گاهی آدم هرچه از کاری که دارد میکند بیخبرتر باشد، به نتایج خبرسازتری میرسد.
۱۳۹۲ فروردین ۲۲, پنجشنبه
۱۳۹۲ فروردین ۲۱, چهارشنبه
گاهی آدم 303
گاهی آدم نه که نخواهد، نمیتواند؛ باز نمیتواند نه که نتواند، نمیتواند که بخواهد؛ نمیتواند بخواهد که یعنی نمیداند باید چی بخواهد. آدم نمیداند. آدم هیچی نمیداند. یک تماشاچی که نمیداند بازی چیست. نمیداند کی باید بپرد هوا، کی باید ساکت باشد، کی باید چه کار کند. پس کاری نمیکند. اما خوبی این آدم این است که با یک بلیط دو بازی میبیند. یکی توی زمین، یکی روی سکوها. که البته از هیچکدام هیچی نمیفهمد. یکی هم بازی خودش، که اولاً نمیداند بازی خودش چیست، و ثانیاً خب آدم برای دیدن بازی خودش که پول نمیدهد. پس این هم چی؟ هیچی. نادانی بلا ست.
۱۳۹۲ فروردین ۲۰, سهشنبه
جار جار جار
گفتم حالا خب ما که آنقدر پررو بودیم که آن چارده قسمت قبلی را بخوانیم و از هزارجا هم جارش بزنیم، چرا این دو قسمت آخرش را هم نخوانیم و جار نزنیم؟ داستان آدم و چیزش را عرض میکنم. کاری ست که شده به هر شکل، و این کل ماجرا ست. تحفهای هم نیست. ممنونم که خواندید و شنیدید و نظر دادید. خیلی ممنونم. موسیقی پسزمینهی دو قسمت آخر اثر Ludovico Einaudi است.
باز عرض میکنم، اگر داستان را خواندهاید و دوست داشتهاید، و اگر فکر میکنید تحمل شنیدن صدای بنده را دارید، اگر اینترنت رایگان و وقت آزاد [که اگر خوشتان نیامد چیزی را از دست نداده باشید] دارید، این مجموعهی همهی قسمتها ست:
باز عرض میکنم، اگر داستان را خواندهاید و دوست داشتهاید، و اگر فکر میکنید تحمل شنیدن صدای بنده را دارید، اگر اینترنت رایگان و وقت آزاد [که اگر خوشتان نیامد چیزی را از دست نداده باشید] دارید، این مجموعهی همهی قسمتها ست:
۱۳۹۱ اسفند ۱۴, دوشنبه
وقتی میخواهی بروی: نُهم
وقتی میخواهی بر..
ئه ئه ئه!
فهمیدی چی شد؟
تو که نه
تو که میدانی چی شد
با خودمم
با خود خرم
فهمیدی چی شد؟
یعنی چی وقتی میخواهی بروی؟
آدمم من؟
...
میدانی؟
خب معلوم است که میدانی
با خودمم
با خود خرم
مگر میشود تو بخواهی بروی؟
شدنش که می شود
ولی کجا می خواهی بروی؟
تو که رفتن در کارت نیست
کسی که نیامده
چطور میخواهد بخواهد که برود؟
منم که آمدهام
تو که سر جایت بودی از اول
کجا میخواهی بروی؟
کسی بخواهد برود،
آن منم
که تازه من هم کجا می خواهم بروم؟
ولی بر فرض،
اگر خواستم بروم،
حواسم هست،
در را میبندم،
شیر گاز را میبندم
به گلها هم آب میدهم
پردهها را میکشم
ولی آخه.. چرا باید بروم؟
چرا باید بخواهم بروم؟
کاش وقتی بخواهم بروم،
اصلاً حرفش را نزنم
کاش حتی فکرش را هم نکنم
نشسته ایم حالا
ها؟
ئه ئه ئه...
...
حالا اصلاً از کجا معلوم من آمده باشم؟
ای بابا
ای بابا
پاک همه چیز قاطی شد که..
ئه ئه ئه!
فهمیدی چی شد؟
تو که نه
تو که میدانی چی شد
با خودمم
با خود خرم
فهمیدی چی شد؟
یعنی چی وقتی میخواهی بروی؟
آدمم من؟
...
میدانی؟
خب معلوم است که میدانی
با خودمم
با خود خرم
مگر میشود تو بخواهی بروی؟
شدنش که می شود
ولی کجا می خواهی بروی؟
تو که رفتن در کارت نیست
کسی که نیامده
چطور میخواهد بخواهد که برود؟
منم که آمدهام
تو که سر جایت بودی از اول
کجا میخواهی بروی؟
کسی بخواهد برود،
آن منم
که تازه من هم کجا می خواهم بروم؟
ولی بر فرض،
اگر خواستم بروم،
حواسم هست،
در را میبندم،
شیر گاز را میبندم
به گلها هم آب میدهم
پردهها را میکشم
ولی آخه.. چرا باید بروم؟
چرا باید بخواهم بروم؟
کاش وقتی بخواهم بروم،
اصلاً حرفش را نزنم
کاش حتی فکرش را هم نکنم
نشسته ایم حالا
ها؟
ئه ئه ئه...
...
حالا اصلاً از کجا معلوم من آمده باشم؟
ای بابا
ای بابا
پاک همه چیز قاطی شد که..
۱۳۹۱ اسفند ۱۱, جمعه
گاهی آدم 302
گاهی آدم از خودش میپرسد آیا فقط آنها که دستشان (مثلاً به گوشت) میرسد حق پیف پیف کردن دارند؟ اگر قرار است کار به پیف پیف بکشد که اصلاً دست نرسد که بهتر است که. گربه نیستیم که، آدمیم. البته گوشت مثال خوبی نیست. چون مگر میشود کسی دستش به گوشت برسد و پیف پیف کند؟ باز هم البته نه. آدم میتواند دستش هم به گوشت برسد، ولی باز پیف پیف کند. چون گربه نیست. گربه ولی نه. گربه به محض اینکه دستش به گوشت برسد، پیف پیف را کنار خواهد گذاشت. چون آدم نیست. باز میتوان گفت اینکه کسی دستش به گوشت نرسد، لزوماً باعث پیف پیف نمیشود. حتی ممکن است باعث تشدید به به و چه چه هم بشود. همانطور که هر پیف پیفی نشانهی عدم دسترسی نیست، هر عدم دسترسیای هم باعث پیف پیف نمیشود. که هیچکدام از اینها پاسخ این سؤال نیست که اگر پیف پیف کسی که دستش به گوشت نمیرسد، عادی ست و نوعی پاک کردن صورت مسئله ست، پس یعنی فقط آنها که دستشان میرسد حق دارند پیف پیف کنند و آنوقت برای آنان عیبی ندارد؟ کسی که دستش نمیرسد فقط باید به فکر رساندن دستش باشد؟ چرا؟ تا بتواند با خیال راحت پیف پیف کند؟ اگر اینطور است که خب، چه مسخره. پیف پیف.
البته خب اینها همه مناقشه در مثل است. پاش که بیافتد، آدم از صدتا گربه هم گربهتر است. آن پا نباید بیافتد. پا را باید نگه داشت.
۱۳۹۱ بهمن ۲۹, یکشنبه
گاهی آدم 301
گاهی آدم احساس میکند اینکه بشود از زندگی یک آدمی فیلم ساخت خیلی چیز جالب و عجیبی نیست، این جالب و عجیب است که از زندگی یک آدمی نشود هیچ فیلمی ساخت.
۱۳۹۱ بهمن ۲۸, شنبه
گاهی آدم 300
گاهی آدم در یک بازیهایی فقط به عشق تعویض پیراهن با بازیکن حریف در پایان بازی شرکت میکند. فارغ از هر نتیجهای؛
۱۳۹۱ بهمن ۲۰, جمعه
گاهی آدم 299
گاهی آدم از خودش میپرسد: «اگه اشتباه کرده باشیم چی؟» خودش بیتفاوت و خونسرد میگوید: «اگه اشتباه کرده باشیم، چی؟» [اینجاش معمولاً آدم کمی فکر میکند و میگوید: «راس میگی. هیچی.»]
وقتی میخواهی بروی: هشتُم
وقتی میخواهی بروی
نگو میخواهم بروم
چون میدانی
وقتی میگویی میخواهم بروم
آدم ممکن است فکر کند دارد این را میگوید که من بگویم نرو
در حالی که من نمیگویم نرو
و نخواهم گفت
چرا،
ممکن است بگویم نرو
و حتی بگویم اصلاً حرفش را نزن
و فکرش را هم نکن
اما میدانم که تو میخواهی بروی
یعنی حتی اگر نروی،
من دیگر دانستهام که خواستهای که بروی
و این چیز خوبی نیست
چون بعد از آن ممکن است که تو نرفته باشی
و مانده باشی
و من هم مانده باشم
اما همیشه این ترس با من همراه خواهد بود
که اگر رفت چی؟
اگر باز بخواهد برود چی؟
می دانم که میفهمی چه میگویم
بنابراین
وقتی میخواهی بروی
تکلیفت را با خودت روشن کن
یا نمیروی،
که در این صورت لازم نیست از میلت به رفتن چیزی بگویی
و یا هم این که میروی
که در این صورت خب رفتهای
باز هم لازم نیست بگویی میخواهم بروم
برو
بگو رفتم.
من هم مسلّماً چیزی نخواهم گفت جز اینکه:
به سلامت.
چیزی نخواهم توانست گفت
جز اینکه:
به سلامت.
نگو میخواهم بروم
چون میدانی
وقتی میگویی میخواهم بروم
آدم ممکن است فکر کند دارد این را میگوید که من بگویم نرو
در حالی که من نمیگویم نرو
و نخواهم گفت
چرا،
ممکن است بگویم نرو
و حتی بگویم اصلاً حرفش را نزن
و فکرش را هم نکن
اما میدانم که تو میخواهی بروی
یعنی حتی اگر نروی،
من دیگر دانستهام که خواستهای که بروی
و این چیز خوبی نیست
چون بعد از آن ممکن است که تو نرفته باشی
و مانده باشی
و من هم مانده باشم
اما همیشه این ترس با من همراه خواهد بود
که اگر رفت چی؟
اگر باز بخواهد برود چی؟
می دانم که میفهمی چه میگویم
بنابراین
وقتی میخواهی بروی
تکلیفت را با خودت روشن کن
یا نمیروی،
که در این صورت لازم نیست از میلت به رفتن چیزی بگویی
و یا هم این که میروی
که در این صورت خب رفتهای
باز هم لازم نیست بگویی میخواهم بروم
برو
بگو رفتم.
من هم مسلّماً چیزی نخواهم گفت جز اینکه:
به سلامت.
چیزی نخواهم توانست گفت
جز اینکه:
به سلامت.
۱۳۹۱ بهمن ۱۴, شنبه
داستان آدم و چیزش: شانزده (پایان)
بله،
دیدیم که آدم یک چیزیش نبود که گشت و پیدایش کرد و چیزش هی غیب میشد و ظاهر میشد
و ظاهر شد و ماند و رفت در هالهی ابهام و درآمد و مذاکره شد و مذاکره بینتیجه
ماند و تمام شد و چیزش رفت و آدم ماند و یک جای چیز الکی پُر که خالی شد. و حالا
ادامهی ماجرا:
یکی بود،
یکی نبود، زیر گنبذ کبود، آدم نشسته بود روی صندلی، سرش را تکیه داده بود به پشتی،
و آنقدر بهتزده بود که نمیتوانست به هیچ چیز فکر کند، آنقدر که میخواست به همهچیز
فکر کند. حتی نمیدانست شاد است یا غمگین. عضلات صورتش هم که پاک از کار افتاده
بودند و از آینه هم کاری برنمیآمد. در همان حالت نشسته، لحظهای سرش را گرفت بالا
تا بتواند لیوان چایی را، که دیگر بخاری ازش بلند نمیشد، روی میز ببیند و باز سرش
را انداخت عقب. زل زده بود به سقف. تنها حرکتی که داشت، پلک زدن بود. هر چند ثانیه
یک پلک میزد، که هرچه میگذشت، فاصلهی بین پلکزدنها کمتر و مدت بسته بودن چشمها
بیشتر میشد. تا جایی که چشمهایش کاملاً بسته شد. نشسته روی صندلی، پاها از هم
باز و ساقها عمود بر زمین، بازوها همارتفاع شانه به دوطرف باز و تکیه داده شده
به پشتی، و سر افتاده روی پشتی، رو به بالا. دستهایش را جمع کرد آورد زیر سرش و
انگشتانش را در هم قفل کرد. انقباض لذتبخشی عضلات نیمتنهی بالاییاش را فرا
گرفته بود. سرش را کمی آورد بالا و زیرچشمی نگاهی به جای خالی چیزش انداخت که به حالت اول اولی درآمده بود که یک چیزیش نبود. شاید اگر عضلات صورتش کار میکرد، آرام میگفت: "نه خانی آمده، نه خانی رفته." ولی خوب میدانست که خانی آمده و خانی رفته. شاید میگفت: "هوم! چه بیهوده!" ولی چیزی نگفت. برگشت به حالت قبلش و در همان حالت به خواب رفت. بعد از ساعتی انگار یک طور برنامهریزیشدهای
از خواب بیدار شد. خیلی آرام بیدار شد. چشمهایش را باز کرد، بدون آنکه خمیازهای
بکشد. خواب باعث نشده بود یادش برود که عضلات صورتش از کار افتادهاند. انگار
خوابی دیده باشد، زل زده بود به سقف. انگار گز گز شدیدی در دستهاش احساس کرد که
ناگهان آنها را باز کرد و کش و قوسی اول به آنها و بعد به کل بدنش داد. بدون هیچ
حرکت اضافهای از جایش بلند شد، پردهها را زد کنار، پنجرهها را باز کرد، تعدادی
کاغذ ریخت جلوی خودش روی میز، قلمی برداشت و شروع کرد به نوشتن. وقتی تمام شد،
انگار خیلی کمتر از حد تصورش شده بود. دوبرابر مدتی که صرف نوشتن کرده بود، صرف
خواندن و فکر کردن و تلاش برای افزودن چیزی به نوشته اش و خط زدن افزودهها کرد.
در نهایت قلم را زمین گذاشت و رفت کنار پنجره، ساعدهایش را روی لبهی پنجره تکیهگاه
کرد، سرش را برد بیرون و با چشم بسته رو به پایین نگاه داشت. بعد از چند دقیقه،
پشت و گردنش را صاف کرد، کف دستهایش را روی لبهی پنجره ستون کرد، با چشمان بسته
سرش را گرفت رو به آسمان، و لبخند زد. نوشته بود: " خواب دیدم. خواب دیدم یک
جایی بودم، انگار گالری بود، سالن بود، خیابان بود، چی بود، هرچی بود، یک دیواری
جلوم بود. یک دیواری که روش انگار پروژکتور انداخته بودند و تصاویر متحرکی را
نمایش میداد. یک زمینهی رنگی بود در آن تصویر. من جلوی دیوار ایستاده بودم. سایهی
من هم روی دیوار افتاده بود. نمیدانم چرا هیچ برنگشتم گشت سرم را ببینم که منشأ
نور از کجاست. محو تصویر روی آن دیوار بلند شده بودم. تصویر پر بود از یک عالمه آدم
مثل خودم، و یک عالمه چیز که هیچکدام مثل چیز من نبودند. آدمها و چیزها توی هم
میلولیدند. معلوم نبود در کل کدام چیز مال کدام آدم است. دقیق شدم روی تصویر.
انگار دنبال خودم میگشتم، ولی از من فقط یک سایه آنجا بود. دنبال چیزم گشتم،
پیدایش نکردم. آدمها و چیزها مثل مورچهها مدام در خطهایی مستقیم و مارپیچ در
حرکت بودند. به هم می خوردند، هممسیر میشدند یا تغییر مسیر میدادند. آدم ها چیز
میشدند. چیزها آدم میشدند. انگار من داشتم از بالا به آن بلبشو نگاه می کردم.
گاهی آدمی، یا چیزی، انگار متوجه حضور من شده باشد، سرش را بالا میگرفت و زل میزد
توی چشمانم. من لبخند میزدم. سعی میکردم لبخند بزنم، اما آنها من را نمیدیدند.
سایهام کم کم داشت بزرگ و بزرگتر میشد. شروع کردم به بازی دادن سایهام با حرکت
بدن. کم کم تمام آدمها و چیزهای متحرک توی تصویر، آمدند توی سایهی من و با حرکت
سایهام، همچنان که به همان حرکت صاف و مارپیچ خودشان ادامه میدادند، هماهنگ
شدند. سایهام کل دیوار را گرفته بود. خندهام گرفته بود از آن بازی. چیزها و آدمها
توی هم میلولیدند و توی من میلولیدند، به هم تبدیل میشدند و حرکتشان تابعی از
حرکت من بود. ناگهان انگار بدن من سوراخ شده باشد و نور ازش رد شده باشد، بخشی از
سایهام روشن شد. در آن روشنی هیچ چیز نبود. نه آدم و نه چیز. و هرچه حرکت میکردم،
سایهام هرچه حرکت میکرد، آن بخش روشن، ثابت و خالی و بیحرکت مانده بود. با دستهام
سعی میکردم جلوی درز احتمالی بدنم را، که انگار نور از آن رد میشد، بگیرم ولی
نتیجهش فقط محو شدن سایهی همان قسمت دست بود. در تلاش برای فهمیدن سرّ ماجرا
بودم که دیوار تبدیل شد به آینه. خودم را به وضوح میدیدم. سایه نبود. اما آن جای
خالی نورانی هنوز بود. آدمها و چیزها هنوز روی تصویرم در حال حرکت بودند و هنوز
گاهی به بالا نگاه میکردند و بیتوجه به مسیرشان برمیگشتند. به تصویرم خیره شدم.
دیدم من نیستم. چیز بود. حرکاتش با حرکات من هماهنگ بود، ولی من نبودم. چیز بود.
آدمها و چیزها هنوز توی هم میلولیدند، توی من میلولیدند و توی چیزم میلولیدند.
به چیزم نگاه کردم و با هم به آن تصویر احمقانه خندیدیم. با انگشت به پشت سرم
اشاره کرد. برگشتم. نور کورم کرد و بیدار شدم. نمیدانم چرا تمام چیزی که از این
خواب دستگیرم شده این است که باید چایی بخورم. یعنی تمام اتفاقی که برای من افتاد،
افزایش میلم به چایی ست. و ظاهراً افزایش مقاومتم نسبت به وسوسهی چایی. شاید به
دلیل از کار افتادن عضلات صورتم باشد. عضلات صورتم چرا از کار افتادند؟ در خواب خندیدم.
احساس میکنم برای خندیدن، کافی ست خوابم را فراموش نکنم. آره. همین است. باید
بادی از سرم بگذرد، چایی تازهای دم کنم، لبخندی بزنم و بنشینم و صبر پیش گیرم،
دنبالهی کار خویش گیرم."
رفتیم
بالا یک عالمه، بریم پایین، خوبه؟ کمه؟
قصهی ما
به سر رسید، زاغ با پنیر کُلاً پرید؛
۱۳۹۱ بهمن ۱, یکشنبه
وقتی میخواهی بروی: هفتُم
وقتی میخواهی بروی
[میدانی مهربان،
چیزی که هست
تو هنوز نیامدهای
خودت هم این را خوب میدانی
من هم این را خوب میدانم
شاید برایت سؤال شده
که من که هنوز نیامدهام،
چطور میتوانم بخواهم بروم؟
که اتفاقاً آفرین.
سؤال خوبی پرسیدی
برای خود من هم سؤال است
ولی چیزی که هست
اگر تو هنوز نیامده ای،
من از کجا میدانم که شاید بخواهی بروی؟
درست است
تو هنوز نیامده ای
هیچ عیبی هم ندارد
شاید هم هیچوقت نیایی
که باز هم هیچ عیبی ندارد
میتوانی بیایی
میتوانی بخواهی که بروی
و حتی میتوانی که بروی.
میدانی مهربان،
من نمیدانم که تو،
آیا آمدهای؟
آیا نیامدهای؟
آیا میروی؟ آیا میخواهی که بروی؟
یا نه.
آیا این مهم است؟
مهم نیست مهربان،
مهم نیست
تو اگر آمدنی باشی، میآیی،
و اگر رفتنی باشی، میروی
مانند همه چیز
ولی آمدیم و تو هیچوقت نیامدی
من خودم برای دل خودم که میتوانم از آمدنت قصه بگویم
و از رفتنت
میدانی،
برای آمدنت،
راستش،
هیچ قصهای نمیتوانم بگویم
اگر بیایی
اگر آمده باشی
دل خودش قصهاش را میداند، یا خواهد دانست
چیزی که دل از آن بیخبر است
یا خواهد بود،
رفتن است.
دل خوش است به آمدن
رفتن برای دل معنا ندارد
من هم اگر قصهای میگویم
برای این است که به قول معروف
دل را آماده کنم
و گرنه که تو خودت قصهگوی دوعالمی
و عوالم دیگر
و اگر میگویم که وقتی میخواهی بروی
فلان کن، بهمان کن
بیسار نکن مثلاً،
برای خاطر این دل لاکردار است
که یعنی تو هم حواست باشد
همین]
ای مهربان،
حتی فکرش را هم نکن
حتی حرفش را هم نزن
و خب، رفتن چرا؟ بیا و نرو. ها؟
[میدانی مهربان،
چیزی که هست
تو هنوز نیامدهای
خودت هم این را خوب میدانی
من هم این را خوب میدانم
شاید برایت سؤال شده
که من که هنوز نیامدهام،
چطور میتوانم بخواهم بروم؟
که اتفاقاً آفرین.
سؤال خوبی پرسیدی
برای خود من هم سؤال است
ولی چیزی که هست
اگر تو هنوز نیامده ای،
من از کجا میدانم که شاید بخواهی بروی؟
درست است
تو هنوز نیامده ای
هیچ عیبی هم ندارد
شاید هم هیچوقت نیایی
که باز هم هیچ عیبی ندارد
میتوانی بیایی
میتوانی بخواهی که بروی
و حتی میتوانی که بروی.
میدانی مهربان،
من نمیدانم که تو،
آیا آمدهای؟
آیا نیامدهای؟
آیا میروی؟ آیا میخواهی که بروی؟
یا نه.
آیا این مهم است؟
مهم نیست مهربان،
مهم نیست
تو اگر آمدنی باشی، میآیی،
و اگر رفتنی باشی، میروی
مانند همه چیز
ولی آمدیم و تو هیچوقت نیامدی
من خودم برای دل خودم که میتوانم از آمدنت قصه بگویم
و از رفتنت
میدانی،
برای آمدنت،
راستش،
هیچ قصهای نمیتوانم بگویم
اگر بیایی
اگر آمده باشی
دل خودش قصهاش را میداند، یا خواهد دانست
چیزی که دل از آن بیخبر است
یا خواهد بود،
رفتن است.
دل خوش است به آمدن
رفتن برای دل معنا ندارد
من هم اگر قصهای میگویم
برای این است که به قول معروف
دل را آماده کنم
و گرنه که تو خودت قصهگوی دوعالمی
و عوالم دیگر
و اگر میگویم که وقتی میخواهی بروی
فلان کن، بهمان کن
بیسار نکن مثلاً،
برای خاطر این دل لاکردار است
که یعنی تو هم حواست باشد
همین]
ای مهربان،
حتی فکرش را هم نکن
حتی حرفش را هم نزن
و خب، رفتن چرا؟ بیا و نرو. ها؟
۱۳۹۱ دی ۱۷, یکشنبه
گاهی آدم 298
گاهی آدم به جای تیمار و درمانِ دست و پای شکستهی حرفهایش، آنها را بیشتر و محکمتر میزند و انتظار هم دارد به سرعت خود را به گوش مخاطب برسانند؛ که خب بیجا ست.
۱۳۹۱ دی ۱۶, شنبه
وقتی میخواهی بروی: شِشُم
وقتی میخواهی بروی
[چند بار باید بگویم لامصب؟]
حتی فکرش را هم نکن
حرفش را هم نزن
اصلن بیا و نرو
ها؟ نرو خب. نرو..
باشد
اگر مصمم به رفتن بودی و خواستی بروی
بیا یک دقیقه
یک دقیقه
نه کمتر و نه بیشتر
بنشین
یک دقیقه بنشین
همین
بیا دیگر
بیا یک دقیقه بنشین
وقتی میخواهی بروی،
قبلش بیا یک دقیقه بنشین
فقط یک دقیقه
یک دقیقه نرو، بنشین
همین.
فقط بنشین.
بعدش اگر خواستی برو.
[اینقدر سخت است یک دقیقه نشستن؟
اگر اینقدر سخت است که
خب واضح است دارم کشک میسابم
اگر نمینشینی
یک دقیقه هم بیشتر نمان
برو
بدّو برو
بدّو برو وانسّا
برو نمان...]
[چند بار باید بگویم لامصب؟]
حتی فکرش را هم نکن
حرفش را هم نزن
اصلن بیا و نرو
ها؟ نرو خب. نرو..
باشد
اگر مصمم به رفتن بودی و خواستی بروی
بیا یک دقیقه
یک دقیقه
نه کمتر و نه بیشتر
بنشین
یک دقیقه بنشین
همین
بیا دیگر
بیا یک دقیقه بنشین
وقتی میخواهی بروی،
قبلش بیا یک دقیقه بنشین
فقط یک دقیقه
یک دقیقه نرو، بنشین
همین.
فقط بنشین.
بعدش اگر خواستی برو.
[اینقدر سخت است یک دقیقه نشستن؟
اگر اینقدر سخت است که
خب واضح است دارم کشک میسابم
اگر نمینشینی
یک دقیقه هم بیشتر نمان
برو
بدّو برو
بدّو برو وانسّا
برو نمان...]
۱۳۹۱ دی ۷, پنجشنبه
وقتی میخواهی بروی: پنجُم
وقتی میخواهی بروی
[محض احتیاط میگویم،
شاید گرفت]
یک اینکه خب حرفش را هم نزن
فکرش را هم نکن
دو اینکه خب نرو، چه کاریه؟
نشستی حالا..
ولی اگر فکرش را کردی
حرفش را هم زدی
و دیدی حتمن باید بروی
خب برو
حتی نمیگویم آشغالها را با خودت ببر دمِ در
[چون خودم آخر شب میروم بیرون و میبرم]
حتی نمیپرسم کجا میخواهی بروی
[چون هیچ فرقی نمیکند]
حتی این را هم نمیگویم که رسیدی زنگ بزن
[چون میدانم که نمیزنی]
وقتی میخواهی بروی
برو
به همین سادگی
فقط حواست باشد چیزی جا نگذاری
[چون نمیتوانم برایت بیاورم]
و چیز اضافهای با خودت نبری
[چون نمیتوانم بیایم ازت بگیرم]
همین.
[خودت میدانی از کدام چیز اضافه حرف میزنم]
مگر اینکه،
رفتنت برگشتن داشته باشد
که خب در این صورت
هرچی دوست داری جا بگذار
و هرچی دوست داری با خودت ببر
حتی خودِ من را هم خواستی
با خودت ببر
هیچ عیبی ندارد
درست است که من به رفتن خودم راضی نیستم
اما خب قرار باشد برگردی
[و برَش گردانی]
قانع میشوم.
حالا چی؟
[محض احتیاط میگویم،
شاید گرفت]
یک اینکه خب حرفش را هم نزن
فکرش را هم نکن
دو اینکه خب نرو، چه کاریه؟
نشستی حالا..
ولی اگر فکرش را کردی
حرفش را هم زدی
و دیدی حتمن باید بروی
خب برو
حتی نمیگویم آشغالها را با خودت ببر دمِ در
[چون خودم آخر شب میروم بیرون و میبرم]
حتی نمیپرسم کجا میخواهی بروی
[چون هیچ فرقی نمیکند]
حتی این را هم نمیگویم که رسیدی زنگ بزن
[چون میدانم که نمیزنی]
وقتی میخواهی بروی
برو
به همین سادگی
فقط حواست باشد چیزی جا نگذاری
[چون نمیتوانم برایت بیاورم]
و چیز اضافهای با خودت نبری
[چون نمیتوانم بیایم ازت بگیرم]
همین.
[خودت میدانی از کدام چیز اضافه حرف میزنم]
مگر اینکه،
رفتنت برگشتن داشته باشد
که خب در این صورت
هرچی دوست داری جا بگذار
و هرچی دوست داری با خودت ببر
حتی خودِ من را هم خواستی
با خودت ببر
هیچ عیبی ندارد
درست است که من به رفتن خودم راضی نیستم
اما خب قرار باشد برگردی
[و برَش گردانی]
قانع میشوم.
حالا چی؟
داستان آدم و چیزش: پانزده
بله، دیدیم که آدم یک چیزیش نبود و پیدا شد و آمد و رفت و غیب میشد و
باز آمد و رفت در هالهی ابهام و بیرون آمد و حالش بد شد و حالش خوب شد و پیشنهاد
مذاکره را قبول کرد و رفتند روی میز مذاکره و مذاکره را بینتیجه رها کردند و چیز
آدم رفت. و حالا ادامهی داستان:
یکی بود، یکی نبود، زیر گنبذ کبود، آدم وقتی بیدار شد، انگار همهی
این ماجراها را در خواب دیده باشد، مثل همیشه قبل از اینکه برود دست و صورتش را
بشوید، رفت و کتری را پر از آب کرد و زیرش را روشن کرد و دست و صورتش را شست و آمد
نشست منتظر تا آب جوش بیاید. از لحظهای که نشست، شروع کرد به مرور آنچه از ماجرا
به یاد داشت. رسید به تهش. به آنجایی که در خواب و بیداری احساس کرده بود جای خالی
چیزش به طرز ناشیانهای پر شده است. نگاهی انداخت و از واقعیتش مطمئن شد. آب جوش
آمده بود. رفت چایی را دم کرد و باز آمد نشست و شروع کرد به ور رفتن با جای چیزش.
با دست که فشار میداد، تو میرفت. انگار که زیرش خالی باشد و فقط پوستهای روی آن
کشیده شده باشد. اما سنگینی یک چیزی را آن داخل احساس میکرد. یک چراغ قوه برداشت
تا از آن سوراخ ریزی که به اندازهی یک سوزنِ نازک بود نگاهی به داخل بیاندازد. اما
سوراخ کوچکتر از آن بود که بشود چیزی از توش دید. آدم نگاهی به دور و بر انداخت و
بلند شد رفت یک سوزن برداشت و آن را وارد سوراخ کرد و سعی کرد با فشردن آن به
دیوارهها سوراخ را بازتر کند. از یک طرف کنجکاو بود ببیند آنجا چطور پر شده و با
چی، و از یک طرف مواظب بود بیاحتیاطی نکند و آسیبی به خودش نزند. با کمی ور رفتن،
دید بی آنکه چیزی از دیوارهی سوراخ، در اثر سایش سوزن جدا شده باشد، شروع کرده به
عقب رفتن. انگار که چیزی کشسان بود که با فشار سوزن، تغییر شکلی دائمی میداد و
سوراخ را بازتر میکرد. آدم به کارش ادامه داد تا جایی که احساس کرد حالا میشود
نگاهی به داخل سوراخ بیاندازد. چراغ قوه را برداشت و شروع کرد به واکاوی. با سوزن
گوشهی سوراخ را کشیده نگه داشته بود، چون فکر میکرد آن چیز کشسان، ممکن است به
حالت اولش برگردد و باز دیدش بسته شود، و با آن یکی دستش چراغ قوه را تنظیم کرده
بود روی سوراخ. باز هم چیز زیادی نمیدید. اما متوجه شد که هرچیزی آنجا را پر
کرده، یک چیز پیوسته و یک تکه نیست. انگار که یک تکه گِل را انداخته باشند آن داخل
و با چرم رویش را پوشانده باشند. آدم از این چیزی که بدون اطلاع او بهش اضافه شده
بود هیچ خوشش نمیآمد. ناگهان همه چیز را رها کرد و رفت یک چایی برای خودش ریخت. و
سعی میکرد به هیچی فکر نکند. چایی را برداشت و آمد نشست سر جاش. نگاهش آکنده از نفرت بود. مدتی زل زده بود به چایی.
ناگهان نگران شد که مبادا چایی سرد شده باشد. نفرت نگاهش انگار رفته بود به خورد
چایی. چایی سرد بود. یخِ یخ. چاییِ نفرتآگینش را نوشید و باز مشغول کار شد. سوراخ
که بازتر شد، سوزن را کنار گذاشت و کاردی برداشت. با لبهی کند کارد شروع کرد به
پس راندن دیوارهها و از لبهی تیز کارد پرهیز میکرد مبادا زخم بردارد. پوستهی
چرم مانند هر لحظه کنارتر میرفت و توی حفره بیشتر نمایان میشد. آدم به هیچی فکر
نمیکرد. کنار داد و کنار داد، تا تمام پوسته از بین رفت. ناگهان تودهی گِلمانند بیرون
افتاد و بخار شد. آدم به هیچی فکر نمیکرد. هیچ هم از دیدن این صحنه شگفتزده نشد.
چهرهاش تغییر نمیکرد. این شگفتزدهاش کرد. متوجه شد عضلات صورتش از کار افتادهاند.
از نظر ظاهری به حالت اول برگشته بود. آدمی بود که یک چیزیش نبود. چیزی که جایش
خالی بود. ولی آدم دیگر دنبال چیزش نمیگشت. آدم فقط به این فکر میکرد که چرا عضلات
صورتش از کار افتادهاند. رفت یک چایی دیگر برای خودش ریخت و آمد نشست و زل
زد به جای خالی چیزش. خواست لبانش را به هم فشار دهد و ابرویی بالا بیاندازد و به
خودش نشان بدهد که از نتیجه راضی ست. ولی عضلات صورتش از کار افتاده بودند. آمد سیگاری بگیراند که دید نمیتواند. تکیه
داد به صندلی و زل زد به سقف و به سختی، قاطی نفس، آهی کشید. کمی به جلو خم شد و چاییَش را با یک دست،
و با دست دیگرش دو قند برداشت و باز برگشت به حالت قبل. باز خواست لبخندی بزند و چیزی بگوید، که یادش آمد عضلات صورتش از کار افتادهاند.
چاییَش را گذاشت روی میز، با کمک دستهاش دهان خود را باز کرد و قندها را چپاند آن
تو. کار دیگری از دستش برنمیآمد. جز آنکه: بنشیند و صبر پیش گیرد، دنبالهی کار
خویش گیرد. بالا رفتیم ماست و خیار، پایین آمدیم چایی بیار.
این داستان ادامه دارد...
۱۳۹۱ دی ۶, چهارشنبه
وقتی میخواهی بروی: چهارم
وقتی میخواهی بروی
[میدانم فایده ندارد
اما باید بگویم]
اوّل اینکه حتی فکرش را هم نکن
[که میکنی]
بعد هم اینکه خب نرو. چه کاریه؟
[که میروی]
اما اگر دیدی جدی هستی
و تصمیمت را گرفتهای
و حتمنِ حتمن باید بروی
[که همینطور هم هست]
قبل از رفتن
یک بار پنجره را باز کن
بیرون را نگاه کن
و ببین
وقتی تو میروی
من با چی طرفم
بعدش پنجره را ببند
[سرد است
زمستان است خب]
اگر توانستی
آنوقت برو.
[میدانم
تو میتوانی.
از کجا میدانم؟
تو نمیدانی از کجا میدانم؟
باشد.
تو نمیدانی.
همان ندانی بهتر است]
[میدانم فایده ندارد
اما باید بگویم]
اوّل اینکه حتی فکرش را هم نکن
[که میکنی]
بعد هم اینکه خب نرو. چه کاریه؟
[که میروی]
اما اگر دیدی جدی هستی
و تصمیمت را گرفتهای
و حتمنِ حتمن باید بروی
[که همینطور هم هست]
قبل از رفتن
یک بار پنجره را باز کن
بیرون را نگاه کن
و ببین
وقتی تو میروی
من با چی طرفم
بعدش پنجره را ببند
[سرد است
زمستان است خب]
اگر توانستی
آنوقت برو.
[میدانم
تو میتوانی.
از کجا میدانم؟
تو نمیدانی از کجا میدانم؟
باشد.
تو نمیدانی.
همان ندانی بهتر است]
گاهی آدم 296
گاهی آدم به در میگوید که فقط به در گفته باشد. مخاطبِ تمام حرفهایی که به در گفته میشود، دیوار نیست.
۱۳۹۱ دی ۵, سهشنبه
گاهی آدم 295
گاهی آدم آنقدر آتش را کم میکند و سیخ را زود زود میچرخاند که نه سیخ میپزد نه کباب؛ بِهش هم که میگویی، میگوید خامی، مثل بینمکی چاره دارد. ولی همه میدانند: غذایی که با نمک میپزد کجا، نمکی که به غذای پخته میزنی کجا.
۱۳۹۱ آذر ۲۹, چهارشنبه
وقتی میخواهی بروی: سوم
وقتی میخواهی بروی
اول اینکه خب مثل همیشه
حتی فکرش را هم نکن
دوم اینکه بروی که چی؟
نرو خب. چه کاریه؟
اما باز اگر دیدی خیلی جدی هستی
و اصرار داری که بروی
و نمیشود نروی،
[نمیشود نروی؟
نمیشود؟
خب هیچی]
برو
هیچکس نه میتواند و نه میخواهد جلویت را بگیرد
برو
بفرما
راه باز است
جاده دراز است
اما آیا به اینجاش هم فکر کردهای که
در گنجه هم باز است؟
و دم سگ هم دراز است؟
ها؟
فکر اینجایش را نکرده بودی، نه؟
باز، با این همه نمیگویم نرو
چون دو بار گفتم و کارگر نبود
بنابراین
وقتی میخواهی بروی،
برو،
اما بدان که زمین صاف نیست عزیزم
سیب را هم که بیاندازی هوا
هزار چرخ میخورد تا برگردد
و انار انار، یار دیوانه
دنیا همیشه یک جور نمیمانه
...
باز هم بگویم؟
اگر بخواهی تا صبح میگویم
باکی نیست
چیزی که زیاد است، گفتنی
اما تو
وقتی میخواهی بروی،
من چی بگویم؟
چی میتوانم بگویم؟
میتوانم ها، نه که نتوانم
گفتم
تا صبح میتوانم بگویم
اما، که چی؟
تو میخواهی بروی
و گوشَت به من بدهکار نیست
که نمیدانم بگویم خوب است
یا بد است
چیزی ست که هست به هر شکل
[وقتی میخواهی بروی،
من زیاد حرف میزنم. نه؟]
برو
دیرت نشود.
اول اینکه خب مثل همیشه
حتی فکرش را هم نکن
دوم اینکه بروی که چی؟
نرو خب. چه کاریه؟
اما باز اگر دیدی خیلی جدی هستی
و اصرار داری که بروی
و نمیشود نروی،
[نمیشود نروی؟
نمیشود؟
خب هیچی]
برو
هیچکس نه میتواند و نه میخواهد جلویت را بگیرد
برو
بفرما
راه باز است
جاده دراز است
اما آیا به اینجاش هم فکر کردهای که
در گنجه هم باز است؟
و دم سگ هم دراز است؟
ها؟
فکر اینجایش را نکرده بودی، نه؟
باز، با این همه نمیگویم نرو
چون دو بار گفتم و کارگر نبود
بنابراین
وقتی میخواهی بروی،
برو،
اما بدان که زمین صاف نیست عزیزم
سیب را هم که بیاندازی هوا
هزار چرخ میخورد تا برگردد
و انار انار، یار دیوانه
دنیا همیشه یک جور نمیمانه
...
باز هم بگویم؟
اگر بخواهی تا صبح میگویم
باکی نیست
چیزی که زیاد است، گفتنی
اما تو
وقتی میخواهی بروی،
من چی بگویم؟
چی میتوانم بگویم؟
میتوانم ها، نه که نتوانم
گفتم
تا صبح میتوانم بگویم
اما، که چی؟
تو میخواهی بروی
و گوشَت به من بدهکار نیست
که نمیدانم بگویم خوب است
یا بد است
چیزی ست که هست به هر شکل
[وقتی میخواهی بروی،
من زیاد حرف میزنم. نه؟]
برو
دیرت نشود.
۱۳۹۱ آذر ۹, پنجشنبه
رفتن یا آمدن؟ مسئله پیچیده ست؛
یک بار بنده آمدم یک چیزی بگویم
بعد دیدم رفتهام
یک چیزی هم نگفتهام
هیچ چیزی نگفتهام
و رفتهام
همه رفته بودند
من هم رفتم
همچون گوسپندی
در پی بزی
بی آنکه چیزی گفته باشم
و بیآنکه رفته باشم
و بیآنکه حتی آمده باشم
نه آمدنی و نه رفتنیای که منم
یعنی خب، نه آمدهام، نه رفتهام
خب تا نیامده باشم
که نمیتوانم رفته باشم
لکن من اصلاً نیامدهام
من فقط حرف میزنم
حرف بیخود
بعد دیدم رفتهام
یک چیزی هم نگفتهام
هیچ چیزی نگفتهام
و رفتهام
همه رفته بودند
من هم رفتم
همچون گوسپندی
در پی بزی
بی آنکه چیزی گفته باشم
و بیآنکه رفته باشم
و بیآنکه حتی آمده باشم
نه آمدنی و نه رفتنیای که منم
یعنی خب، نه آمدهام، نه رفتهام
خب تا نیامده باشم
که نمیتوانم رفته باشم
لکن من اصلاً نیامدهام
من فقط حرف میزنم
حرف بیخود
وقتی میخواهی بروی: دوم
وقتی میخواهی بروی
در درجهی اول که حتی فکرش را هم نکن
در درجهی دوم هم که خب نرو، چه کاریه؟
لکن اگر دیدی خیلی جدی هستی
و حتماً میخواهی بروی
برو
عیب ندارد
هیچ عیب ندارد
خیلی هم خوب
اصلاً آدمها باید بروند
و اومدنی رفتنیه
[به قول آقامون داریوش]
لکن تا شب نشده برگرد
چرا که اینجا هوا خیلی سرد میشود بعد از غروب آفتاب
تو که بیرون باشی
واویلا بر تو
درون هم که نباشی
واویلا بر من
گرگ هم دارد اینجا
گرگهای خطرناک آدمخوار
هواخخخاخااهههخاا
اینطوری
وقتی میخواهی بروی
برو
لباس گرم ولی بپوش
زود هم برگرد.
در درجهی اول که حتی فکرش را هم نکن
در درجهی دوم هم که خب نرو، چه کاریه؟
لکن اگر دیدی خیلی جدی هستی
و حتماً میخواهی بروی
برو
عیب ندارد
هیچ عیب ندارد
خیلی هم خوب
اصلاً آدمها باید بروند
و اومدنی رفتنیه
[به قول آقامون داریوش]
لکن تا شب نشده برگرد
چرا که اینجا هوا خیلی سرد میشود بعد از غروب آفتاب
تو که بیرون باشی
واویلا بر تو
درون هم که نباشی
واویلا بر من
گرگ هم دارد اینجا
گرگهای خطرناک آدمخوار
هواخخخاخااهههخاا
اینطوری
وقتی میخواهی بروی
برو
لباس گرم ولی بپوش
زود هم برگرد.
وقتی میخواهی بروی: یکم
وقتی میخواهی بروی،
نگو میخواهم بروم؛
حتی فکرش را هم نکن.
وقتی میخواهی بروی،
نرو خب؛
چه کاریه؟
لکن اگر دیدی جدی هستی
و واقعاً میخواهی بروی
یادت باشد در را پشت سرت ببندی
به آرامی؛
هوا دارد خیلی سرد میشود
هنوز البته خیلی سرد نشده
ولی عادت میکنی به باز گذاشتن در
در سیاه زمستان
[نمیدانم چرا میگویند سیاه زمستان
مگر سپید نیست؟
از سرما سیاه میشوند یعنی؟
حالا هرچی]
بله
در سیاه زمستان
سوز میآید
و من به گا میروم
و به آرامی؛
آرامش خیلی مهم است
باور کن.
نگو میخواهم بروم؛
حتی فکرش را هم نکن.
وقتی میخواهی بروی،
نرو خب؛
چه کاریه؟
لکن اگر دیدی جدی هستی
و واقعاً میخواهی بروی
یادت باشد در را پشت سرت ببندی
به آرامی؛
هوا دارد خیلی سرد میشود
هنوز البته خیلی سرد نشده
ولی عادت میکنی به باز گذاشتن در
در سیاه زمستان
[نمیدانم چرا میگویند سیاه زمستان
مگر سپید نیست؟
از سرما سیاه میشوند یعنی؟
حالا هرچی]
بله
در سیاه زمستان
سوز میآید
و من به گا میروم
و به آرامی؛
آرامش خیلی مهم است
باور کن.
پشه به حرکت زنده ست؛
پشه آرام آرام حرکتش را تند کرد. صدایش هم آرام آرام بلند میشد. صدایی که
خود از شنیدنش عاجز بود. دومتر که رفت بالا، ایستاد و به پایین نگاه کرد.
سه متر به سمت جنوب حرکت کرد و به دیوار رسید. چند لحظه نشست و به سقف خیره
شد. خودش را از جا کند و با پروازی نمایشی خودش را رساند به میز وسط اتاق،
ولی روی آن فرود نیامد. مسیرش را در ارتفاع پایین ادامه داد تا از آن سمت
میز باز اوج بگیرد. اوج گرفت، در نزدیکی سقف اتاق را دور زد. رسید به پنجره
در ضلع غربی اتاق. یک لحظه تصویر خودش و تصویر پشت پنجره توی شیشه قاطی شد
و او به خودش خیره شد. پوزخندی زد و گفت: ولمون کن بابا. و دو متر به سمت
شرق حرکت کرد...
گاهی آدم 294
گاهی آدم یک چیزهایی را باید خودش حس کند تا بفهمد؛ نمیشود برایش بگویند؛ نگویید برایمان. چرا که هیچ از آن فهم نیاریم کرد.
گاهی آدم 293
گاهی آدم چشمش آنقدر آب میخورد که نه تنها خودش سیر و پر میشود، بلکه سرریز میکند توی دلش و احساس چشم و دل سیری کاذب به او دست میدهد. این فرآیند در ادامه به بزرگ و بزرگتر شدن چشم و کوچک و کوچکتر شدن دل میانجامد.
۱۳۹۱ آبان ۱۹, جمعه
۱۳۹۱ آبان ۴, پنجشنبه
گاهی آدم 291
گاهی آدم غافل از اینکه خب شاید دَم لانهی مار نشسته است، هی از خودش میپرسد چرا از یک سوراخ باید چند بار گزیده شود.
۱۳۹۱ مهر ۲۲, شنبه
گاهی آدم 290
گاهی آدم این که دهانش را بسته نگه میدارد، تنها برای پیشگیری از خروج چیزی خواسته یا ناخواسته از آن نیست، بلکه بیشتر برای پیشگیری از ورود چیزی ناخواسته به آن است؛
۱۳۹۱ مهر ۱۸, سهشنبه
اشتراک در:
پستها (Atom)