ه‍.ش. ۱۳۹۰ مهر ۷, پنجشنبه

داستان آدم و چیزش: نُه

بله، دیدیم که آدم دید یک چیزیش نیست، گشت و پیدایش کرد اما چیزش به طرز عجیبی هی غیب می‌شد و در رفت و آمد بود. آدم داشت بی‌خیال می‌شد که چیزش آمد سروقتش و ماند اما باز ناگهان رفت در هاله‌ای از ابهام و آدم درش آورد و چیزش ناخوش احوال شد و باز زد زیر همه چیز و آدم کج دار و مریز با این کش و قوس کش و قوس می‌آمد. و حالا ادامه‌ي داستان:
یکی بود، یکی نبود، زیر گنبذ کبود، آدم هرچند یک جایی توی وجودش مطمئن بود که چیزش همان چیزیش است که نیست، اما هی دو دل بود. دوباره رفت تو این فکر که مبادا دارد اشتباه می‌کند و این چیز، چیزش نیست. نکند اصلاً چیزی نباید باشد و آن جای خالی چیزی که در وجودش احساس می‌کند از اساس جعل باشد. به بهانه‌ی جمع کردن بساط سفره پاشد رفت توی آشپزخانه. خودش را از دیدرس چیزش خارج کرد و باز نگاهی به جای خالی چیزش انداخت و نگاهی یواشکی به چیزش. مو نمی‌زد. رفت نشست جلوی چیزش. زل زد. هیچی نگفت. فقط زل زد. چیزش متوجه این زل شد ولی نمی‌خواست به روی خودش بیاورد. با انگشتانش بازی می‌کرد و در و دیوار را نگاه می‌کرد. آدم اما میخ چیزش شده بود. چیزش دیگر طاقت نیاورد و گفت: «چیه زل زدی؟» آدم بدون تغییر در مقدار و جهت زُلش، گفت: «دارم فکر می‌کنم. دارم فکر می‌کنم که تو چی هستی، دارم حتی به این فکر می‌کنم که من چی هستم، دارم به این فکر می‌کنم که تو چطور میتونی چیز من باشی ولی در عین حال چیزم نباشی. دارم فکر می‌کنم.» چیزش گفت: «خب از یه چیزی میتونی مطمئن باشی تو فکرت. اونم اینکه من چیز تو نیستم. حتی می‌تونم بگم که من نمی‌تونم چیز تو باشم. به عبارت دقیق‌تر، چیز تو، نمی‌تونه من باشه.» آدم از حالت زل خارج شد و با لحنی محکم و در حالی که دستانش را رو به روی هم و رو به چیزش گرفته بود و با هر جمله تکانشان می‌داد گفت: «بابا دِ آخه لامصّب! تو چرا یه جوری حرف نمی‌زنی که ما م بفهمیم؟ چرا مث آدم حرف نمی‌زنی ببینیم داستان چیه؟ کشتی ما رو بابا. دهن ما رو سرویس کردی. هی هرچی هیچی نمی‌گم هی بیشتر دور میشی از زبون آدمیزاد. ماشالّا تو زبونم که کم نمیاری که. درس صوبت کن ببینم چی میگی خو...» چیزش ناآرام شد. سرش را برگرداند آن طرف. کمی نگه داشت و آرام چرخاند به سمت آدم و با سعی‌ برای لبخند زدن گفت: «من اون چیزی نیستم که تو فکر می‌کنی. من اون چیزی نیستم که تو می‌خوای...» آدم پرید تو حرفش و گفت: «این که من چی می‌خوام به خودم مربوطه.» چیزش گفت: «یعنی من اون چیزیم که تو میخوای؟ مطمئنی؟» آدم گفت:‌ «برای بار هزارم میگم. مَـــن  یِـــه   چیــــزیـــــم   نیست. تنها چیزیم که بش میخوره چیز من باشه، تویی. من اون چیزیمو که نیست میخوام. مطمئن هم هستم. پس بله. با این اوصاف تو اون چیزی هستی که می‌خوام.» چیزش گفت: «کاش منم می‌تونستم مث تو انقد مطمئن باشم. لعنت به تو. لعنت به تو که انقد مطمئنی. انقد که منم به شک انداختی. لعنت به تو و این اطمینان مسخره ت.» آدم آمد یک چیزی بگوید ولی نگفت. به جایش بلند شد رفت یک لیوان آب برای خودش بیاورد. وسط راه پرسید: «آب می‌خوری بیارم؟» چیزش گفت:‌«آره. مرسی.» آدم مشغول خالی کردن یخ تو پارچ شد ولی توی ذهنش همه ش به این فکر می‌کرد که این اطمینانش، چه شکی در چیزش ایجاد کرده. چیزش از چی مطمئن بوده که حالا نیست. به این فکر می‌کرد که باید یک جوری قضیه را از زیر زبان چیزش بیرون بکشد تا تکلیف هردوشان مشخص شود. بیشتر مال خودش. پیش خودش فکر کرد: «این چیز که حرف نمی‌زنه. باس یه جور غیر مستقیم از لا به لای حرفاش بفهمم داستان چیه. برا اینم لازمه که مقاومت کنم و همچنان بنشینم و صبر پیش گیرم، دنباله‌ی کار خویش گیرم.» بالا رفتیم پایین بود، پایین آمدیم بالا بود.
این داستان [همچنان] ادامه دارد...

ه‍.ش. ۱۳۹۰ مهر ۶, چهارشنبه

گاهی آدم 251


گاهی آدم به خودش می‌گوید: «دیگه بریده‌ م. میخوام همه چیو ول کنم.» خودش یک نگاهی به آدم می‌کند، یک نگاهی به دور و بر می‌کند، سرش را به حالت سؤالی تکان می‌دهد و می‌پرسد: «دقیقاً چیو میخوای ول کنی باباجان؟» و آدم یک بار دیگر از حرف زدن با خودش پشیمان می‌شود.

ه‍.ش. ۱۳۹۰ مهر ۳, یکشنبه

ه‍.ش. ۱۳۹۰ شهریور ۳۰, چهارشنبه

گاهی آدم 249

گاهی آدم پیش خودش فکر می‌کند چه خوب می‌شود یکی بیاید توی زندگی‌اش. بیاید و بماند تا خودش بتواند با خیال راحت ازش خارج شود.

ه‍.ش. ۱۳۹۰ شهریور ۲۵, جمعه

گاهی آدم 248

گاهی آدم با تمام احترامی که برای «همه» قائل است، مجبور می‌شود اعتراف کند که «بعضی‌ها» هرچه که باشند [یا نباشند]، یک چیز دیگرند؛ «بعضی‌ها».

ه‍.ش. ۱۳۹۰ شهریور ۲۴, پنجشنبه

گاهی آدم 247

گاهی آدم به خودش می‌گوید: «بازی زیبا یا نتیجه؟» خودش می‌گوید: «خب، نتیجه؟» و آدم در باتلاقی از فکر فرو می‌رود.

ه‍.ش. ۱۳۹۰ شهریور ۱۰, پنجشنبه

گاهی آدم 246

گاهی آدم این تصنیف «یاد ایّام» شجریان را که گوش می‌دهد، شروع می‌کند باهاش حس گرفتن و هم‌خوانی و این دست مسائل. بعد همین‌جوری که بیشتر دارد تو حس فرو می‌رود، یک سؤالی شروع می‌کند از آن ته تهای ذهنش به جلو آمدن و بزرگ شدن و واضح شدن. سؤالی که هرچه تصنیف به انتها نزدیکتر می‌شود، واضح تر می‌شود. «کدام ایّام دقیقاً؟»