ه‍.ش. ۱۳۸۹ دی ۶, دوشنبه

رهایی؟ جدایی؟ ترک؟ نامردی؟

دیگر وقتش رسیده بود، باید ازش جدا می‌شدم. آن اوایل، وقتی هنوز باهاش همدم نشده بودم، وقتی می‌دیدمش می‌گفتم من و همدمی چنین؟ محال است! گرچه یک دوبار شد که رفتم طرفش، حتی شد که با هم تنها باشیم، خلوت کنم باهاش، ولی خیلی می‌ترسیدم، هم از او و هم از دیگران که مبادا بو ببرند. لحظه‌ی ورود رسمی‌اش به زندگی‌ام هیچ‌وقت یادم نمی‌رود. خیلی ناگهانی و ضربتی بود. ولی خوب موقعی بود. آمد و جای خالی خیلی چیزها را برایم پر کرد، آمد و بارم را سبک کرد. همدم شدم باهاش. شب و روز با او بودم. پایان شب و شروع روزم بود. خیلی‌ها نمی‌خواستند باهاش باشم؛ ولی من می‌خواستم، بهش نیاز داشتم، بدون او اصلاً نمی‌توانستم. تنها یاور و همراهم بود در بزنگاه‌هایی که هیچکس دیگر نبود. ولی همان وقت‌ها هم می‌گفتم و می‌دانستم همیشگی نخواهد بود. می‌دانستم یک روز به اجبار یا اختیار ازش جدا خواهم شد. گاهی می‌شد بنا به دلایلی خارج از اختیار، ازش دور می‌ماندم؛ خیلی‌ها هیچ‌وقت نباید می‌فهمیدند با او هستم. مخفی نگه ‌داشتنش کار سختی بود، ولی شد. چار سال و خرده‌ای. جاهایی که کسی مرا نمی‌شناخت، مشکلی نداشتیم، همه او را می‌شناختند؛ مهم این بود که من ناشناس بمانم پیش یک عده‌ی خاص، که ظاهراً ماندم چون اگر چنین نبود چه خون‌ها که به پا نمی‌شد. ولی این اواخر یک جوری شده بودم. یک جوری که احساس کردم اگر ازش جدا نشوم، بد می‌شود. دیگر مثل قدیم نبودم، و فکر اینکه دیگر بهش نیازی ندارم مثل خوره مرا می‌خورد. به خودم می‌گفتم نامردی است همین‌جوری رهایش کنم، ولش کنم؛ ولی نشد، باید آن کار را می‌کردم، دیگر نمی‌شد ادامه داد. خواستم کم‌کم ازش فاصله بگیرم، ولی انگار این فاصله با توان دو نسبت مستقیم داشت با نزدیک‌تر کردن‌مان. فهمیدم جدا شدن‌مان باید مثل همان پیوستن‌مان باشد. باید ناگهانی و ضربتی و یکدفعه‌ای باشد.

دیشب بود. یک چیز معروفی (که اسمش را نمی‌دانم ولی دست بر قضا بر آن فضا نشست) از شوبرت داشت پخش می‌شد. باهاش رفتم روی پشت بام. آنجا ماندن‌مان دقیقاً به اندازه‌ی همان تکه آهنگ چار و خرده‌ای دقیقه‌ای طول کشید. بین انگشتانم نگهش داشته بودم و باهاش می‌رقصیدم؛ زیر نور ماه نصفه. سرد بود، می‌لرزیدم؛ محکم‌تر و محکم‌تر از همیشه لبانم را... و با یک نگاه بهش گفتم، بهش فهماندم دیگر نمی‌توانم، دیگر نمی‌شود. نگاهم جوری بود که اگر روزی جایی دوباره دیدمش، رویم نشود باهاش تنها شوم. حتی این را هم با آن نگاه بهش گفتم که دست کم تا مدتی جلوی آنهایی که درباره‌ی ما می‌دانند، به روی خودمان نیاوریم چیزی شده، تا کم‌کم به همه حالی کنیم جدا شده‌ایم. می‌لرزیدم و نمی‌دانم از سرما بود یا حس فضا که اشکی هم چکید، عذاب وجدانی وجودم را گرفت، اعتنا نکردم و گذشتم. تنهایش گذاشتم روی همان پشت بام و آمدم پایین. حتی برنگشتم نگاهش کنم. ترکش کردم. 

آهنگ عوض شده بود.

ه‍.ش. ۱۳۸۹ دی ۵, یکشنبه

ه‍.ش. ۱۳۸۹ دی ۴, شنبه

گاهی آدم 158

گاهی آدم می‌اندیشد چه خوب می‌شد اگر می‌شد این موقعیت‌های «کاش یه آرزو دیگه کرده بودم!» را از پیش شناسایی کرد؛

ه‍.ش. ۱۳۸۹ آذر ۳۰, سه‌شنبه

گاهی آدم 156

گاهی آدم به «اینجا»ی خودش که می‌رسد، تازه می‌فهمد که دقیقاً چی به کجا می‌رسد که می‌گویند: «آدم دیگر رسیده به آنجایش».

ه‍.ش. ۱۳۸۹ آذر ۲۹, دوشنبه

ه‍.ش. ۱۳۸۹ آذر ۲۳, سه‌شنبه

حکایت گل و بلبل و صبا و فلک و طوطی و شکر و...

سحر بلبل حکایت با صبا کرد        که عشق روی گل با ما چها کرد
حکایت، حکایت همیشگی است؛ همیشه بلبلی هست که عاشق روی گلی شود یا شاید همیشه گلی هست که بلبلی را عاشق کند و آن وقت مثل همیشه سر و کله‌ی صبا پیدا می‌شود که حکایت بلبل را بشنود و چه حوصله‌ای دارد این صبا که هیچ وقت خسته نمی شود از شنیدن این قصه‌ی تکراری و شاید اصلاً دست این صبا در دست همان گل باشد و این وسط بیچاره بلبل که چها با او نمی شود. اما پس تکلیف عشق چیست؟ اصلا عشق چیست؟ یا کیست؟ شاید هرچه هست نه زیر سر بلبل نه زیر سر گل و صبا، که زیر سر عشق است. اصلا شاید این عشق باشد که می‌آید و بی سر و صدا می‌رود تو جلد گل و بعد از آنجا می‌رود در دل بلبل و بعد می ‌شود صبا و وقت سحر می آید و درد دل بلبل و حکایت او را می شنود و ... .
بعد تازه دعای خیر بلبل هم می شود بدرقه‌ی راهش که:

خوشش باد آن نسیم صبحگاهی        که درد شب نشینان را دوا کرد

و دست آخر وقتی می رود، بلبل بیچاره می‌فهمد که چه کلاهی سرش رفته،

به هر سو بلبل عاشق در افغان        تنعم از میان باد صبا کرد

آخرش می‌فهمد خوش به حال باد صبا، یا خوش به حال عشق.

فغان که با همه کس غایبانه باخت فلک        که کس نبود که دستی از این دغا ببرد

و این فلک از کجا معلوم که همان عشق نیست که همیشه برنده ی بازیست که در بدترین شرایط هم، هموست که تنها نجات دهنده و درمان گر می شود که:

طبیب عشق منم، باده ده که این معجون        فراغت آرد و اندیشه ی خطا ببرد
در حالی که:

بسوخت حافظ و کس حال او به یار نگفت        مگر نسیم پیامی، خدای را، ببرد
(و در اینجا بی فایده نیست یادی کنیم از آن بلبلی که خون دلی خورد و گلی حاصل کرد و باد غیرت به صدش خار پریشان دل کرد و یا آن طوطی ای که به خیال شکری دل خوش بود و ناگهش سیل فنا نقش امل باطل کرد.)
و اشک قضیه اینجاست که این حکایت هی تکرار می شود و با این وجود، آدم باز می گوید: به هرزه بی می و معشوق عمر می‌گذرد، بطالتم بس از امروز کار خواهم کرد... .
ولی همین که می‌آید که معشوق بدست آورد و همه چیز گل و بلبل شود، دوباره این عشقی که ظاهراً آدمی و پری طفیل هستی اویند، می‌آید و همه ی کاسه کوزه‌ها را به هم می‌ریزد و ... .(که را گویم که با این درد جانسوز/طبیبم قصد جان ناتوان کرد)
چرخه تکرار می‌شود و بلبل به صبا می گوید که گر چاره داری، وقت وقت است؛ در حالی که می‌داند عدو با جان حافظ آن نکردی که تیر چشم آن ابرو کمان کرد.

پی‌نوشت1: هدف نویسنده از نگارش این نویسه، بر خودش هم ناپیدا‌ ست.
پی‌نوشت2: ابیات و تعابیر همه از حافظ هستند.

ه‍.ش. ۱۳۸۹ آذر ۲۲, دوشنبه

گاهی آدم 153

گاهی آدم خودش از ناله هایش به ستوه می‌آید و به آدم می گوید: «تو اصلاً معلوم هست دردت چیست؟» آدم می‌گوید: «نه والّا! یک دردم هم همین است اتفاقاً؛ که نمی‌دانم دردم چیست.» خودش می‌گوید: «تو دیوانه‌ای!» آدم می‌گوید: «تازه فهمیدی؟» خودش می‌گوید: «نه، تا حالا فکر می‌کردم خودت را زده‌ای به دیوانگی؛ ولی الآن فهمیدم نه! واقعاً دیوانه‌ای» آدم به خودش می‌خندد و برای یک لحظه تمام دردهایش را فراموش می‌کند.

ه‍.ش. ۱۳۸۹ آذر ۲۱, یکشنبه

ه‍.ش. ۱۳۸۹ آذر ۲۰, شنبه

گاهی آدم 151

گاهی آدم بعضی مثل‌ها و اشعار معروف را به بوته‌ی آزمایش که می‌گذارد، به این می‌رسد که یا از بیخ غلط هستند و یا اینکه از بیخ درست بوده‌اند و در شاخه دچار تحریف شده‌اند؛ مثلاً این مورد: «بخند به روی دنیا، دنیا به روت بخنده» که طبق تجربه، (و اگر نخواهیم بگوییم از بیخ غلط بوده) باید در واقع به این شکل بوده باشد: «بخند به روی دنیا، دنیا به روت برینه»  که حالا مثلاً شاید به این دلیل که در محل کاربردش در یک زمانی، خانواده‌ای نشسته بوده، یا به دلیل شرم جعلی ذاتی ایرانی‌ها، «خندیدن» جای «ریدن» را گرفته است. 

پی‌نوشت: البته به این صورت‌ها هم می‌توانسته باشد: «نخند به روی دنیا، دنیا به روت می‌رینه» یا «نخند به روی دنیا، دنیا به روت نرینه»؛

ه‍.ش. ۱۳۸۹ آذر ۱۶, سه‌شنبه

همه جا به نوبت!

مگر خم رنگرزی است؟ نه برادر من! حساب کتاب دارد! فکر کردی الکی است؟ خب اشتباه کردی جانم! نه تنها الکی نیست، بلکه حتی خیلی هم غیر الکی است! سرت را انداخته‌ای پایین، راست شکمت را گرفته‌ای آمده‌ای اینجا و می‌خواهی هنوز نیامده راه بیفتی؟ لااقل وقتی می‌آمدی تو، یک نگاهی توی صف می‌چرخاندی تا ببینی چند نفر قبل از تو آمده‌اند و ایستاده‌اند و من، یک نفر آدم، خیلی که همت کنم نصف این عزیزان را راه بیاندازم. آن باقی هم برای خودشان ایستاده‌اند. حالا در این وضعیت شما صاف آمده‌ای می‌گویی عجله داری؟ چشمان‌شان را می بینی که چطور به تو غره می رود؟ اگر تو را راه بیاندازم این چشم‌ها می‌شود خنجر و در قلب من فرو می‌رود، می‌شود دشنام و بر من جاری می‌شود، آخه چرا شما اصلاً عنایت ندارید؟ خود من را که اینجا می‌بینی نشسته‌ام، فکر می‌کنی از صبح فرصت کرده ام کار خودم را راه بیاندازم؟ نه! به جان عزیزت نه! البته نمی‌خواهم منت بگذارم، همیشه همین‌طور بوده. کوزه گر از کوزه شکسته آب می‌خورد. می‌خواهم بگویم کار زیاد است، سرم شلوغ است، مراجعه کننده زیاد است، شیلنگ ها را دزدیده‌اند، آفتابه‌ها سوراخ است، همه‌ی توالت‌ها گرفته به جز یکی که آن هم تا ظهر با این بار سنگین، حتما می‌گیرد. آنوقت است که باید خر آورد و باقالی بار کرد. چند بار هم رفته‌ایم شهرداری گفته‌ایم آقا توالت نداریم، مردم اعصابشان خراب است، اما کو گوش شنوا؟ آن ها که نمی‌دانند اینجا چه خبر است، من هر روز اینجا با هزار جور آدم سر و کله می‌زنم، همه ناراضی. امروز و فرداست که سر فریاد بردارند. آنوقت فردا افسوس می خوریم که ای کاش دیروز به حرف آن پیرمرد توالت چی گوش کرده بودیم؛ آنوقت مردم خودشان را خالی می‌کردند و کار اینطور بیخ پیدا نمی کرد. اینجوریست دیگر! حالا شما هم برو ته صف بایست! یا اگر خیلی عجله داری، رضایت تک تک آن ها را بگیر و بیا برو تو!

ه‍.ش. ۱۳۸۹ آذر ۱۵, دوشنبه

گاهی آدم 149

گاهی آدم پس از عبور از فرازو فرودهای این دریای طوفان‌خیز، بر آن است که...  - جان؟ ها؟ بله بله! عجب خنگی‌ام من آآآآ! این که شعر مارگوت بیگل‌ه که؛ نیس زیاد می‌خونم، شده ورد زبونم، فک کردم از خودمه! ببخشین.
گاهی آدم چندان که به شکوه می‌آید از سرمای پیرامون خویش...  - پِّه! ای بابا! امروز چرا اینجوری میشه؟ می‌دونم! نه، الآنه درسّش می‌کنم.
گاهی آدم دلتنگی‌هایش را باد ترانه‌ای می‌خواند، رویاهایش را...  - بله؟ چی؟ برم بیرون؟ اِ دِ آخه چرا؟ ای آقا، حالا یه بار اینجوری شدآآآ؛ عجب آدمایی هستین شما!
گاهی آدم سکوتش سرشار از سخنان...  - اِاِ! نکن آقا! این کارا چیه؟ دارم میرم دیگه، هل نده، بابا دستمو ول کن! حالا نمیش... باشه باشه ول کن دیگه، رفتم.
گاهدمابخیارشسشادنچهمی‌خدیابدسنمیادازدسمی‌گرزد(حرکت آهسته: گاهی آدم از بخت‌یاریش است شاید که آنچه می‌خواهد یا بدست نمی‌آید و یا از دست می‌گریزد.)...  - فرااااار!(با لحن جواتی)

ه‍.ش. ۱۳۸۹ آذر ۱۴, یکشنبه

گاهی آدم 148

گاهی آدم سؤال می‌شود برایش که تشخیص و تعریف خودش از چیزها و جایگاه آن‌ها اشتباه است یا اینکه نه، واقعاً هیچ چیز سر جایش نیست؛ چیزهایی از این دست مثلاً: عاشقانه‌ترین ترانه‌ها نصیب سنگین‌ترین گوش‌ها می‌شود، زلال‌ترین نگاه‌ها تارترین چشم‌‌ها را فرومی‌کاود و از میان هزاران ضربه، آن که از دوست‌ترین می‌آید، بیش‌ترین درد را دارد و... ؛

ه‍.ش. ۱۳۸۹ آذر ۱۳, شنبه

ه‍.ش. ۱۳۸۹ آذر ۱۰, چهارشنبه

گاهی آدم 145

گاهی آدم فریادش که به جایی نمی‌رسد یا کسی به فریادش که نمی‌رسد، احساس می‌کند باید بگردد دنبال یک حد بهینه‌ای از فریاد، که نه آنقدر آهسته باشد که به جایی نرسد و نه آنقدر آتشین که دیگر کسی [حتی اگر هم بخواهد] نتواند به فریادش برسد.

ه‍.ش. ۱۳۸۹ آذر ۶, شنبه

گاهی آدم 143

گاهی آدم دلش را بی هوا به دریا می‌زند؛ بعدش می‌شود دلمرده.

جزئیات بیشتر1: خفه هم می‌شود لامصّب؛ باز اگر کوسه‌ای چیزی بخوردش یک حرفی؛ 
جزئیات بیشتر2: همیشه هم ها! یعنی یکبار نمی‌شود آدم بی هوا [یا حتی با هوا] دلش را به دریا بزند و دلش نمیرد بدبخت.

نظر شخصی: بنده به این مسئله اعتراض دارم.
نتیجه‌گیری: آن دریایی را که آدم نتواند دلش را به آن بزند، باید جای دیگر را به آن زد. (مثلاً اینجا را؛ یا حتی آنجا را، فرقی ندارد.)

ه‍.ش. ۱۳۸۹ آذر ۵, جمعه

گاهی آدم 142

گاهی آدم احساس می‌کند یک سؤالی را باید بپرسد؛ آن سؤال این است: «پس چی شد؟» این سؤال فقط باید پرسیده شود، از کی معلوم نیست؛ می‌توان آن را از هر چیز یا کسی پرسید و به نظرم احمقانه نیست که از هر چیز یا کسی که مؤثر در زندگی آدم است، انتظار جواب داشت؛ همان‌طور که باز به نظرم متوقعانه نیست. آقا، «پس چی شد؟» خانم، «پس چی شد؟» دیوار، «پس چی شد؟» آدم، خودم، «پس چی شد؟» خدا، «پس چی شد؟».
معمولاً این سؤال وقتی پرسیده می‌شود که دیری از موعد یک وعده گذشته باشد؛ آن وعده حتی می‌تواند یک اتفاق باشد که معمولی است، همیشه رخ می‌دهد، انتظار داریم این بار هم رخ دهد و به یکباره روند رخدادن آن قطع می‌شود، انگار طبیعت بالکل تغییر مسیر و رویه داده باشد. «ها! پس چی شد؟» و این‌طور ادامه می‌یابد: «مگر نگفتی که فلان (مثلاً)؟»، «مگر قرار نبود بهمان شود (مثلاً)؟»، «مگر وقت همیشگی نیست (مثلاً)؟» و هزار طور دیگر می‌توان ادامه داد.
می‌دانی نکته‌ی جالب این سؤال چیست؟ من این‌طور آزموده‌ام که در مواقع ورود این پرسش، انتظار جواب داری، اما نمی‌شنوی. کسی چیزی نمی‌گوید؛ همه آن را یک سؤال از خود می‌پندارند؛ یعنی سؤالی که آدم دارد از خودش می‌پرسد. راه می‌رود و زیر لب می‌گوید: «پس چی شد؟ پس چی شد؟» می‌ایستد و فریاد می‌کشد: «پس چی شد؟» اما همه خودشان را می‌کشند کنار. هر کس لب وا کند، بی‌درنگ ننگ تقصیر در نشدن آنچه باید می‌شده یا شدن آنچه نباید می‌شده را به جان خریده است. و این آدم را عصبانی‌تر می‌کند؛
حتی وقتی از خودش این سؤال را می‌پرسد، خودش هیچی نمی‌گوید، بلندتر بر سر خودش داد می‌زند:‌ «پس چی شد؟» هنوز هیچ. بلندتر و بلندتر و بلندتر داد می‌زند:‌ «پس چی شد؟» خودش مثلاً از همه جا بی‌خبر، می‌گوید:‌ «چی چی شد؟ من چه می‌دانم!». آدم از توانایی خودش در بی‌خبر نشان دادن، مطلع است. می‌گوید:‌ «همان...!» خودش (یا حالا هر کس دیگری که از دید آدم مقصر است) می‌گوید:‌ «آها! آن را می‌گویی؟ والّا نمی‌دانم، بگذار ببینم...» و آدم داغ می‌کند، چون می‌داند خودش می‌داند چی شده، و خودش که بداند،‌ یعنی او هم می‌داند؛ چون او خودش است، گاهی فقط خودش نیست، گاهی که هنگام این پرسش [و پرسش‌های مشابه] است، او دیگر خودش نیست؛ می‌شود یکی که می‌پرسد: «پس چی شد؟» یکی که می‌خواهد با این پرسش به طور تلویحی به پرسش‌شونده بفهماند که من یک حقی برای خودم متصور بودم که بهش نرسیدم، که ازم گرفتند، که ناحق شد و... . این «پس چی شد؟» یعنی یا آنچه روا بوده نشده یا آنچه ناروا بوده، شده. و تنها راه اعلام آگاهی و اعتراض آدم، همین پرسش است.
گاهی هم این روا حقی است که آدم به ناحق انتظار داشته، که خب، در این مواقع این پرسش یک جور فرافکنی‌ است؛ ولی در کل می‌توان این پرسش را به عنوان ندای تظلم خواهی آدم هم تصور کرد، آدمی که بهش واقعاً ظلم شده، از سوی خودش، از سوی آقا، از سوی خانم، از سوی دیوار، از سوی خدا یا... . (الآن که فکر می‌کنم، می‌بینم این جمله‌ی آخرم یعنی اینکه آدم در موضعی است که همه‌ی آن‌هایی که گفتم و نگفتم می‌توانند به آدم ظلم کنند؛ حتی خودش، حتی خدایش. و این موضع برای آدم بسیار دردناک است؛ می‌ترسم اگر پیشتر بروم کار بیخ پیدا کند و...)
خودم: «ها؟ پس چی شد؟ جا زدی؟‌ لال شدی چرا؟ ها؟ ها؟...»
من: «باشد حالا به وقتش.»

ه‍.ش. ۱۳۸۹ آذر ۳, چهارشنبه

گاهی آدم 141

گاهی آدم یک چهره‌ی «آلاله غنچه کرده، کاش بودی و می‌دیدی»ای به خودش می‌گیرد که مثلاً چی؛ در صورتی که حال واقعی‌اش یک «کاشکی بودی و می‌دیدی زندگیم چه سوت و کوره»ای بیش نیست.

ه‍.ش. ۱۳۸۹ آذر ۱, دوشنبه

که چی؟

باشد، خداحافظ! حالا که برنامه خداحافظی‌ست، پس از ما هم خداحافظ! حالا که قرار است چشمانمان را ببندیم و سرمان را برگردانیم و هرکدام برویم پی کار خودمان، پس خداحافظ! به امید دیدار هم نه! خداحافظ! برنامه فراموش کردن و این حرف‌هاست دیگر، می‌دانم. چند سال بعد عکس‌هایمان را می‌بینیم و می‌گوییم« اِ اِ اِ چه زود گذشت!» و بعد که آلبوم را می‌بندیم باز می‌رویم سرِ بازی خودمان. می‌دانم، خوب می‌فهمم. همه چیز که قرار نیست همیشه همین‌ طوری بماند، اصلا چه معنی دارد آدم دلش برای کسی تنگ شود، می‌دانم، سیر کردن شکم زن و بچه، سروکله زدن با هزار جور آدم جور و ناجور از کله سحر تا بوق سگ، دیگر وقتی برای دلتنگی نمی‌ماند، وقتی سفارش کار می‌گیری، دیگر چه فرقی می‌کند که شب امتحان‌هایت را چه‌جوری گذرانده‌ای، فرجه‌ها را با کی تو اتاق تنها بوده‌ای، مشتری باید راضی باشد، همیشه هم حق با مشتری است. دوست جدید، فرصت جدید، شوخی‌های جدید، همه چیز جدید، کهنه‌ها را باید ریخت دور. آشغال پاشغال جمع کنی دور خودت که چه بشود؟ عصر جمعه‌ای خلق خودت و زن و بچه‌ات را تلخ کنی؟ نه بابا! زندگی ارزش این حرف‌ها را ندارد. یک دوره‌ای بود، یک آدم‌هایی دورت بودند و یک کارهایی کردید، تمام شد رفت پی کارش. چه لزومی دارد آدم عشق‌های ماهانه و هفتگی‌اش را، سنگ صبور این عشق‌هایش را، پایه ثابت سیگارهای نصف شبش را هی توی ذهنش داشته باشد؟ که چی؟ ما که دیگر ربطی به هم نداریم، سالی، ماهی چه بشود، سگ ما از در خانه گربه شما رد شود که کارمان به هم بیفتد. والّا به خدا! چارسال عمرمان را هم آنجوری گذراندیم، دوسال دیگرش را یک جور دیگر می‌گذرانیم و باقی را هم هرجوری که بشود می‌گذرانیم. اینها هم هیچ ربطی به هم ندارند. تازه پس‌فردا کار خودمان هم راحت‌تر است، می‌گوییم یک دوره چارساله دانشجو بودم؛ از مورخ فلانِ فلانِ فلان تا فلانِ فلانِ فلان. این بسته چارساله دانشجویی. این هم بسته دوساله سربازی. این هم بسته nساله باقی عمر. این هم بسته‌های اضافی. کودکی مثلاً.  و این بسته‌ها کاملا بسته است. وقتی بستی، یعنی هوتوتو! تمام شد رفت پی کارش. بعضی وقت‌ها اگر خواستی یواشکی درش را باز می‌کنی ببینی همه چیز سر جایش هست یا نه! دزد به خاطراتت زده یا نه! خودت را آزمایش می‌کنی. «این فلانی است، این هم فلانی. به! چه حافظه‌ای دارم.» دیگر به باقیش نباید دست زد. چون بعضی چیزها را هر چه بیشتر هم بزنی، بویش بیشتر می‌شود. آمد و ماند و رفت. همین والسلام!

گاهی آدم 140

گاهی آدم به خودش (یا هر کس دیگری) می گوید: «چه خوب می‌شد، اگر چه می‌شد». همین «چه»‌هاست که می‌شود بلای جان آدم. چون نه می‌داند «خوب» چیست، و نه می‌داند دقیقاً چه باید بشود و یا حتی چه شده. «اگر» هم که دیگر جای خود دارد؛ «اگر» در این جمله یعنی (البته در بیشتر موارد) یک چیزی آنطوری که باید نیست یا یک زمانی یک چیزی آنطوری که می‌بایست نبوده یا چی. خلاصه این جمله‌ی «اگر چه می‌شد، چه خوب می‌شد» (یا برعکس) خودش مسئله‌ای است.
تازه از «اگر» بدتر، «مگر» است. «مگر» که می‌آید، بعضی مواقع یعنی فقط یکی دو راه وجود دارد (صلب قدرت انتخاب)؛ بعضی مواقع آمدن «مگر» یعنی من مقصر نیستم، بعضی مواقع هم یعنی تبعیض یا بهتر بگویم: تمییز. حالا ببین اگر «مگر» را به جمله‌ی بالا بیافزاییم، حاصل ترکیب «اگر» و «مگر» چه می‌شود: «اگر آنطور می‌شد چه خوب می‌شد، مگر نه؟» این دیگر اصل حسرت است؛ یعنی کاش آنطور می‌شد تا «خوب» بشود، که تازه «خوب» هم دقیقاً نمی‌دانیم چیست. یک وقت‌هایی هم ترکیب این دو، تردید را می‌رساند: «مگر اگر آنطور می‌شد، خوب می‌شد؟» (یا برعکس). 
یک «اگر مگر» دیگر هم هست که من خیلی دوستش دارم: «اگر چه می‌شد (مثلاً)، مگر چه می‌شد؟(مثلاً)»؛ یعنی فرقی نمی‌کند چه شده یا چه می‌شود، یا به عبارتی هرچه شد، شد. (البته این ترکیب اخیر یک معنی دیگر هم دارد که در اینجا منظور نیست).

ه‍.ش. ۱۳۸۹ آبان ۳۰, یکشنبه

چیزی شبیه شعر 4

لذت تلخ گناه‌آلوده‌ای دارم
و حظ وافر شوری
عذابی می‌کشم شیرین ز وجدانم
هراسی تلخ و ترش، بدمزه
ولی در نوع خود جالب؛
کمی احساس بد دارم
***
گلی زیبا دم دستم، که خاری تیز در پایش
فرو رفته، تو گویی در دل من هم
کمی نزدیک‌تر رفتم
امان از باد،
می‌آمد، پر از گرده، مرا عطساند
گلک پرپر شد و هر پره‌اش با باد جایی رفت؛
***
کنون گلزار نو در باغ همسایه
هزاران گل بدون خار
من و باغم،
و این دست خر پر خار پا در خاک.

گاهی آدم 139

گاهی آدم باید یک تجدید نظری در رفاقت‌هایش بکند؛ مثلاً بعضی‌هاشان را بریزد یک جایی (حالا نمی‌خواهم بگویم کجا) ...و سیفون را بکشد.

ه‍.ش. ۱۳۸۹ آبان ۲۹, شنبه

گاهی آدم 138

گاهی آدم احساس تنهایی شدیدی می‌کند؛ در این اوقات آدم زندگی را این‌طور می‌بیند که اگر دریا باشد، او یک چیزی است نه آنقدر سبک که روی آب بماند و نه آنقدر سنگین که برود ته آب؛ یک جایی آن وسط مسط‌ها با آب جابه‌جا می‌شود، بی‌آنکه به جایی وصل باشد؛ اگر آسمان باشد، او یک چیزی است نه آنقدر درخشان که به چشم بیاید و نه آنقدر بی‌سو که با پت‌پتی خاموش شود و قال رابکند، نه آنقدر سنگین که سقوط کند و نه آنقدر سبک‌بال که با اختیار پرواز کند؛ یک جایی آن وسط مسط‌ها یا با باد یا تحت تأثیر یک یا چند میدان، جابه‌جا می‌شود، بی‌آنکه به جایی وصل باشد؛ اگر زمین باشد، خشکی، او نه آنقدر استوار است که بر جا بماند، نه آنقدر نااستوار که بیفتد، همش آن وسط مسط‌ها درنوسان است، بین ماندن و رفتن، بین بودن و نبودن، بین شک و یقین حتی. بی‌آنکه به جایی وصل باشد البته!
آدم تنها که می‌شود خودش را بین چیزها می‌بیند، آن وسط مسط‌ها، در حالی که محیط احاطه‌اش کرده است، عناصر محیط در اطرافش هستند، می‌آیند و می‌روند، او دست و پا می‌زند، پت و پت می‌کند، سوسو می‌زند، بال‌بال می‌زند، اما نمی‌رود، حتی نمی‌ماند، برده می‌شود و نگاه‌ داشته می‌شود، بی‌آنکه به جایی وصل باشد، بی‌آنکه به چیزی بربخورد، تصادفی حتی؛ فقط محیط است و محیط و عناصر محیط و آدم علی‌رغم رهایی نسبی از همه چیز و همه جا، آن وسط مسط‌ها گیر افتاده است. محاط در بی‌نهایتی که رسماً بی‌نهایت است؛ خوب هست، بله! گاهی اما، نه همیشه، نه همه جا، نه اینکه دیگر... ؛
در این چنین احوالی است که آدم به یاد حرف آن گل کوچک سه گلبرگه‌ی ناچیز وسط کویر به شازده کوچولو می‌افتد: «آدما؟ گمون کنم ازشون یه شیش هفتایی باشه...،باد اینور و اونور می‌بردشون، نه اینکه ریشه ندارن...» و اینطور برمی‌دارد که وقتی تنهایی مدت‌دار می‌شود، عمیق می‌شود، نهادینه می‌شود، آدم می‌شود یکی از آن شیش هفتایی که باد اینور و آنور می‌بردشان؛ بی‌آنکه به جایی وصل باشد.

ه‍.ش. ۱۳۸۹ آبان ۲۷, پنجشنبه

گاهی آدم 137

گاهی آدم دوست دارد به خودش بگوید: «خیلی خری!»؛ معمولاً نمی‌گوید. گاهی هم که می‌گوید، خودش جواب می‌دهد: «خودت خری!».

ه‍.ش. ۱۳۸۹ آبان ۲۶, چهارشنبه

گاهی آدم 136

گاهی آدم شاکی می‌شود و داد می‌زند: «اَه! این که همش شد مقدمه!». آدم دارد برای چندمین و چندمین بار کتاب زندگی‌اش را ورق می‌زند. رسیده به فصل پیروزی‌ها.

ه‍.ش. ۱۳۸۹ آبان ۲۵, سه‌شنبه

گاهی آدم 135

گاهی آدم هرجوری نگاه می‌کند می‌بیند که آدم‌ها هرچند دسته و با هر کیفیتی که دیدی باشند، قسمت خودش اغلب آن «دسته خرابه» است.

ه‍.ش. ۱۳۸۹ آبان ۲۴, دوشنبه

گاهی آدم 134

گاهی آدم به خودش می‌گوید: «بعله! ممکن است هر دویی بالاخره سه شود، ولی فقط دوها؛ در مورد یک‌ها نمی‌توان امید داشت که حتماً روزی دو بشوند.» خودش یک نگاه عاقل اندر سفیهی تحویلش می‌دهد و چیزی نمی‌گوید.

ه‍.ش. ۱۳۸۹ آبان ۲۳, یکشنبه

گاهی آدم 133

گاهی آدم می‌اندیشد این تنهایی باید یک چیز تیزی باشد؛ مثل چاقو یا نه، بیشتر مثل قیچی. چرا؟ چون اگر اینطور نبود که ناف آدم باهاش بریده نمی‌شد.

گاهی آدم 132

گاهی آدم به خودش می گوید: «ببین آدم چقدر باید عاشق باشد که سازش را بردارد برود پایین چشمه بنشیند، به این امید که شاید عکس رخ آن دلبر نازنینش را آب بیاورد ببیند؛ اصلاً آب چطور آن عکس را می‌آورد؟ آن عکس چطور می‌افتد در آب؟» خودش می‌گوید: «سطحی نباش! شما یک لحظه تصور کن که آن دلبر نازنین رفته سر چشمه آب بردارد، یا آبتنی کند، یا اصلاً رفته آن دور و بر گشتی بزند، ناگهان در لحظه‌ای که دارد به آب نگاه می‌کند، عکس رخش می‌افتد در آب چشمه. آب هم که جاری است، ممکن است عکس را بیاورد خب. آب چشمه را دست کم نگیر.» آدم می‌گوید: «نه، من جواد را دست کم گرفته بودم.»

پی‌نوشت: جواد یساری اینطور خوانده:
           سازمو وردارم برم،
           پایین چشمه بشینم
           شاید که عکس رخ اون
           دلبر نازنینمو
           آب بیاره ببینم.

ه‍.ش. ۱۳۸۹ آبان ۱۹, چهارشنبه

گاهی آدم 131

گاهی آدم می‌فهمد گیر کارش خیلی اساسی‌تر از این حرف‌هاست؛ مثلاً این مورد:
می‌گویند: «خدا گر ز حکمت ببندد دری، ز رحمت گشاید در دیگری». حالا شده حکایت ما، منتها نکته اینجاست که ما نمی‌دانیم کدام در را بسته و کدام در را باز کرده، در واقع مشکل ما خیلی جدی‌تر از این حرف‌هاست، مشکل ما با خود بسته بودن و باز بودن است؛ یعنی اینکه از آنجایی که تا چند وقت پیش فکر می‌کردیم همه‌ی درها بسته شده، نگاه‌مان را از روی آن‌ها برداشتیم. الآن هم که ظاهراً یکی از درها باز شده، چون فرق باز بودن و بسته بودن را نمی‌دانیم، نمی‌دانیم کدام در باز شده و کدام در بسته است. آیا این دری که باز شده همان دری است که قبلاً هم باز بود؟ آیا نکند هر دو در باز باشند اصلاً؟ یا نکند ما بالکل اشتباه می‌کنیم و هردو در کماکان بسته است؟ همین است. مانده‌ایم بلاتکلیف که چه کنیم. از آنجایی که اصولاً آدم دوست ندارد به در بسته بخورد، می‌خواهیم اول مطمئن شویم بعد اقدام کنیم. حالا آمدیم و هر دو در باز بود، از کدام رد شویم؟ آیا هردو به یک جا می‌رسند؟ انتخاب سخت است. به خودم می‌گویم چه کنم؟ چشمانش را می‌بندد، دستانش را می‌کند تو جیب‌های شلوارش و سرش را می‌اندازد پایین. بعد نگاهش را می‌آورد بالا، فکر می‌کنم می‌خواهد با نگاه بگوید راه درست کدام است. رد نگاهش را می‌گیرم، دارد دقیقاً به دیوار بین دودر نگاه می‌کند، منظورش را نمی‌فهمم!

ه‍.ش. ۱۳۸۹ آبان ۱۸, سه‌شنبه

چیزی شبیه شعر 3

می‌خواهم باشم، نیستم
می‌خواهم نباشم، هستانده می‌شوم به زور
تا فردا که بودم و خواستم همچنان باشم، بنیستانندم
پس تا پس‌فردا که نیستم و بخواهم باشم.

ه‍.ش. ۱۳۸۹ آبان ۱۷, دوشنبه

گاهی آدم 130

گاهی آدم... ولش کن! سعدی می‌گوید:

... ترسم از تنهایی احوالم به رسوایی کشد          ترس تنهایی‌ست، ور نه بیم رسواییم نیست... و الخ.

گاهی آدم هم همان که سعدی گفت.

ه‍.ش. ۱۳۸۹ آبان ۱۶, یکشنبه

گاهی آدم 129

گاهی آدم نمی‌داند با چه زبانی از خودش دلجویی کند؛ به خاطر مسائلی که رخ دادن یا رخ ندادن‌شان [هرچند غیر مستقیم] تقصیر خودش بوده. باز بیشتر به خاطر آن رخ نداده‌ها.

گاهی آدم 128

گاهی آدم دارد با یک آب و تابی احساسش را برای دیگران توصیف می‌کند، ناگهان با شنیدن یک «اِ! منم!» آب سردی ریخته می‌شود به هیکل خودش و احساسش و توصیفش.

ه‍.ش. ۱۳۸۹ آبان ۱۵, شنبه

گاهی آدم 127

گاهی آدم زل می زند تو چشم خودش و می‌گوید: «نه! خودمانیم، جداً چه انتظاری داری؟ اصلاً به چه امیدی؟» و یک لبخند بی‌مزه می‌زند و بی آنکه منتظر جواب بماند، می‌رود پی کارش.

ه‍.ش. ۱۳۸۹ آبان ۱۳, پنجشنبه

گاهی آدم 126

گاهی آدم باید حال هواهای دونفره را یک نفره ببرد؛ حالی دیگر دارد این حال و آن هوا؛

گاهی آدم 125

گاهی آدم انگار اسلحه گذاشته‌اند روی شقیقه‌اش که یک کارهایی را بکند؛ در حالی که اسلحه نگذاشته‌اند روی شقیقه‌اش؛ نکن خب!

ه‍.ش. ۱۳۸۹ آبان ۱۱, سه‌شنبه

گاهی آدم 123

گاهی آدم نباید مرد باشد، باید یک «ابر شلوارپوش» باشد.

پی‌نوشت: جا دارد از مایاکوفسکی به خاطر اضافه کردن این تعبیر به تعابیر موجود [در آن زمان]، تشکر کنم.

ه‍.ش. ۱۳۸۹ آبان ۹, یکشنبه

گاهی آدم 122

گاهی آدم می‌فهمد مال یک حرف‌هایی نیست؛ یک حرف‌هایی را نمی‌تواند بزند، گناه دارند، مال زدن نیستند؛ اینطور است که آن‌ها آدم را می‌زنند. همین نزدنشان آدم را می‌زند... ؛

ه‍.ش. ۱۳۸۹ مهر ۳۰, جمعه

ه‍.ش. ۱۳۸۹ مهر ۲۸, چهارشنبه

گاهی آدم 120

گاهی آدم چون دردش یکی است، درد و دل‌هایش هم می‌شود یکی. درد همان است که بود و درمان همان است که نیست و نبوده و ظاهراً هم نخواهد بود. به عبارت بهتر همان آش است و همان کاسه؛

پی‌نوشت: هرچند درمورد ما می‌توان این عبارت گویاتر را هم به کار برد که اصلاً کدام آش و کدام کاسه؟ و این آش چقدر گویای همه چیز ما هست، اینطور که الآن فهمیدیم. اولاً اینکه این آشی که ما می‌بینیم بسیار شور است، البته ممکن هم هست بسیار بی‌نمک باشد؛ به هر حال هردو حالت گویای یک وضعیت نا مطلوب هستند. دلیلش هم می‌تواند این باشد که مثلاً آشپز دوتا بوده یا یکی بوده ولی ناشی بوده. الله اعلم. ثانیاً اینکه آش کشک خالته، بخوری پاته، نخوری هم پاته. اینجایش را دوست نداریم چون هیچ کاریش نمی‌شود کرد. شوری و بی‌نمکی بالاخره یک چاره‌ای دارد، یا آب را زیاد می‌کنیم یا نمک می‌زنیم و قضیه تا حدی فیصله پیدا می‌کند، ولی در مورد خوردن آش دوراه بیشتر وجود ندارد: یا می‌خوری و یا اینکه نمی‌خوری و در هر دو صورت پاته. ثالثاً اینکه هرچقدر پول بدهی آش می‌خوری. این یکی را به راستی قبول دارم، هرچقدر پول داده‌ام خداییش اندازه‌اش آش خورده‌ام (بلکه هم بیشتر!) منتها بحث اینجاست که بنده پول را داده‌ام و سفارش فلان آش را ولی متأسفانه بدون آنکه دلیلش را بفهمم بهمان آش را خورده‌ام، هرجوری هم که حساب می‌کنم نمی‌فهمم چی شد که همچی شد. رابعاً اینکه بعضی آش‌ها را چنان پخته‌اند که یک وجب (بلکه هم بیشتر!) روغن رویشان نشسته است، این آش‌ها معمولاً از بهترین انواع آش هستند اما‌ آن یک وجب روغن مانع از این می‌شوند که آدم بخوردشان، چون می‌دانید که روغن زیاد (آنهم یک وجب، آنهم اگر حیوانی باشد) چه بلایی سر آدم سالم می‌آورد، دیگر وای به حال مای ناسور. خامساً اینکه نخود آش، یعنی نخود هر آشی، باید نخود همان آش باشد. مثلاً نخود سفید مال یک آش است و در آش دیگر به هیچ وجه نباید به کار رود. یا نخود سیاه که فقط مخصوص همان آش‌هایی است که یک وجب روغن رویشان است. ولی متأسفانه گاهی دیده می‌شود که بعضی نخودها سر و کله‌شان در هر آشی پیدا می‌شود و گند می‌زند به همه چیز. این یک طرف قضیه است، گاهی هم دیده می‌شود که بعضی‌ها هر آشی که می‌خواهند بپزند فقط از یک نوع نخود استفاده می‌کنند و اصل هر نخود را بهر آشی ساختند را نقض می‌کنند. سادساً اینکه گاهی مشکل از آش نیست، از کاسه است، یعنی گاهی کاسه آنقدر داغ می‌شود که نمی‌شود به آن دست زد. به اینها می‌گویند کاسه‌های داغتر از آش. برای خوردن این آش‌ها باید با احتیاط فراوان کاسه را دور زد، همین! سابعاً اینکه گاهی آش را در نیم‌کاسه‌هایی می‌ریزند که زیرشان یک کاسه‌ای تعبیه شده، اینجاها آدم باید تیز باشد، توضیح بیشتری هم نداریم که بدهیم.
این سلسله تا الی ماشاءالله ادامه دارد ولی فقط سخن طولانی می‌شود (تا اینجایش هم خیلی شده). غرض فقط همان جمله اول بود، باقی بهانه است.

ه‍.ش. ۱۳۸۹ مهر ۲۴, شنبه

گاهی آدم 119

گاهی آدم می‌ترسد آس دلش را بازی کند؛ می‌ترسد دل به دلش ندهند؛ می‌ترسد حریف دل نداشته باشد و دلش را ببُرد، آنهم دست اولی که «دل» بازی می‌شود.

ه‍.ش. ۱۳۸۹ مهر ۲۳, جمعه

گاهی آدم 118

گاهی آدم تصور می‌کند چه می‌شد اگر داورها هم می‌توانستند با گل زدن تیم مورد علاقه‌شان خوشحالی کنند؛ مثلاً فکر کن کمک‌ داور یک پیراهن استقلال زیر لباسش می‌پوشید و بعد از گل، پیراهنش را درمی‌آورد و پا به پای فرهاد مجیدی می‌دوید دور زمین.

ه‍.ش. ۱۳۸۹ مهر ۲۲, پنجشنبه

گاهی آدم 117

گاهی آدم در یک موقعیت‌هایی واقعاً نمی‌داند باید به خودش «صد آفرین» بدهد یا فحش. یکی از این موقعیت‌ها، تنهایی است، آنهم  در جایی که هیچکس تنها نیست.

ه‍.ش. ۱۳۸۹ مهر ۲۱, چهارشنبه

گاهی آدم 116

گاهی آدم در یک شرایطی به این نتیجه می‌رسد که این جمله‌ی «هیچ جا خانه‌ی خود آدم نمی‌شود» بیشترین مصداق را درمورد بخش‌های بهداشتی خانه دارد. به خصوص آن بخشی که در آن به قضای حاجت می‌پردازند.

ه‍.ش. ۱۳۸۹ مهر ۲۰, سه‌شنبه

چیزی شبیه شعر 2

غَمیاده می‌کشم
از بس بی «خوابی با تو»
ای نفس، آهسته‌تر
خب، باده می‌کشم
از بس بیداری بی تو
ای نفس، آهسته‌تر
فرّ«یاد» تو غمباد شد در گلو
ای نفس، آهسته‌تر

مگر با تو نیستم؟
نمی‌بینی دارم حرف می‌زنم؟
ای نفس، آهسته‌تر
آرام‌تر بیا، آرام‌تر برو
اصلاً نرو بمان!
مُمِدِ حیاتی خودش کم نیست ها!
ای نفس! ... استغفرا...!

گاهی آدم 115

گاهی آدم خوابش که می‌آید، خمیازه می‌کشد؛
گاهی به خوابش هم که نمی‌آید، «غَمیاده» می‌کشد؛

ه‍.ش. ۱۳۸۹ مهر ۱۸, یکشنبه

گاهی آدم 114

گاهی آدم لای بعضی چیزها را باز می‌کند تا لای یک چیزهای دیگری پوشانده شود، گاهی هم برای پوشاندن لای بعضی چیزها، یک چیزهای دیگری را می‌گذارد لای‌شان. به خیالش لا‌پوشانی می‌کند.

ه‍.ش. ۱۳۸۹ مهر ۱۵, پنجشنبه

چیزی شبیه شعر 1

بی‌پایه اثاث می‌کشم
بی‌پایه، بی‌اثاث
بی‌همه چیزی...
مبل را می‌کشم تا دیوار
خود را می‌کشم با دیوار...
-: «بدبخت!»
برفک‌های یخچال را سر تلویزیون خالی می‌کنم
بعد ذره ذره سق می‌زنمش
تا ببینم به کدام گوشه‌ی آفرینش برمی‌خورد
که یک فلک‌زده
که اتفاقاً فلک‌خورده هم هست،
دارد جان می‌کند
اسیر دست یک اجاق و مبل و یخچال و باقی اثاثیه
که هیچ پایه ندارد
که پا ندارد...
-: «ندارد که ندارد، به ممم... مثلاً آنجا یا...مم آن یکی جا!»
آفرینش این را گفت و خوابید؛
من هم در تخت مقعر جهاز عمه‌ا‌ی
که عمرش را به من داد و مرد.
بی بی بی بی بی بی (صدای ماهی که می‌گذشت)
آه!

ه‍.ش. ۱۳۸۹ مهر ۱۴, چهارشنبه

گاهی آدم 113

گاهی آدم می‌فهمد بعضی چیزها یا آدم‌ها را هیچ‌وقت، هیچ‌وقت، هیچ‌وقت نباید کنار گذاشت؛ نه به این دلیل که کنارگذاشتن‌شان سخت یا ضربه‌زننده است، بعضی چیزها یا آدم‌ها اصولاً کنارگذاشتنی نیستند. باید باشند.

گاهی آدم 112

گاهی آدم تصمیم به کنار گذاشتن چیزها یا آدم‌هایی می‌گیرد که ... که دوره‌ای از زندگی‌اش [دست کم از دید خودش] به نام آن‌ها شناخته می‌شود؛ لزوماً هم چیزها یا آدم‌های بدی نیستند، ولی باید کنار گذاشته شوند؛ بعضی خوب، بعضی هم بد. حتی اگر آنقدر بزرگ باشند که هرچه «کنارتر» هم گذاشته شوند، باز گوشه‌ی نگاه آدم را بگیرند. آدم باید بتواند با کنار گذاشتن کنار بیاید.

ه‍.ش. ۱۳۸۹ مهر ۱۱, یکشنبه

گاهی آدم 111

گاهی آدم آنچنان گردد خراب     روی آبادی نبیند جز به خواب
این خراب اندر خراب اندر خراب     وآن سراب اندر سراب اندر سراب
این خرابی از درون است ای پسر!     تو حالا از جنب و پشت و رو نگر!
درد ما نادیدنی است ای گل‌پسر!     می‌برد روح از بدن بالکل به در
درد ما جان را کند از تو تهی     تو ز ما و من به کلی وارهی
اینچنین دردی درون را بشکند     تا درون اندر درون را بشکند
چشم دل باید که تا بینی ورا     ما که فیها خالدون بینی ورا
چون که چشم افتد ولی بر روی ما     آنچنان گویی بهشت است کوی ما
صورت از سیلی کماکان سرخ رنگ     سیرت اما با همه هستی به جنگ
می‌خوری از تو خودت را: «من کیم؟»       می‌زنی هی هو خودت را: «من چیم؟»
درد ما آن است که او را نام نیست      درد ما را تا ثریا بام نیست
درد ما و درد ما و درد ما     آه از این بی«چیز»ی پر درد ما
الغرض جانم ز تن آمد برون     درد بی‌نامم نمی‌یابد سکون
مولوی ما را ببخشد کاش کاش!     درد ما هم بگذرد ای کاش کاش!

ه‍.ش. ۱۳۸۹ مهر ۱۰, شنبه

ه‍.ش. ۱۳۸۹ مهر ۷, چهارشنبه

گاهی آدم 109

گاهی آدم دلش «شور» می‌زند، قلبش «همایون»، زبانش «سه‌گاه»، چشمش «ماهور»، آنجایش هم لابد «ابوعطا». در این حالت کلاً آدم «سه» می‌زند.

ه‍.ش. ۱۳۸۹ مهر ۵, دوشنبه

گاهی آدم 108

گاهی آدم یک درد‌هایی دارد که نه با زمان، نه با دارو یا جراحی، که با همدرد ساکن می‌شود؛ همدرد نه کسی که او هم آن درد را داشته ‌باشد، کسی که فی‌الواقع سالم است، دست‌کم آن دردی را که آدم دارد، ندارد، ولی حاضر می‌شود بیاید یک گوشه این درد را بگیرد تا آدم بتواند تاب بیاورد، تا درمان پیدا شود یا تا وقتی که لا‌اقل درد کمتر شود یا حتی تا وقتی که آدم بمیرد. اینطور همدردی منظور است.

ه‍.ش. ۱۳۸۹ مهر ۲, جمعه

گاهی آدم 107

گاهی آدم خوب که نگاه می‌کند، متوجه فایده یک چیزهایی برای یک چیزهای دیگری می‌شود که در ظاهر و باطن هیچ ربطی به هم ندارند؛ مثل فایده پیام‌های بازرگانی میان‌برنامه برای کلیه و مثانه.

ه‍.ش. ۱۳۸۹ شهریور ۳۱, چهارشنبه

گاهی آدم 106

گاهی آدم می‌بازد، بد هم می‌بازد؛ ولی باز «می‌بازد»، چون می‌داند مهم نیست چی یا چقدر ببازد، مهم این است که خودش را یک ذره هم «نبازد».

ه‍.ش. ۱۳۸۹ شهریور ۲۸, یکشنبه

گاهی آدم 104

گاهی آدم می‌خواهد سوار خر مراد شود و بتازد؛ خرک نه تنها سواری نمی‌دهد، که دو سه تا جفتک هم به اهداف خاص می‌پراند. در مواردی حتی دیده شده که زبان‌بسته به حرف می‌آید و لیچار بار آدم بیچاره می‌کند. آبشخورش کجاست، خدا می‌داند.

گاهی آدم 103

گاهی آدم هیچی که بارش نباشد یک حس سبکباری خوشایندی بهش دست می دهد.

ه‍.ش. ۱۳۸۹ شهریور ۲۷, شنبه

گاهی آدم 102

گاهی آدم از خر که شاخ می‌خورد، پی می‌برد که تعبیه نکردن شاخ برای خر یکی از حکیمانه‌ترین کارهای خداوند بوده است که البته در مواردی با دستیابی بعضی خرها به شاخ، جنبه حکیمانه این کار کمرنگ می‌شود.

ه‍.ش. ۱۳۸۹ شهریور ۲۵, پنجشنبه

گاهی آدم 101

گاهی آدم می‌ماند که اگر بعضی شاعران بعضی شعرهایشان را نسروده بودند، بعضی حس‌هایش را چطور منتقل می‌کرد. مثلاً الآن بنده احساس می‌کنم هیچم و چیزی کم؛ ودانستن نام این احساس را مدیون مهدی اخوان ثالث هستم.

ه‍.ش. ۱۳۸۹ شهریور ۲۴, چهارشنبه

گاهی آدم 100

گاهی آدم می‌فهمد وقتی یکی از طرفین [هرچیزی که دو طرف دارد] می‌زند زیر همه‌چیز، هریک به نوعی بی‌همه‌چیز می‌شوند. 

ه‍.ش. ۱۳۸۹ شهریور ۲۳, سه‌شنبه

گاهی آدم 99

گاهی آدم می‌زند و به در بسته می‌خورد؛ متعاقباً به در بسته که می‌خورد، می‌زند.

پی‌نوشت: بزن، بزن، که داری خوب می‌زنی!


گاهی آدم 98

گاهی آدم به خودش می‌گوید حکماً بی حکمت نبست که دردهای فیزیولوژیکی در قالب کلمات مرکب بیان می‌شوند: دل‌درد، کمردرد، سردرد، پادرد و... ؛ در حالی که دردهای غیر فیزیولوژیکی در قالب ترکیبات اضافی بیان می‌شوند: درد عشق، درد تنهایی، درد بی‌پولی، درد بی‌عشقی، درد بی‌درمان و... .

گاهی آدم 97

گاهی آدم «سرکوفت»‌هایی که می‌خورد، نتیجه‌ی «سرکوب‌»هایی است که نکرده (/نشده\).

گاهی آدم 96

گاهی آدم با دوتا «آس-بی‌بی» همه‌ی غم‌هایش را از یاد می‌برد.

گاهی آدم 95

گاهی آدم احساس می‌کند گل‌هایش به مرور زمان پوچ می‌شوند.

پی‌نوشت: «ارزش گل تو به قدر عمری است که پاش صرف کرده‌ای.»

گاهی آدم 94

گاهی آدم حسش که باشد، آهنگ «waka waka» هم می‌تواند اشکش را درآورد.

گاهی آدم 93

گاهی آدم می‌اندیشد چه خوب است که همیشه دست کم یک چیزی یا یک کسی باشد که نگذارد آدم همین جوری زندگی‌اش را «بکند».

ه‍.ش. ۱۳۸۹ مرداد ۲۵, دوشنبه

گاهی آدم 90

گاهی آدم تازه بعد از اینکه یک چیزیش را می دزدند پی به ارزش آنچه تا دیروز دوزار نمی ارزیده می برد؛ مثلا نمونه اش همین «قاپ».

ه‍.ش. ۱۳۸۹ مرداد ۲۰, چهارشنبه

گاهی آدم 89

گاهی آدم دلش می‌گیرد از اینکه زادگاهش جزئی از «سایر مناطق کشور» دانسته می‌شود که هیچ «پدیده خاصی» برای آن‌ها پیش‌بینی نمی‌شود.

ه‍.ش. ۱۳۸۹ مرداد ۱۸, دوشنبه

گاهی آدم 88

گاهی آدم می‌فهمد هنگامی که دارد «می‌شکند» بهتر است از مجالس شادی دوری کند، چون ممکن است با تشویق حضار مواجه شود و زودتر بشکند.


پی‌نوشت: بشکن بشکن است، باشه! من می‌شِکنم، به به!

ه‍.ش. ۱۳۸۹ مرداد ۱۴, پنجشنبه

گاهی آدم 85

گاهی آدم همه چیزش با هم تمام می‌شود؛ اعم از شامپو و چایی و سیگار و شارژ و روغن و رابطه و... . اینطور می‌شود یک آدم همه چیز تمام.

داستانک 1

ساعت دو نصف شب است و دارم زور می‌زنم بخوابم. سرم درد می‌کند و هوا گرم است. صدایش در گوشم می‌پیچد، می‌چرخم، صدا هم می‌چرخد، خورم را لای پتو می‌پیچم تا دستش به بدنم نرسد، تا صدایش را نشنوم. صدا اما دست بردار نیست؛ می‌چرخد و می‌پیچد و با تاریکی و گرما همدست می‌شود. دلم را به دریا می‌زنم، پتو را کنار می‌زنم و بدنم را در اختیارش می‌گذارم بلکه بگذارد بخوابم. مشغول که می‌شود یادم می‌آید لامصب سیرمانی هم ندارد. چاره چیست؟ فردا صبح هم می‌دانم باز مرا مثل یک روسپی رها می‌کند و می‌رود و من تمام بدنم می‌سوزد و می‌خارد، و روزم با این سؤال شروع می‌شود که: پشه‌ها روزها کجا می‌روند؟

ه‍.ش. ۱۳۸۹ مرداد ۱۳, چهارشنبه

ه‍.ش. ۱۳۸۹ مرداد ۱۱, دوشنبه

ه‍.ش. ۱۳۸۹ مرداد ۱۰, یکشنبه

گاهی آدم 82

گاهی آدم پیش خودش می‌گوید آن قدیمی‌ها حق داشته‌اند که برای ارتباط با عوالم «بالا» از آتش‌های بزرگ استفاده می‌کرده‌اند؛ صدا و تصویر را می‌توان به لطایف‌الحیلی نشنیده و ندیده گرفت، حتی می‌توان خود را به نفهمیدن زد، اما دود که خانه‌ را پر کند ناچاری عکس‌العمل نشان دهی.

ه‍.ش. ۱۳۸۹ مرداد ۷, پنجشنبه

گاهی آدم 80

گاهی آدم می فهمد در جایی که به «نجات مغزها [و جاهای دیگر]» می گویند: «فرار مغزها [و جاهای دیگر]»، احتمال اینکه به هرچیزی یک چیز وارونه نسبت دهند، بسیار زیاد است.

ه‍.ش. ۱۳۸۹ تیر ۳۱, پنجشنبه

گاهي آدم 79

گاهي آدم دوست دارد بر جهان و مافيها مسلط شود؛ آنقدر مسلط كه يك پايش اينورش باشد و پاي ديگرش آنور، بعدش هم عمل دفع.

ه‍.ش. ۱۳۸۹ تیر ۲۹, سه‌شنبه

گاهی آدم 76

گاهی آدم متوجه یک رابطه معنادار میان فاصله زمانی بین سیگارهایش و زمان باقیمانده به بسته شدن مغازه ها و دکه ها می شود. هرچه این کم باشد، آن کمتر می شود.

ه‍.ش. ۱۳۸۹ تیر ۲۶, شنبه

گاهی آدم 74

گاهی آدم زل می زند به پنجره روبرویی، بلکه عشقش پشت آن پرده ضخیم باشد. تصور شوخی چشمانی که هر آن ممکن است برایش دست تکان دهند، دیوانه اش می کند.

ه‍.ش. ۱۳۸۹ تیر ۲۵, جمعه

گاهی آدم 73

گاهی آدم می خواهد یک چیزی بگوید، حتما هم باید بگوید، عدل سر بزنگاه، یادش می رود چه می خواسته بگوید.(البته در بیشتر مواقع، اصلا خود اینکه می خواسته یک چیزی بگوید از یادش می رود.)

ه‍.ش. ۱۳۸۹ تیر ۲۴, پنجشنبه

ه‍.ش. ۱۳۸۹ تیر ۲۲, سه‌شنبه

ه‍.ش. ۱۳۸۹ تیر ۲۱, دوشنبه

گاهی آدم 69

گاهی آدم بعضی رابطه ها را که می بیند، حالش به هم می خورد؛ «آخ! چی بگم؟ یعنی چی میگه؟ اگه اینو بگم چی میشه؟ اگه اونطوری بگم بهتره، شاید به یه چی دیگه فک کنه، میگم بهتره اصن هیچی نگم ببینم اون چی میگه و ...» آخه باباجان! مگر شطرنج است؟ راحت باش،خودت باش، آدم باش.(و آدم بودن دیگران را هم فراموش نکن)

ه‍.ش. ۱۳۸۹ تیر ۲۰, یکشنبه

ه‍.ش. ۱۳۸۹ تیر ۱۹, شنبه

گاهی آدم 66 و 67

گاهی آدم پیش می آید که به خودش می گوید تا کی؟ آخه تا کی؟ چی تا کی؟ همین دیگر، همین که اصلا این سؤال محلی از اعراب ندارد، همین که هر روز یک کارهایی انجام می دهیم(حالا هر روز نه، هر هفته، هر ماه، هر سال، هر چند وقت یکبار) فقط برای اینکه اگر انجامشان ندهیم، کار دیگری برای انجام دادن نداریم. همین که این کارهایی که می کنیم «هرچه پیش آید خوش آید » است، در راستای چیزی نیست، که خب البته این چندان هم بد نیست، چون لذت از هیجان های ناخواسته و پیش بینی نشده را در پی دارد، هیجان هایی که حاصل بی برنامگی هستند و واقعا هیجان هستند و زندگی را شیرین می کنند. ولی خب! زندگی که قرار نیست همه اش شیرینی باشد، یک جاهایی لازم است آدم بداند چرا و برای چه باید چه کاری را چگونه انجام دهد یا حتی انجام ندهد. و این یعنی مسئولیت. یعنی وفاداری به هدف، یعنی یک چیزی را نشان می کنی، بعد اگر نزدی، باید جوابگو باشی، اگر زدی هم که فبها المراد. ولی،«هرچه پیش آید خوش آید» بودن، به نظر جالب تر می رسد، و با وجود اینکه دردسرهای بیشتری ممکن است داشته باشد، ولی در عوض گستره ی دید و شنید و دانست آدمی را بیشتر می کند، چرا که اصلا معلوم نیست قرار است چه بشود. به نظرم بهترین کار این است که این دو روش با هم ترکیب شوند؛ یعنی خیلی ریز و مریض، یک هدفی، یک راهی در نظر گرفته شود ولی اصلا رسمی و عمومی نباشد، و نیز اصلا جذمی و حتمی هم نباشد، یعنی در هر لحظه قابلیت عوض شدن حتی تا 180 درجه را داشته باشد، طوری باشد خلاصه که عریضه خالی نماند دیگر.(در ضمن خیلی هم پر نشود.) اینجوری هم از بیراهه رفتن های غیر ضروری و صرف انرژی های بیخود جلوگیری می شود(تا حدی البته) هم کماکان لذت هیجان های جدید را داریم به اضافه ی لذت رسیدن به هدف ، لذت نرسیدن به هدف، لذت توجیه کردن شکست، لذت صلب مسئولیت از خود، لذت همه چیز را به اسم خود تمام کردن، لذت همه چیز خلاصه. نه سیخ می سوزد و نه کباب! فال است و تماشا! سنگ مفت، گنجشک هم مفت! دزد حاضر، بز هم حاضر! بزک نمیر بهار میاد، کمبزه با خیار میاد! با یه گل بهارنمی شه! کجاست گل بی خار؟! مار از پونه بدش میاد ، در خونش سبز میشه! نخود نخود، هر که رود خانه ی خود! نون و پنیر آوردیم، دخترتونو بردیم! نون و پنیر ارزونی تون، دختر نمی دیم بهتون! و قس علی هذا.

پی نوشت: همین جوری است دیگر؛ تا شور یک چیزی در نیاید، دست بردار نیستیم.
پی پی نوشت: گاهی آدم خودش هم خودش را به سخره می گیرد.

ه‍.ش. ۱۳۸۹ تیر ۱۷, پنجشنبه

گاهی آدم 65

گاهی آدم به جرأت می تواند بگوید یکی از ساده ترین و قوی ترین حربه های غلبه بر استرس، شکلک درآوردن جلوی آینه است.

ه‍.ش. ۱۳۸۹ تیر ۱۵, سه‌شنبه

گاهی آدم 63

گاهی آدم فیلم که می بیند، یا کتاب که می خواند، یا اصلا در زندگی خودش که ریز می شود، می فهمد عمیق ترین خنده هایش آنهایی نیستند که با کمدی یا طنز یا جوک خلق شده اند، آنهایی اند که با دلخوشی قهرمان فیلم یا کتاب، یا احساس رضایت از خودش (به هر دلیلی) خلق شده اند، هرچند دلخوشی اندک بوده باشد و هرچند خنده کوچک.

ه‍.ش. ۱۳۸۹ تیر ۱۴, دوشنبه

گاهی آدم 62

گاهی آدم دوست دارد بپرسد و جواب قطعی بگیرد که این « آنجا»ی آدم دروغگو، دقیقا می شود کجاش؛ چشمش؟ گوشش؟ دماغش؟ اعالی اش؟ اسافلش؟ یا جاهای دیگرش؟ بعد اینکه« آنجا»ی آدم دروغگو چی؟ موش بخوردش؟ مرگ برش؟ قشنگ است؟ بزرگ است؟ تابلو است؟ خوش آب و هواست؟ پاره است؟ کنده بشود بیفتد جلو پاش؟ یا چی.

ه‍.ش. ۱۳۸۹ تیر ۱۳, یکشنبه

گاهی آدم 61

گاهی آدم هیچ رقمه نمی تواند برای ربط دادن آنچه در حال رخ دادن است و آنچه قرار بوده (/دوست داشته\) رخ دهد، از آرایه ای به جز تضاد یا نهایتا پارادوکس استفاده کند.

ه‍.ش. ۱۳۸۹ تیر ۱۲, شنبه

گاهی آدم 60

گاهی آدم می اندیشد انگار تنها جایی که هنوز به وضوح می توان «دست خدا» را دید، زمین فوتبال است.
پی نوشت: تبریک به طرفداران اروگوئه.

ه‍.ش. ۱۳۸۹ تیر ۱۱, جمعه

گاهی آدم 59

گاهی آدم با تمام وجود درمی یابد که هر چیزی (/کسی\) حتی اگر بهترین چیز (/کس\) باشد، اگر در آن زمانی که باید باشد، نباشد، همان بهتر که نباشد.

ه‍.ش. ۱۳۸۹ تیر ۹, چهارشنبه

گاهی آدم 58

گاهی آدم می فهمد که یکی از مزایای خوددرمانی، پی بردن به side effect هایی است که از کارکرد اصلی دارو مفیدترند. مثلا Expectorant که در اصل خلط آور است، ولی قدرتش در درمان بیخوابی خداست .

ه‍.ش. ۱۳۸۹ تیر ۷, دوشنبه

ه‍.ش. ۱۳۸۹ تیر ۴, جمعه

گاهی آدم 56

گاهی آدم دنباله رشته بعضی افکارمهمش را که می گیرد، نمی داند چرا به اتاق فکر(wc) که می رسد، رشته ها همگرا می شوند.

ه‍.ش. ۱۳۸۹ تیر ۱, سه‌شنبه

گاهی آدم 54

گاهی آدم واقعا یادش نمی آید آخرین بار کی با خیال راحت با فامیل نشسته دور یک سفره عصرانه و نان پنیر و گردو خورده، شاید هم چنین چیزی اصلا اتفاق نیفتاده باشد و زاییده توهمات آدم باشد. توهماتی که ته رنگ واقعیت گرفته اند؛ آره! حتما همینطور است. آخه مگر می شود دست از دویدن پی نان و رفتن دنبال کلاه باد برده ( یا آورده) برداشت و نشست با خیال راحت نان و پنیر و گردو خورد؟ حالا اگر کاهو سکنجبین باشد، یک چیزی!

ه‍.ش. ۱۳۸۹ خرداد ۲۹, شنبه

گاهی آدم 52

گاهی آدم متوجه نکته های جالبی در روابط انسانی می شود، مثلا اینکه معمولا میزان صمیمیت افراد، با غلظت فحش هایی که به هم می دهند رابطه دارد؛ نکته جالبترش این است که این رابطه مستقیم است.

ه‍.ش. ۱۳۸۹ خرداد ۲۷, پنجشنبه

ه‍.ش. ۱۳۸۹ خرداد ۲۲, شنبه

گاهی آدم 48

گاهی آدم از خودش می پرسد: «یعنی در زمان نیما اینها هم شب همین قدر تیره و بی سو بوده که آدم نداند قبای ژنده اش را به کجایش بیاویزد؟» خودش می گوید:« نه! ایشان از آرایه اغراق استفاده فرموده اند.» آدم می گوید:« اوهوم!»

ه‍.ش. ۱۳۸۹ خرداد ۲۰, پنجشنبه

گاهی آدم 46

گاهی آدم می فهمد که این فوتبال اگر هیچی هم که دیدی نداشته باشد، یک قانون نانوشته ناگزیر دارد که لا مصب در مورد همه چیز(همه چیز یعنی دقیقا همه چیز) مصداق دارد: گل نزنی، گل می خوری.

ه‍.ش. ۱۳۸۹ خرداد ۱۸, سه‌شنبه

گاهی آدم 45

گاهی آدم می گوید اینکه می گویند مردم دیگر به اینجایشان رسیده است، گویای واقعیت نیست، چرا که آدم مشاهده می کند که مردم نه تنها به آنجایشان رسیده است، بلکه آنجایشان را رد کرده و دارد به جاها و نواحی دیگرشان وارد می شود.

گاهی آدم 44

گاهی آدم دلش نمی آید، آدم هی می گوید : بیا بابا جان مادرت! کار داریم. دلش باز نمی آید. آدم التماسش می کند، افاقه نمی کند. آخر سر هم آدم دلش را جا می گذارد و می رود و می گوید: برگشتنی برت می دارم.

ه‍.ش. ۱۳۸۹ خرداد ۱۵, شنبه

گاهی آدم 42

گاهی آدم می خواهد فریاد یلندی بکشد با این مضمون که: «این درها را باز کنید!» ولی وقتی می بیند اطرافیانش خوابند، پشیمان می شود و خودش را به خواب می زند.

ه‍.ش. ۱۳۸۹ خرداد ۱۴, جمعه

گاهی آدم 41

گاهی آدم حاضر است همه چیزش را بدهد تا یک چیزی را بدست آورد که دقیقا نمی داند چیست، فقط مطمئن است از آنچه الآن دارد بهتر است. گاهی هم حاضر نمی شود برای بدست آوردن چیزی که دقیقا نمی داند چیست، همه چیزش را به خطر بیندازد. آدم است دیگر، یک اخلاق هایی دارد برای خودش که برای خودش هم جالبند.

ه‍.ش. ۱۳۸۹ خرداد ۱۳, پنجشنبه

گاهی آدم 40

گاهی آدم می گوید همینی هم که این زندگی یک ذره قابل تحمل است، به خدا به خاطر وجود گرامی پدر و مادر است.
پی نوشت: بغض شدید.
پی پی نوشت: یک قطره اشک ناقابل.

ه‍.ش. ۱۳۸۹ خرداد ۱۲, چهارشنبه

گاهی آدم 39

گاهی آدم می خواهد خودش را بزند به کوچه علی چپ، به دلیل اشتباه محاسباتی با کله می رود تو دل تیر برق سر کوچه .

ه‍.ش. ۱۳۸۹ خرداد ۱۰, دوشنبه

ه‍.ش. ۱۳۸۹ خرداد ۹, یکشنبه

گاهی آدم 37

گاهی آدم خیال می کند فقط خودش است و خودش،ولی بعد می فهمد یک خود سومی هم هست که آدم را بیخودی می اندازد به جان خودش، کاری می کند که آدم خودش را گم کند،از خودش بی خود شود، خودش را بخورد و...

ه‍.ش. ۱۳۸۹ خرداد ۸, شنبه

گاهی آدم 36

گاهی آدم عمدا دستی حساب می کند تا حساب از دستش در برود و همیشه سری در حساب داشته باشد،با خودش هم فکر می کند اینطوری می شود آدم حسابی.

ه‍.ش. ۱۳۸۹ خرداد ۴, سه‌شنبه

گاهی آدم 35

گاهی آدم به خودش می گوید:« نکند ما هم پیر شدیم عین اینها بشویم؟» خودش می گوید:«خیلی هم دلت بخواهد!» آدم می گوید: «پس کاش پیر شدیم عین اینها بشویم» خودش می گوید:«خاک بر سر بی ثباتت!» بعد آدم با خودش قهر می کند.


خودش در حالی که دارد از در می رود بیرون، به در می گوید:«حالا شما ببین اصلا پیر می شوی، تا بعد!»

ه‍.ش. ۱۳۸۹ خرداد ۲, یکشنبه

گاهی آدم 34

گاهی آدم می گوید حالا که جبر جغرافیایی اسیرمان کرده، کاش لااقل در دهه بیست به دنیا می آمدیم تا در دهه چهل بیست ساله باشیم و حال همه چیز را ببریم . به جان خودم!

ه‍.ش. ۱۳۸۹ خرداد ۱, شنبه

ه‍.ش. ۱۳۸۹ اردیبهشت ۳۰, پنجشنبه

گاهی آدم 31

گاهی آدم می خواهد(البته با اجازه از محضر مارگوت بیکل و احمد شاملو) آب شود در گستره افق؛ آنجا که دریا به آخر می رسد و آسمان آغاز می شود.

ه‍.ش. ۱۳۸۹ اردیبهشت ۲۹, چهارشنبه

گاهی آدم 30

گاهی آدم تنها که می شود، به خودش فحش می دهد، با خودش درگیر می شود، آشتی که دارد می کند، یک سرخری از در می آید تو.

گاهی آدم 29

گاهی آدم در انتظار گودو که می ماند (یا می خواند)، به این فکر می کند که چرا این دو کلمه اینقدر شبیه اند: GODO & GOD.

ه‍.ش. ۱۳۸۹ اردیبهشت ۲۸, سه‌شنبه

ه‍.ش. ۱۳۸۹ اردیبهشت ۲۷, دوشنبه

گاهی آدم 27

گاهی آدم یک جایی همینطوری ایستاده است یا نشسته است، کاری هم به کار کسی ندارد، یکهو یک دستی از یک آستینی بیرون می آید و آدم را انگولک می کند؛ آدم هم نمی داند دست تقدیر است، دست آفرینش یا چی چی است، هرچه هست با این انگولک تمام کاسه کوزه های آدم را به هم می زند و بعد هم می رود پی کارش. آدم می ماند و عشقش!

ه‍.ش. ۱۳۸۹ اردیبهشت ۱۹, یکشنبه

ه‍.ش. ۱۳۸۹ اردیبهشت ۱۸, شنبه

گاهی آدم 21

گاهی آدم احساس می کند انگار همه آدمهایی که می شناسد، یک جوری به هم وصل هستند تا یک چیزی را از آدم پنهان کنند. آدم است دیگر،گاهی احساس می کند. شما دوست داری بگو توهم توطئه.

گاهی آدم 20

گاهی آدم مست که می شود، اختیارش می افتد به دست ساقی، وای به روزی که ساقی هم مست شود.

ه‍.ش. ۱۳۸۹ اردیبهشت ۱۶, پنجشنبه

گاهی آدم 18

گاهی آدم نفسش دارد به زور در می آید، ولی سر شب همه فکرش این است که نکند آخر شب از بی سیگاری بزند زیر آواز و از هولش یک پاکت اضافه سیگار می گیرد، بعد به خودش می گوید: «خب! شاید خواستم تا صبح بیدار باشم!» بعد هم یک زنجیر سرفه می کند و می رود.

گاهی آدم 17

گاهی آدم به خودش می گوید باز جای شکرش باقیست که اقلا فکرهایش را هیچ کس نمی بیند، وگرنه سنگ روی سنگ بند نمی شد.

گاهی آدم 16

گاهی آدم می فهمد هر کاری بخواهد بکند، قبلا کرده اند.

گاهی آدم 15

گاهی آدم، هزاری هم که بگذرد، هزاری هم که از یک سوراخ گزیده شود،هزاری هم که یک چیزی بخورد تو سرش، باز آدم بشو نیست.

گاهی آدم 14

گاهی آدم هرچه پایه های اعتقاداتش سست تر باشد، خود اعتقاداتش محکم تر می شود!

گاهی آدم 13

گاهی آدم دلش که می گیرد راه چشمش باز می شود، گاهی هم چشمش که می گیرد راه دلش باز می شود.

گاهی آدم 12

گاهی آدم همینطور یکهو ویرش می گیرد به یک چیزی که اصلا مهم نیست، ولی پدر آدم در می آید تا این را بفهمد، بعد هم که فهمید ویرش می رود به اینکه چرا از اول نفهمیده است آن چیز مهم نیست!

گاهی آدم 11

گاهي آدم آنقدر دست دست مي كند و دست روي دست مي گذارد تا رشته كار از دستش در مي رود و ديگر كاري از دستش برنمي آيد جز دست پشت دست زدن. امان از دست اين آدم!

گاهی آدم 10

گاهی آدم چشم هایش را که می بندد، خود خدا هم نمی تواند بازشان کند. بس که چشم آدم ترسیده است.

گاهی آدم 9

گاهی آدم می داند چه بگوید ولی نمی داند چگونه بگوید، این گونه است که یا نمی گوید یا جوری می گوید که خودش هم نمی فهمد چه می گوید.

گاهی آدم 8

گاهی آدم ساعت دوازده شب سه نخ بیشتر سیگار ندارد، تا سه چهار هم قرار است بیدار باشد، همین که می آید سیگار روشن کند، دوتا ازهم اتاقی هایش که سیگاری هم نیستند ازش سیگار می خواهند.

گاهی آدم 7

گاهی آدم مثل بلبل خون دل می خورد و گلی حاصل می کند که ناغافل باد غیرت به صدش خار پریشان دل می کند، گاهی هم مثل طوطی به خیال شکری دلخوش است که ناگهش سیل فنا نقش امل باطل می کند.

گاهی آدم 6

گاهی آدم می خواهد با یک دست دوتا هندوانه بردارد، نمی تواند، گاهی هم که می خواهد مثل آدم با دو دست یک هندوانه بردارد یک دستش ناغافل می رود تو پوست گردو.

گاهی آدم 5

گاهی آدم آنقدر بی عرضه است که حتی نمی تواند یک چیزی را بخواهد.

گاهی آدم 4

گاهی آدم هی می خواهد یک اتفاقی(که اتفاقا زیاد هم می افتد) بیفتد، ولی نمی افتد. گاهی هم نمی خواهد یک اتفاقی(که اتفاقا به ندرت می افتد) بیفتد، ولی می افتد.

گاهی آدم 3

گاهی آدم به خودش می گوید :باید بشود، بعد می گوید می شود، بعد می گوید کاش بشود و همینطور هی می گوید تا می رسد به اینجا که می گوید: شد شد، نشد نشد.

گاهی آدم2

گاهی آدم یک جاییش همینطور یهو شروع می کند به خارش؛ آدم شروع می کند به خاراندنش،هی می خاراند،هی می خاراند؛ غافل از اینکه بعضی جاها را هرچه بیشتر بخارانی، بیشتر می خارند.

گاهی آدم1

گاهی آدم از خودش می پرسد چرا؟ واقعا چرا؟ بعد که فهمید چرا ، می پرسد چگونه؟ و در نهایت می پرسد خب که چی؟