمایان می‌شود جاجای پوست‌اندازی‌هایش و خود هیچ پیدا نیست که کجاست. نیش می‌زند و گزنده می‌خزد از لا به لای نام‌هایش چه ثانیه و دقیقه و روز و ماه و سال و قرن و دیگر از این دست و گمانم در حین که می‌رود و می‌آید، لبخند بر گوشه‌ی لب دارد که: هه! منم. باز منم باز و باز و باز. ببندیتم اگر توان هستتان و اگر نیست، ببوسیت دستی که از قطعش عاجزیت.
بودش بود است و نبودش هم بود است و خود، او بود است. بود اوست که بود ما هست که اگر نبود، نبود این همه که هست. ابتدایش ناپیدا و انتها هم که هیچ.
حالا اینطور از من قبول کنید که خواسته باشم با این وصف از روانی زمان، آغاز سال نو را، هرچند با تأخیر، به آن‌ها که می‌خوانندم تبریک بگویم؛ به شما. که گفتم.